۹ پاسخ

من وقتی کیسه ابم پاره شد اندازه نصف لیوان آب بود تو چطوری همش خیس میشدی

وای خدا😂😂

😂😂😂😂

کدوم بیمارستان

واایییییی ترکیدم از خنده 🤣😂 🙂
بقیه‌ش لطف عزیزوم😊

دقیق منم همین جوری کیسه آبم‌پاره شد تا بیمارستان رفتم کلی لباسام خیس شده بود الان اینو گفتی یاد خودم افتادم

😂😂😂😂😂داشته از منظره فیض میبرده🤣

بالاخره نینیتون به دنیا اومد دیگه

چه مادر شوهر مهربونی

سوال های مرتبط

مامان 💙ماهور💙 مامان 💙ماهور💙 ۲ ماهگی
تجربه من از زایمان سزارین با دکتر نسرین آهنگری در بیمارستان جوادالائمه
#پارت۱
اول در مورد دکترم بگم که کلی در موردش تحقیق کردم و دنبال یه دکتر کمتر شناخته شده بودم چون دکترای معروف به خاطر شلوغی به نظرم خوب رسیدگی نمیکنن. از هفته ۱۴ رفتم تحت نظرش که به نظرم از همه لحاظ حواسش بهم بود دیابت داشتم و انسولین میزدم و کلی حواسش به وزنم و آزمایشام و داروهام بود. من واقعا ازش راضیم. خدا هم ازش راضی باشه. من سزارین دوم بودم. و طبق نظر خود دکتر بیمارستان جوادالائمه رو انتخاب کردم. با اینکه خود دکتر پاستور و بنت الهدی هم میرفت. قرار شد ۲۵ خرداد ساعت ۵ صبح بستری بشم و ساعت ۸ صبح عملم کنه. نامه بستری رو از قبل بهم داده بود خلاصه با وجود تجربه بدی که زایمان اولم داشتم خیلی استرس داشتم. با شوهرم و مامانم و آبجیم رفتیم بیمارستان ۵ صبح منو اول فرستادن بخش زایشگاه و شوهرم هم قسمت پذیرش کارای بستری رو انجام داد. داخل زایشگاه مامانم و آبجیم رو اصلا راه ندادن. توی زایشگاه ۳ ساعت بستری بودم نوار قلب بچه رو گرفتن سرم زدن و سوند گذاشتن برام. اینم بگم از ۹ شب به بعد چیزی نخوردم تا ۹ صبح منو بردن اتاق عمل.
مامان ويهان👼🏻💎 مامان ويهان👼🏻💎 ۱۴ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسید (((تجربه زایمانم))))
پارت اول:
طبق سونو تاریخ زایمانم ۲۹خرداد بود
چندروزی بود احساس میکردم شورتم‌خیس میشه ۱۷خرداد رفتم مطب دکترم بهش گفتم اونم معاینم کرد گفت ۱سانتی و احتمال نشتی کیسه اب داری از قبل هم فشارم گرفته بود فشارم بالا بود بعدش معاینه تحریکی برام انجام داد واقعا دردم گرفت منی که آستانه تحملم بالاس گفت ۳۸هفته و ۳روزی نامه میدم برو زایشگاه که زایمان کنی
من از قبل ماما همراه گرفته بودم به ماماهم زنگ زدم جریانو بهش گفتم اونم گفت سریع برو زایشگاه و به همکارم که شیفته زنگ‌میزنم‌ هواتو داشته باشه منم خودمو میرسونم
ساعت ۸:۳۰شب رسیدم زایشگاه همکار ماما همراهم مجدد فشارمو گرفت گفت فشارت بالاست معاینم کرد گفت کیسه ابت نشتی نداره (چقد از معاینه متنفرم واقعا درد داره)😢
گفت باید بستری بشی همسرم اومد وسایلامو برد و لباس بیمارستان پوشیدم که بستریم کنن همون موقع زنگ مامانم زدم که بیاد ،منو بردن تو یه اتاق تک نفره چون از قبل گفته بودم اتاق تک میخوام ،دستگاه وصل کردن برای نوار قلب بچه و سرم وصل کردن
گفتن باید ۴سانت بشی تا ماماهمراهت بیاد که اینو من نمیدونستم 😓خلاصه مامانم اومد پیشم بهم سر زد نمیزاشتن خیلی پیشم باشه گوشی هم ازم گرفتن گفتم زنگ ماماهم بزنین بیاد گفتن فعلا نمیشه باید ۴سانت بشی
دوبار معاینم کردن بعد منو تو یه اتاقی بردن پزشک شیفت اومد معاینم کرد یه چیزی داخل رحمم کرد گفت این اسمش ایزیه باعث میشه دهانه رحمت باز بشه
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۳ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان هدیه امام رضا🥹😍 مامان هدیه امام رضا🥹😍 ۷ ماهگی
سلام دوستان اميدوارم حالتون خوب باشه امدم راجب زايمان حرف بزنم اميدوارم به دردتون بخوره.

