۲ پاسخ

ولی من عاشق رفتارای مادرشوهرت شدم بخدا😂🤣کاملا خودمختار😶

واااای فقط مادرشوهرت🤣🤣🤣

سوال های مرتبط

مامان گردو مامان گردو ۲ ماهگی
تجربه زایمان (طبیعی)
🖇پارت 11:
بخیه های داخلی رو احساس میکردم ولی اصلا دردی نداشت ولی امان از بخیه های خارجی که با فرو کردن هربار سوزن و هربار کشیدن نخ بخیه تمام بدنم درد میگرفت هرچی بهشون میگفتم درد داره فایده ای نداشت با اینکه امپول بی حسی زده بودن ولی دوباره زدن چون زیاد درد داشتم دکتر گفت بخاطر اینه که پوست روی بدن زیاد بی حسی به خودش نمیگیره (نمیدونم بزا من اینطور بود یا برا همه) ، هر یه بخیه ای که دکتر میزد باز با پارچه پانسمان خون اون محل رو تمیز میکرد و اون هم درد شدیدی داشت انگار پارچه و دستشو فکر میکردی تا مچ میبره داخل میاره بیرون و با هر بخیه تکرارش میکرد
بعد از بخیه زدن حدود دو ساعت توی اتاق ریکاوری بودم و هر یک ربع میومدن ماساژ شکمی میدادن و اونم درد داشت چون رحمو فشار میدادن ولی خب این دردا در برابر درد زایمان کمتره دیگه اصلیه درد زایمانه
البته اینم اضافه کنم که ماما همراه تا دوساعت بعد زایمان موند در حین بخیه زدن کنارم بود ولی بخیه رو دکتر بخش زد بعد از زایمان ماما درباره شیردهی تغذیه شیر مادر شیر خشک وزن گرفتن نوزاد و... باهام حرف زد و ازم سوال کرد چون قبلا توی کلاساش گفته بود این مطالب رو مطالعه کنید بعد از زایمان چای نبات و خرما اورد برام و خیلی خوب بود
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، بارداری دوم🌷قسمت ششم
شرح حال دادم گفتم درد منظم دارم و کیسه ابم پاره شده
صدای قلب گوش دادن و فشار گرفتن . بعدشم رفتم برای معاینه که همون دو سانت بودم تشکیل پرنده دادن و لباس بهم دادن و فرستادن برای ان اس تی و انژیوکت.
توی این حین زنگ زدم مادرم بیاد .
مادر شوهرم هم همسرم زنگ زد که زودتر رسید پیشم و کلی قوت قلب بهم داد از اونورم حالا داشت سرزنش می‌کرد چرا زودتر نیومدی بیمارستان وقتی درد داشتی.
چرا گذاشتی کیسه ابت خونه پاره بشه و ...😅
حدود ساعت هشت بود که سوار ویلچر شدم رفتم تو زایشگاه. برعکس زایمان قبل که استرس داشتم و درست دور و برم رو نگاه نمیکردم ایندفعه همه صورتم چشم بود 😂😂
کلا محیط جدید برام جالبه .بیمارستان هم که کلی اتاق و وسیله داره که حس کنجکاویمو قلقلک میده😂😂 (میدونم خلم😁)
مخصوصا که قرار بود تک تک لحظه های اون روز شیرین رو به خاطر بسپارم.
اتاقم رو به روی ایستگاه پرستاری بود
گوشیمو با یه کیسه خوراکی و بطری آب همراهم بود . مامایی که برای من گذاشته بودن خداروشکر خانم خوب و خوش اخلاقی بود . شانس خوب من تازه شیفت عوض شده بود و همه سر حال و با انرژی بودن. رفتم روی تخت و باز شرح حال و فشار و ان اس تی و یه سرم بهم زدن برای تأمین آب بدنم . توی این حین من به دوستام پیام دادم که اومدم برای زایمان دعا کنید.
یه عکس هم با قیافه داغون از درد هم گرفتم به یادگاری بمونه😁. از اتاقی که توش بودم هم عکس انداختم فرستادم برای شوهرم و دوستام (سه تا دوستیم که با هم بارداری بودیم و زایمان هامون هم تقریبا نزدیک به همه . یکیشون قبل من زایمان کرد . بعد یکماه من زایمان کردم. اونیکی هنوز زایمان نکرده ولی نزدیکه زایمانشه)