۶ پاسخ

آره خیییلیییی حالم از این فکرا بهم میخوره اما دست خودم نیست هیچکیم درکت نمیکنه

خدا بززگه
به چیزای خوب فکر کن
من خودم زمانیکه یهو حالم بد شد برای تومور مغزی
تو اونچند ماه دیدم خانواده من و همسرم از بچم مزاصبت کردن
خدا خانواده هارو حفظ کنه
و انشاءاللهمامانایی که بچه کوچیک دارن، شالم و سلامت باشن تا بچه هارو به سرو سامون برسونن

منم خیلی وقتا به ذهنم میرسه میگم خدایا بزار اول سر و سامونش بدم مطمعن بشم میتونه از پس خودش بربیاد و به کسی نیاز نداشته باشه بعد منو از این دنیا ببر

اره خیلی
من قبل بارداری اینا کلا از مرگ نمیترسیدم واسم مهم نبود ولی از وقتی بچم بدنیا اومد همش میگم خدایا دوست ندارم تا بزرگشدنشو ندیدم بمیرم حتی خدایی نکرده خدا اونروز نیاره در مورد مرگ بچمم فکر میکردم انقد گریه میکردم همش صلوات میفرستادم اصلا حالم خوب نبود الان خیلی بهتر شدم مخصوصا شبا میخاستم بخابم از این فکرای مضخرف میومد تو ذهنم

منم خیلی بهش فک میکنم مخصوصا وقتی جنگ بود خیلی گریه میکردم که اگه من چیزیم بشه پسرم پیش هیچکس حتی نیم ساعت نمی‌مونه حتی باباش و همین الان ک نوستممم اشکم دراومد

اره معلومه بهش فک کردم

سوال های مرتبط

مامان ߊ߬ܧߊ ܭߊ‌ܝ‌ܔ 💙 مامان ߊ߬ܧߊ ܭߊ‌ܝ‌ܔ 💙 ۲ سالگی
سلام.
پسرم از وقتی ک ۴ دستو پا رفت خیلی ب پا یا انگشتای پا علاقه داشت. همش باهاشون بازی می‌کرد. یا صورتشو می‌مالید ب پاهامون بعد خودشو لوس میکرد‌ کم کم ک بزرگ تر شد می‌نشست رو پامون خودشو میمالید‌ .بعد ما دعواش کردیم ک این کار بدیه این بیشتر انجام داد‌ بی توجهی کردیم بازم انجام داد‌‌‌. الان دیگه عروسک یا پتو یا بالش هر چی ببینه خودشو میماله بهش‌ رسما میخوابه روشون بعد جای خصوصیش رو میماله بهشون. 😭. شوهرم بهش گفته این کار عیبه‌ . وقتی بهش میگم کارن بابا چی گفت میگه عیبه . میگم پس چرا این کارو میکنی میگه دو. دول‌😭 آخه چیکار کنم این کارو ترک کنه خسته شدم. جلو هر کی انجام میده می‌فهمن. ب ما میگن مگه شما رو تو رابطه دیده ک اینکارو میکنه؟رسما آبرومون داره میره 😔. ب شوهرم میگم ب دکترش بگو نمیاد ک بگه منم روم نمیشه ب دکتر بگم نمیدونم چیکار کنم. بهش میگم کارن این کارو کی یادت داده میگه آقا کارن ‌ یعنی خودم یاد گرفتم. چیکار کنم ب نظرتون کسی از بچه اش اینجور بوده ک ترک کرده باش؟؟؟
مامان پناه مامان پناه ۲ سالگی
فرزندپروری شیرخشک مای بیبی بی نوزاد
بچه اا یه چیزی بگم من از وقتی ک یادم میاد حتی تو کلاس ۷ام یا ۸ام ک بودم وقتی تایم خالی داشتنیم تنها بودم کیف مینداختم رو دوشم با دیوار حرف میزدم ولی تو سرم همش یه دختر یا پسر یا هرچی ک باهاش حرف میردم جلو چشمم بود
تا وقتی ازدواج کردم دیگ همچین کاری نکردم
حامله شدم بچم الان ۲سالشه من تا ۳و۴ ماه پیش دیگ اصلا تو خیالاتی تو زندگی دیگ نبودم یا زندگی دیگ رو تو خیالم بازی نمیکردم
ولی الان چن وقته باز تو ذهنم تو خیالم یه زندگی دیگ رو تصور می‌کنم
کیف نمیندازم رو دوشم با دیوار حرف بزنما😂😂
ولی موقع آشپزی تو خیالم اینه ک شوهرم یه چکسی دیگس دارم تو خونه لاکچ ی آشپزی میکنم
یا اهنگ ک میذارم تصور می‌کنم با شوهر خیالیم میرقصم
تازگیا هم موقع خاب خابم نمی‌بره چن دقه اولش فکر میکنم ب این ک با همسرخیالیم دارم چایی میخورم رفتم خرید بعد خابم میبره
نمیدونید وقتی این خیالات می‌کنم چقد حالم خوبه
برم پیش مشاور؟؟؟؟ یا طبیعی
فرزندپروری زایمان
فرزندپروی