۱۹ پاسخ

اونا درست کردن بچه رو خیلی دوسدارن
نه بارداریشو😂🤣

منم دقیقا مثل شما

منم هم سن شما هستم🥰

کمکی دارن عزیزم، بعد اکثر قریب به اتفاق بارداری تو چنین فاصله سنی با بچه اول ،ناخواسته بوده

منم احساسم مثل شماست

عزیزم لباستو از کجا گرفتی؟

ان شا الله همیشه سالم و سلامت باشی

کوچولو هاتون چند هفته دنیا اومدن؟

منم با دیدن یه مادر ک میبینم یه بچه از اینورش آویزونه چیزی میخواد یه بچه زیر سینه داره شیر میخوره اون یکی بچه میگه بهم املا بگو واااااییی ک خسته میشماااا خدا قوت بهشون

در مورد اینکه بعضیا بچه کوچیک دارن و مجدد دلشون بچه میخواد
ما تو شرایط بقیه نیستیم
شاید عقیدشون بر اینکه بچه ها باهم بزرگ میشن
حالا فک نکنم تو سن بچه های امروزی بزرگ بشن کنکور باشه هنوز
فکر کن اگر بچه ها فاصله سنی داشته باشن
مادر و پدر باید یسال بشینن بچه اول کنکور بده
حالا چند سال بعد بچه دوم
اینجوری تو یک‌سال باهم بزرگ میشن

کلا تو سن کم بچه اوردن
یا تو سن زیاد بچه اوردن
یسری معایب و محاسن داره
مثلا اگر تو سن کم بیاری انرژی بیشتری برای بچه ها داری و وقتی بچه ها بزرگ شدن هنوز شادابی و جوونی و داری
ولی تو سن بالا بچه اوردن مثل خود من
زیاد حساس نیستم
و خیلی پخته تر از بیست سالگیم هستم
ولی زیاد حوصله بازی ندارم
هم خودم هم همسرم همین شکلی هستیم
معمولا بچه هارو اطرافیانمون نگه میدارن

منم بچه ی اولم شانزده سالم بود به دنیا اومد ،

بعد اغلب بخاطر اینکه تازه زایمان کرده رحم تمیز و صاف است آماده بارداری اکه مراقبت و جلوگیری نکنن زود باردار میشن

ما روی بچه هامون حساس هستیم همسایه مامانم از سال ۸۹ تا سال ۴۰۳ آبان ۷ تا بچه آورده ... اینقدر راحت برخورد می‌کنه نه روی غذاش حساسه نه خوابش میگه بزرگ میشه بچه اش ۵ ماهه بود چهاردست و پا می‌رفت می‌نشست نون میداد دستش میخورد حالا دختر من یک ماه از اون بزرگتر بود تو۹ ماهگی نشست تو ۱۰ ماهگی تونست خوب چهاردست و پا بره و دندون دربیاره ....
شوهرم از خودم بدتر اینقدر حساسه

من ک میگم همین یکی کافیه انشالله ب رفاه کامل برسونمش و موفیقت های فروانشوببینم

وای من هنوز با شرایط کنار نیومدم نمیتونم ب بعری فکر کنم

منو شما فکر آینده و سلامت روان خودمون و بچه هستیم بعضی از اونا فقط فکر الانشونن اما اصلا یک ذره به ایندشون فکر نمیکنن من خودم انقد فکر آینده بچه هام که گاهی شوهرم میگه پیر میشی با این فکر کردن

من بچه اولم تو ۲۰ سالکی آوردم خیلی راحت بودن بچم آروم بود شب بیداری زیاد نداشت یکسال و نیم بود از پوشک گرفتن خیلی راحت تا خود دوسالگی شیر خودم داد تا یکسال ونیم هم چون شیرم کم بود شیر خشک کمکی میدادم دیگه قصد بچه دار شدن نداشتیم راحت می‌گشتم می‌خوردم تفریح ولی بعد ۱۲ سال دخترم دید همه خواهر برادر دارن اینقدر اصرار کرد گریه میکرد شبها ک من تنهام چرا افسرده میشد همش دوست داشت بره خونه فامیل ح بچه دارن وقتی می اومد گریه میکرد ح من وراغ تنهام
ما تصمیم گرفتیم فرزند دوم بیاریم وای بارداری وحشتناکی داشتم بعد دهانه رحم باز نمیشد هفته ۴۲ مجبور ب سزارین هنوز هم درگیرم...
ولی بچه دومم خداراشکر خوش قدم بود شادی آورد ب خونمون سخته خیلی سخته ولی مادر بودن آسان نیست