من ١٧دي ساعت٨شب رفتم بيمارستان براي كارهاي تشكيل پرونده،رفتيم پذيربش كارها انجام داديم رفتيم بخش زنان زايمان،اونجاهم كارها انجام داديم چندتا ازمايش بود گرفتن ازم ولباس بهم دادن كه عوض كنم وبهم اتاق نشون دادن رفتم تو اتاق ٤تخته بود،ولباس هام عوض كردم باهمسرم خداحافظي كردم خوابيدم،٣نفر ديگه هم امدن اونهاهم فردا زايمان داشتن.من نتونستم بخوابم تا فردا صبح كه ساعت٨امدن صدام زدن گفتن اماده بشو براي اتاق عمل،همسرم هنوز نيامده بود من رسيدم دم اتاق عمل همسرم رسيد نشد بباهاش حرف بزنم ورفتم براي عمل پر از استرررس بودم وخيلي ميترسيدم ،رفتم داخل اتاق عمل پرستارها امدن كارهامو كردن گفتن بشين منم نشستم دكتر بيهوشي امد كمرم رو پمادي كردي وسوزن بيحسي زد اصلا درد نداشتت من زيادي ترسيده بودم وقتي زد بدنم كاملا داغ شد وقتي داغ شدم سريع بهم گفتن بخواب ،منم خوابيدم.دكترم امد وتو بي حسي بهم سوند وصل كرد.
مامان گیلاس خانم 🍒 مامان گیلاس خانم 🍒 ۷ ماهگی
دیکه رفتم داخل دکتر سونو کرد گفت آب دور بچت حداقله خیلی کمه سریع برو زایشگاه بستری شو گقتم مطمعنین گفت یه لحظه هم حیرون نکن از اینجا مستقیم برو زایشگاه و اینکه بند ناف هم دور گردن بچته یه دور شاید باورتون نشه ولی از شرایط من دکتر کامل رنگش پرید تا لحظه ای که از روی تخت بلند شدم و برگه سونومو گرفتم دکتر فقط میگفت حیرون نکنی ها سریع برو زایشگاه
اومدم بیرون و به شوهرم گفتم دیدی احمقا نفهمیدم این کیسه آبم بود دکتر گفته آب دور بچت کلا کم شده بند ناف هم یه دور دور گردنشه فقط سریع برو زایشگاه سوار ماشین شدیم و با سرعت تمام رفتیم زایشگاه اونجا سونومو نشون دکتر دادم گفت خیلی خب بگو یکی بیاد کاراتو بکنه گفتن برا چی؟گفت کارای بستری شدنتو برای زایمان آقا اینو که گفت اشکام شروع کردن به اومدن آخه من به حد مرگ از زایمان میترسیدم همش تا دم آخر امید داشتم شاید سزارین بشم انکاری دیگه اینجا آخرش بود گیر افتاده بودم نه راه پس داشتم نه راه پیش همش میگفتم کاشکی رفته بودم سزارین اختیاری به جهنم که گرون میشد دکتر گفت عزیزم چرا گریه میکنی گفتم من خیلی میترسم کاشکی میشد برگردم خونه دروغ چرا وقتی گفتن تستت منفیه آنقدر خوشحال شدم که آخ جون امروز نمیزایم از بس میترسیدم از زایمان
خلاصه زنگ زدم شوهرم اومد رفتیم پذیرش کارامونو کردیم وسایلای اضافمم دادم به شوهرم فقط تنها چیزی بردم کمپوت آناناسم و خرما بود یه زنه اومد لباس داد پوشیدم که چه لباس زشتی هم بود🤣
نشوندم روی ویلچر سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا توی اتاق لیبر.....
مامان مامان تیام 🩵 مامان مامان تیام 🩵 ۴ ماهگی
زایمان طبیعی .
