با کلی تاخیر سلام 😅☺️من خیلی درگیر و مشغول دختر کوچولومون شدم
متاسفانه یکی از بخیه هام باز شده و اذیتم
🎈پارت چهارم

به مامانم زنگ زدم که درد دارم ممکنه که برم بیمارستان، به شوهرمم پیام دادم که بیاد خونه که دردام زیاده
حالا تو این شرایط من که مادر شوهرمم میدونه من درد دارم
با پدر شوهرم رفتن تو اتاق درم نمیان
یه نهارم درست نکرد😑 حتی نمیاد بگه چیزی میخوای یا نه؟!
حالا من پیام دادم به ماما شرایطمو گفتم
گفت برو بیمارستان
منم دیدم خبری نیست نمیاد حالی بپرسه
اومدم وسایلمو به چیدن و سبدمو حاظر کردم با اون شرایط
حالا شوهرم اومد خونه عصبانی که تو با همه هماهنگ میکنی الان ما
😕البته از شب قبل یه بحثایی داشتیم باهم
😅بگذریم از درد و دل
اومدن به نهار خوردن ولی من نهار نخوردم چون برنجی بود و به مامانم گفته بودم سوپ ماهیچه بزاره برام بیاره
⭕️نکته: به هیچ وجه بدون نهار نرید برای زایمان چون واقعا تمام جون و قوت ادم گرفته میشه
مخصوصا اگر گاز، اپیدرال یا مسکن بزنن برای ادم
با همون عصبانیت شوهرم با مادر پدرشوهرم رفتیم سمت بیمارستان (علی بن ابی طالب)

تصویر
۷ پاسخ

😑😑مادرشوهر من 8ماهه غذا میپزه و من و ترو خشک میکنه شبا از استری صد بار میاد سر میزنه ک خوبی برادرشوهرم27سالشه استرس گرفته من روبه پشت نخوابم شبا چندین بار میاد جابه جام میکنه شوهرمم ک تا بلند میشم میگ بریم بیمارستان از 24هفته منتظرشیم 😂

منم میخوام برم علی ابن ابیطالب ماما هم خانم اقاجانی رو گرفتم
خدا کنه همچی خوب پیش بره

