۷ پاسخ

عزیزم‌کجا بردی؟ چ روشی انجام دادی؟

عجب😅🥲

منم نوبت زدم برا دوشنبه خدا بخیر کنه

۱۰ساله؟؟؟؟!!!وااای

چقدر زود بردی بچه رو گناه داشت

😂😂😂
کجا بردیش

قیمتش چقد شد؟

سوال های مرتبط

مامان فسقلی مامان فسقلی ۴ ماهگی
بیمارستان نجمیه تهران:
اتاق عمل کامل مجهز برای من سزارین اورژانسی شد دو نفر دکتر متخصص زایمان بودن و همزمان متخصص اطفال هم تو اتاق عمل بود و متخصص بیهوشی و حدودا تو اتاق عمل ۱۰ نفر بودن
برخورد پرستار ها و ماما ها (البته نه همشون) در کل خوب بود
دکتر قادری قبلش خوب بود ولی موقع زایمان اخلاق نداشت ولی تخصصش خوب بود
اتاق های بخش کوچک بودن و تو هر اتاق دو نفر بودیم
تفاوت اتاق vip با معمولی این بود که داخل اتاق vip توالت فرنگی داشت و پنجره به سمت خیابان بود و همراه آقا میتونست بیاد و تک نفره بود
سزارین با اتاق معمولی و پمپ درد و شکم بند و جوراب واریس و دارو ها حدود ۷ تومن شد
بخش دائم نظافت میشد و تمیز بود
و پرستار های بخش مدام سر میزدن و پیگیر بودن
ولی قبل زایمان شب بلوک زایمان بیمارستان سوت و کور یه اتاق ۵ تخته بودیم با ۳ نفر بیمار ماما هم خواب
اتاق سزارین و طبیعی هم جدا بود و نمیذاشتن همراهم بیاد داخل
اتاق زایمان یه تخته و دو تخته هم بود ولی خوب خیلی خلوت بود اون روز فقط من طبیعی بودم
ساعت ۷ صبح تا ۲ دکتر متخصص تو بلوک زایمان بود
مامان جانان و ژوان مامان جانان و ژوان ۶ ماهگی
بعدم رفتم بخش و گان پوشیدم و با همسرم و مادرا خداحافظی کردم رفتم اتاق عمل
ساعت حدود هشت و ربع بود که رفتم داخل اتاق عمل خانم دکتر مهربونم هم بودن کلی خوش و بش کردن بعدم پروسه بی حسی انجام شد و ساعت هشت و پنجاه و پنج دقیقه دخترم به دنیا اومد که همسرم رو پیج کردن اومد بالا ناف رو برید و نی نی رو دید بعدم خون بند ناف رو گرفت و برد داد به نماینده رویان
بعد منو بردن ریکاوری تا اینجا همه چی تو بی درد ترین حالت ممکنه بود ولی تو ریکاوری که بی حسی رفت و ماساژ رحم دادن رفتم اون دنیا و اومدم از درد🥲🥲 بعد رفتیم بخش من اتاق خصوصی میخواستم که پر بود ولی از شانسم اتاقم دو تخته بود که اون شب کسی بستری نشد .
از،ساعت حدود ده تا سه دو سه بار باز اومدن ماساژ رحم که من هربار وفات پیدا میکردم😂 ساعت سه ساعت ملاقات بود که جانان اومد دیدن خواهرش😍 تو اون تایم یه خانمی اومد گفت من پزشک فیزیوتراپیم و در حد ۴_۵ دقیقه چهارتا ورزش گفت انجام بده تو دوران شیردهی و رفت بعد باز یکی دیگه اومد گفت من روانشناسم و پنج دقیقه در مورد افسردگی بعد از زایمان و برخورد با بچه اول و ... حرف زد رفت و در اخر هم متخصص داخلی همون دم در اومد گفت ازمایشا خوب بوده و رفت
مامان حامیُ‌هیرا💙 مامان حامیُ‌هیرا💙 ۳ ماهگی
پارت دوم تجربه ی زایمانم 🍂
شوهرم رسیده بود منتظر ما بود خواهرشوهرمم اومده بود (با اینکه قهر بودیم)، سریع رفتم اورژانس گفت باید نوار قلب بگیرم، نوار قلب گرفتن و از اونجایی ک آخرین سونو بچه ها سفالیک بودن گفت طبیعیه زایمانت منم لرزش بدنم بند نمیومد . گفت برو دراز بکش بعدش اومد معاینه کرد وقتی معاینه کرد گریم شروع شد و لرزش بدنم بیشتر شد.