پارت۲. خلاصه اومدیم خونه فردا که شد شکمم سفت میشد شل میشد هعی بچه کلا حرکت نکرد بعد صبر کردم ساعت ۶ عصر شد شوهرم اومد گفتم از صبح شکمم سفت شده هرکته بچمو اصلا حص نکردم گفت چرا بهم زنگ نزدی زود بیام خلاصه رفتم اول حموم اینا که میدونستم انقباض ایناس اینا بلک بستریم کنن وسایل اینامو جمع کردم رفتیم بیمارستان بازم معاینه کردن گفتن ۳ سانتی و دکتر گفت معاینه تحریکی کنم گفتم نه ولی دیرم که انجام کرد و گف برو سنو و نوار قلب رفتم اول سنو همه چی خوب بود و بعدش رفتم نوار قلب نوار قلب کلا انقباض نشون داد و یکم درد پریودی داشتم وقتی نوار قلب میگرفتن و بعدش به دکتر نشون دادیم گف بستری هستی من ترسیدم گف برین پرونده اینا باز کنین و لیست دادن وسایلی که نیاز هست بخریم شوهرم رفت خرید من لباس اینامو پوشیدم و من که فقط گریه میکردم که بستریم نکنن میخواستم دردام خودش شروع بشه ولی نزاشتن گفتن باید بستریشی بری خونه بلک رحمت اینا بازشد خونه میزایی بهم گفتن ولی من گوش نمیکردم فقط گریه میکردم..
مامان مامان تیام 🩵 مامان مامان تیام 🩵 ۴ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت۴_ خلاصه من یروز موندم اونجا و قلب بچه هعی افت میکرد برا من اکسیژن اینا وصل میکردن درست میشد من که گریه فقط میکردم ماماینا بهم داد زون چرا گریه مطکنی تو ناراحتی بچتم ناراحت میشه قلبش افت میکنه من هیچی نمیخوردم تا صبح بیدار بودم و ساعت صبح ۸ شد شیف ماما اینا عوض شد یه ماما اومده بود که قلب بچم افت میکرد من بهش میگفتم بیااا قلب بچم افت میکنه اونم نمیکمد میگف درست میشه سرو صدا نکن من خودم اکسیژنو برداشتم هعی نفس عمیق میکشیدم و درست میشد خلاصه سخت بود برام کلا ساعت ۱۰ونیم شد اومدن معاینه کردن ۴ سانت بودم گفتن امپول فشار بیارین و وصل کرون به سرمم دوزشو زده بودن ۱۲ و یه دکتر با چند تا دانشجو اینا اومده بود و پسر هم بود بهم دکتر گف چند سالته گفتم ۱۸ به اونا گف بهش بی دردی بزنین خودش هنوز بچه هس زایمانش واسش بد خاطره نشه خلاصه به اونا توضیح اینا میدادو رفتن ساعت ۱ شد بازم معاینم کردن گفتن ۵ سانته و اون امپول فشار که زده بودن دوزشو به ۲۸ بردن من شدید درداشتم جیغ میزدم و بهم فشار میومد فک میکردم مدفوع دارم میرفتم دسشویی ولی هیچی نبود ولی به خودم اب گرم میرختم دردام یکم کم میشد یه ماما اومد گف بیا رو تخت زیاد نمون تو دسشویی همون ماما گف بیا معاینت کنم معاینم کرد بازم ۵ سانت بودم گف بیاید یکم بی دردی به سرمش بزنین اومدن زدن ولی فرق نداش دردام اعی میگرف ول میکرد من میمردم وقتی که دردام میگرف شوهرم یواشکی اومد پیشم من اونو محکم بغل کرده بودم گریه میکردم بمون پیشم اونم منو دید ترسید دردام شدید بود رف ماما اینا رو صدا کرد اونا هم گفتن تو اینجا چکار میکنی تو بخش زایمان برو بیرون شوهرم رف و بازم امپول فشار زدن دوزشو ۳۵ کردن من یعنی رفتم اون دنیا اومدم میمیردم از درد
مامان مهوا مامان مهوا ۵ ماهگی