اونا توان روحی بالایی دارن وایضا کمکی 😁
من خودمم بعضی وقتا خیلی دلم نی نی می خواد ولی پسرم شیطنت می کنه میگم بزار بزرگ تر بشه

سوال های مرتبط

مامان پارسا مامان پارسا ۱۰ ماهگی
پیاز داغم سوخت....
تو گهواره و فکرای خودم غرق بودم داشتم فکر میکردم چرا من این شکلی شدم چرا دارم خواب بچه مو با بچهای دیگه مقایسه میکنم چرا وقتی میبینم مامانی میگه بچش تا صبح میخوابه حتی شیرشبم نمیخوره واسه خودم ناراحت میشم که چرا پسر من خوابش انقد بده چرا بچه من شبا تا صبح صدبار بیدار میشه به حرف دکترش فکر میکنم که میگفت از هر ۲ یا ۳ بچه یکی شون این شکلی بدخوابه داشتم تاپیک مامان پارسا رو میخوندم که که چقد داره از لحظه لحظه بزرگ شدن پسرش لذت میبره با وجود اینکه اونم بدخوابه پس چرا من نمیتونم انقد لذت ببرم به حرف مامان الوند فکر میکنم که میگفت بی خوابی بچت برات بولد شده نمیدونم من یه مامان خسته ام یا یه مامان ناکامل نمیدونم چیشد که اینطوری شد پارسایی که از ۴۰ روزگیش شبا ۴ ساعت میخوابید تا ۲ ماهگیش که شیر شب و خودش قطع کرد چرا اینطوری شد چرا من با بی خوابی انقد بهم میریزم چرا به اندازه کافی قوی نیستم احساس میکنم مامان خوبی نیستم دلم گرفته💔
مامان افرا🌱🥺 مامان افرا🌱🥺 ۹ ماهگی
میشه کمکم کنید پدر دخترم میخواد بیاد ببرتش یه مدت پیش خودشون معمولا سه چهار ماه از بچه خبر نمیگیره بعد یهو میاد دنبالش خرجو مخارجی هم نمیده به بچه یا چیزی که دلش بخواد من واسش میخرم بعد دخترم اصلا دلش نمیخواد که بره ۸ سالشه منو مامانم باهاش حرف زدیم که برو بهت خوشمیگذره بعد دلش نمیخواد که بره تا میگیم گریه میکنه چون از پدرش محبتی ندیده و دلش سیاه شده عید اومدن بچه رو بردن یک هفته موند پیششون بعد انگار که بهش خوش نگذشته و بچم زنگ میزد بیاین دنبالم این وسط بچم که نمیخواد بره پدرش گفته شما دخالت نکنین فلان نکنین بچه دلش میخواد بیاد شما نمیزارین آخه کدوم مادری دلش نمیخواد به بچش خوشبگذره ؟ جایی باشه که خوشحاله
میخواد فردا بیاد با زنش بچمو ببرن اینم بگم من به خاطر بچم از مهریه و نفقه گذشتم مامانم که به زنش گقته بچه دلش نمیخواد بیاد فوری گذاشته کف دست شوهرش اونم افتاده سر لج که بیاد با زور ببره بچرو من تو این وموقعیت چه برخوردی داشته باشم؟ شما باشین چه تصمیمی میگیرین دیشب بچه با گریه اومده خونمون میگه مامان بگو بابا نیاد من نمیخام برم منم هرچی خواستم راضیش کنم که موفق نشدم بچم یه عید رفت اونجا فقط با خودش شپش آورد پیر شدیم تا ریشه کن کردیم و محبور شدیم موهاشو بزنیم انقد که عصابم خورده


شیرخشک پوشک