خواهرشوهرم اومد داخل بغلم کرد و دلداریم میداد تند تند میگفت گریه نکن قشنگم و فلانم ..
پرستار رفت شوهرمو صدا زد تا خدافظی کنیم و گفت بعدش باید سونو بدی .. شوهرم اومد تا خداحافظی کنیم رفتم بغلش کنم یهو خونریزی شدم در حدی که لباسم کلا کثیف شد رنگش کرم بود ..
پرستار منو نشوند رو ویلچر گفت باید بریم ..
رفتیم طبقه ی بالا دکتر اومد گفت سریع اتاق عمل رو حاضر کنید .
منو بردن داخل یه نفر اومد سوند بندازه ، انداختن سوند اصلا درد نداشت . و بعدش اومدن آمپول بیهوشی زدن اونم اصلا درد نداشت دردش اندازه آمپول عادی بود .
دستامو بستن و یه پرده جلوم کشیدن ،پاهام گرم شد همه ریخته بودن تو اتاق و تند تند کاراشون رو انجام میدادن ،(وقتی بچه هارو میکشید بیرون حس میکردم🥹) قل اول رو برداشت صدای گریشو شنیدم بچم تمیز بود انگار از حموم اومده🥲
قل دومم برداشتن ولی صدا نداشت خونی شده بود و پوستش خشک بود چند تا زد پشتش گریش اومد و سریع بردنش ولی قل اول رو بهم نشون دادن .
ساعت ۱۲ رفتم داخل و ۱ تموم شد .
منو اوردم یه اتاق دیگه هیچکس نبود (ریکاوری) به مدت ۱ ساعت اونجا بودم .هر ده دقیقه یکی میومد و شکمم رو فشار میداد درد نداشت چون بی حسی داشت
مامان نویانم👼🏻🩵 مامان نویانم👼🏻🩵 ۱ ماهگی
تا نویان خوابه بیاین از تجربه‌ی عمل دردناکم براتون بگم🥲
۲۵ اذر ساعت هشت و نیم صبح نویان به دنیا امد
منو ساعت ۷ سوندکشیدن و نگم از حس و حال حال بهم زنش😐
وقتی دکترم امد اصرارداشتم حتما منو اولین نفر ببره داخل
اونم قبول کرد
امدن صدام کردن برم اتاق عمل
کسی پیشم نبود فقط خواهرشوهرم بود
همه رو بیرون کردن از اتاق حتی بابای نویان نبود تا اونو ببینم
خلاصه منو سوار ویلچر کردن بردن اتاق عمل
اقا من که وارد اتاق عمل شدم خودمو چنان باختم که نگووووو
من اصن ترس نداشتم حتی به زور میگفتم منو زودتر ببرین ولی رفتم تو خودمو باختم بدم باختم😂
رفتم داخل نشستم تا صدام کردن
اقا رفتم داخل اتاق
تخت و دیدم بدتر گریم گرفت
دلم میخواست مامانمو صدا کنم بگم مامان منو از اینجا ببر
ولی با توکل با خدا و حرف زدن با خودم خودمو اروم کردم
رفتم رو تخت دکتر بیهوشی امد که کمرم سوزن زد
اصن درد نداشت
اصن متوجه نشدم کی زد
درجا منو درازکش کردن
اول کمرم بعد پاهام گرم شد
هوشیاری نصف و نیمه‌ی داشتم
همون لحظه نمیدونم از استرس بود یا چی
تنفس کم اوردم
بهم اکسیژن زدن
دیدم نه حالت تهوع شدید گرفتم
چندتا عوق محکم زدم
ولی بازم حالم خوب نشده بود
تا اینکه شکممو برش دادن دیدن بچه رفته بالا گیر کرده
دکتر هرکار میکرد نمیتونست درش بیاره
رفتن دوتا دیگه دکتر صدا زدن بیان
وقتی امدن دو نفر قفسه سینمو پنج بار فشار محکم دادن
طوری که احساس مرگ میکردم
با ناله فقط میگفتم تورو خدا در بیارین من دارم میمیرم
تا اینکه با هر بدبختی بود نویانو کشیدن بیرون
بچم چون بهش فشار امده بود گریه نکرد فقط چند هق زد که من از استرس مردم که بچم چیزیش شده
فشارم رفت بالا🥲