🌸تجربه زایمان طبیعی من🌸
(پارت ۱)
۳۸ هفته که بودم مامای همراهی که قرار بود زایمان خصوصی باهاش بگیرم معاینم کرد و گفت:( احساس میکنم خروجی لگنت یه مقدار تنگه حتما برو پیش فلان دکتر نظر دکتر رو بپرس ببین چی میگه).
خلاصه رفتم پیش دکتر و بعد از معاینه دکتر گفت لگنم تنگ نیست و خوبه. میتونم طبیعی زایمان کنم.
منتظر موندم دردام شروع بشه.
شب بیست و هشتم ( ۳۹ هفته بودم ) ترشح ژله ای زرد رنگ دیدم و همون موقع زنگ زدم به ماما موضوع رو گفتم. گفت این از علائم زایمانه احتمالا تا یکی دو سه روز آینده زایمان میکنم. از همون شب دردام شروع شد با شدت کم ولی چون دردا به کمرم میزد و متفاوت بود از ماه درد هایی که قبلا داشتم میدونستم که درد زایمانه. خلاصه اینکه فرداش کلا دردو تحمل کردم و حواسم به زمان و شدت انقباضاتم بود تا ساعت ۲ شب بیست و نهم که دیگه انقباضام رسیده بود به هر چهار دقیقه یک بار و شدید تر شده بود نسبت به قبل. گفتم برسوننم زایشگاه.
تو زایشگاه معاینم کردن گفتن ۳ سانتم. بهم گفتن تو خود بیمارستان دو ساعت پیاده روی کنم و بعد باز برگردم زایشگاه برای معاینه که اگه پیشرفت داشتم بستریم کنن.
#زایمان
مامان سـ‌لـ‌ین مامان سـ‌لـ‌ین ۲ ماهگی
پارت2
تجربه زایمانم🍃🎀
.
.
.
ساعت6 دم در زایشگاه بودم خیلی استرس داشتم چون هر دفعه اینجا اومده بودم بهم بد گذشته بود یا بد معاینه شده بودم
یا با ماماهای بد اخلاق روبه رو شده بودم
خلاصه ک رفتمو پرسید چند هفته ای و اینا و یه پارچه بهم داد گفت کیک و اب میوه بخور و این پارچه رو بزار و 1ساعت دگ اینجا باش تا ببینم چجوریه ابریزشت
کیک و اب مبوه رو خوردم و با شوهرم پیاده روی کردم و 1ساعت بعد قبل اینکه برم زایشگاه رفتم سرویس
دیدم ابریزش ندارم تعجب کردم
اومدم بیرون شوهرم گفتم هیچی ابریزش نداشتم تو این 1ساعت پارچه اصلا خیس نشده الان برم چی بگم
اون بیچاره هم خسته و کوفته بود گفت حتما مثل دفعه های قبل الکی حساس شدیم خبری نیس برو بهشون بگو
با خودم گفتم اینجوری که نمیشه یکم پله رفتم بشین پاشو رفتم دیدم خیس شدم
یه ایت الکرسی خوندم رفتم داخل به ماما پارچرو نشون دادم گفت یه نوار قلب ازت میگیرم و بعدش معاینت میکنم
نوار قلب و گرفت و معاینه کرد گفت ابریزش داری
لباستو عوض کن برو تو اتاق فلان دراز بکش
گفتم چیزی شده گف نه چیزی نیس همراهت کیه گفتم شوهرم گفت صداش کن بهش یه لیست میدم بگیره
شوهرم و صدا کردم و رفتم تو اتاق دراز کشیدم دیدم یکی اومد دوباره معاینم کرد و گفت من ماماعت هستم کاری داشتی صدام کن و بهم دستگاه و وصل کرد و توی سرم یه امپول زد رفت
یکی دوساعت بعد یکی از همون پرستارا اومد و گفت دخترم جوراباتو دربیار ک بعد بخای زایمان کنی جورابات کثیف میشه
تعجب کردم گفتم مگ میخام زایمان کنم؟؟؟؟؟؟ گفت اره مگ نمیدونی!!!!