آخ چرا باز شده بخیه ات
از کجا فهمیدی؟

فقط مادرشوهرت تو اون اوضاع وقت گیر اوردن🤒😂

باقیش رو کی میزاری؟

زایمانت چطور بود طبیعی خیلی بده؟

بسلامتی

اپیدورال استفاده کردی ؟

سوال های مرتبط

مامان ریحانه و نی نی مامان ریحانه و نی نی ۱۰ ماهگی
🎈پارت سوم
خودم دوست داشتم بیمارستان امام رضا زایمان کنم
ولی اینقدر ادمو دست به سر میکنن که ادم واقعا کلافه میشه
من بعد کلی تحقیق بیمارستان علی بن ابی طالبو انتخاب کردم
۲۷شه گذشت و من دردی نداشتم
شدم۳۹هفته و ۵روز که از شبش دردای من شروع شد
⭕️نکته: خانومایی که گل مغربی میزارید باعث درد کاذب میشه و بر خلاف گفته خیلی از ماما ها و دکترا میگن که خوب نیست
و چون من گل مغربی میزاشتم قبلش فکر کردم باز درد کاذبه و صداشو در نمیاوردم
ولی دردام جوری بود که نمیذاشت بخوابم و از خواب بیدارم میکرد
تا صبح همونجور سر کردم
تا ساعت۶_۷که دردام هر ۶_۷دقه یبار شد و فشار میاورد به مقعدم
هر دقه میرفتم دسشویی فکر میکردم که دسشویی دارم
😑حالا تو اون شرایط مادر شوهرم گفت پاشو بریم بازار فلان چیزو بخرم
حالا گفتم بگم درد دارم میگه تو یک هفته درد داری و هیچ خبری نیست
نگم درد دارم یهو وسط بازار میزام، گفتم و گفت اشکال نداره بیا پیاده رویم هست واست🤦‍♀ یه جوری کنسل شد
به چند نفری که تجربشون زیاده زنگ زدم گفتن تو تا شب میزایی
مامان دلــویـــن🐣🎀 مامان دلــویـــن🐣🎀 ۱ ماهگی
مامان ریحانه و نی نی مامان ریحانه و نی نی ۱۰ ماهگی
🎈پارت پنجم
ماما همراهم از خونه هی پیام و تماس که کی میری سمت بیمارستان اطلاع بذه تا من خودمو برسونم
بیمارستان:
ماما معاینم کرد و ان اس تی گرفت
گفت ۲فینگر ۵٠درصدی
درداتم خیلی خوبه بعد به دکترم زنگ زد
شرایطمو گفت: و ساعت ۲بستری شدم
ماما همراهم چند دقیقه بعد بستری شدنم خودشو رسوند خدا خیرش بده از اول بالا سرم بود مثل خواهر دلسوزانه
⭕️ماما همراه: خانم اقاجانی
ساعت ۲نیم وارد اتاق لیبر شدیم
خیلی گرسنه بودم ، کم کم ورزش هارو شروع کردیم و مامانم هی زنگ میزد که تو راهیم نهار میارم بخوری
تا موقع رسیدن مامانم و وسایلی که نیاز داشتم اومدن انژوکت وصل کردن و سرمی هم کم کم ازش میومد
گفتن نیازی به امپول فشار نداری چون سر بچه حسابی تو لگنه ولی چون هم درد زیادی داشتم هم دهانه رحمم باز نمیشد
یه مسکن زدن بهم، خیلی گیجم کرد
تار میدیدم ولی همچنان دردام همون بود
دلم میخواست بخوابم ولی باید تو اوج دردا و اون گیجی ورزش میکردم
بعد از اینکه مامانم غذارو اورد
⭕️چون ماهیچه بود گفت زیاد نخور، سعی کن چیزای روان و نقوی بخورید برای نهار مولا همون سوپ ماهیچه میکس شده چون بالا میارید
⭕️حتما اب عسل ببرید با خودتون
خرما به شدت نیازه من جونم به خرما بود البته سعی کنید خرما با گردو و روشم ارده بریزید واقعا معرکه ، اب سیب خیلی عالیه
مغزیجاتم به نظرم وقت نمیشه بخوری چون همش در حال درد و زور و ورزشی
میره واس بعد زایمان که خیلی عالیه
مامان آیلین وآیهان مامان آیلین وآیهان روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی من پارت ۳
من شوهرم با ابجیم و شوهر ابجیم رفتیم مطب معاینه کرد گفت ۳سانت نرم تعقیری نکردی من معاینه میکنم برو پیاده روی گفتم دفع پیش هم که همین بود اتفاقی نیفتاد گفت نه دفع پیش چون هفتم پاین بود من معاینه عمیقی نکردم این دفتر که انشالله بشه اگه نشد صبح بیا یکاری میکنیم که با دلیل کیسه اب پاره بیمارستان بستری بشی و رفتم برای معاینه و معاینه زیاد درد برای من نداشت چون من تحمل درد بالایی دارم نه به گفته خودم با گفته خود ماما و بعد معاینات رفتیم تو پارک یکم پیاده روی کردم دیدیم ساعت ۹شده مامانم اومدن پارک که ببینه حال من خوبه نیاز بریم بیمارستان یا نه که گفتم نه شما برو خونه استراحت کن لازم شد زنگ میزنم مامانم رفت من ابجیم عجیب گشنه شده بودیم 😂به پیشنهاد من رفتیم ساندویچی و شام خوردیم سر میز شام هعی دردام منظم سر ۵دقیقه می‌گرفت ولی زیاد نبود ولی خب درد زایمانی دیگه عرق میکردم و رنگ صورتم زرد میشد بچها متوجه شدن گفتن بریم بیمارستان من میگفتم نت کجا من گشنمه 😂خلاصه با شوخی و مسخره بازی های فراوان دو باجناق غذا مون رو خوردیم و به پیشنهاد شوهر ابجیم رفتیم بلوار که بستنی بخوریم تو راه من درد هام هعی بیشتر و بیشتر میشد .....
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
من با آرامش گفتم برو بالا. درد ندارم این درد که درد زایمان نیست. زنگ زدم همسرم گفتم بیا خونه که درد دارم اومد دید دارم راه میرم. لباس جمع میکنم گفت مگه نگفتی درد داری چرا راه میری گفتم راه نرم گفت فاطمه درد زایمان نیست تورو خدا. ول کن الان میریم باز یه روز بستری مرخص میکنن گفتم ماما گفته برید بیا حداقل تا همین بیمارستان نزدیک خونه بریم جای که من میخواستم برم برای زایمان 1ساعت راه بود خلاصه آماده شدم زنگ زدم مادر شوهرم. رفتم همه اومدن ذوق داشتن بردار شوهرم جاری. ماشین پر من ناراحت که جا نیست من راحت نیستم. منظورم به جاریم بود که ت نیا. خلاصه رفتم ماما گفت راز بکش معاینه کنم. دراز کشیدم گفت شل کن شل کردم. معاینه کرد گفت آفرین5سانتی که داره 6میشه همین الان سریع برو زنگ زدم ماما همراه گفت برو کار های بستری بکن منم میام. رفتیم بیمارستان تا بستری . بشم ماما بهم پیام داد موقع درد. مثل این که گل بو میکنی نفس بکش از بینی بکش از دهان بده بیرون خیلی خوب بود آرامش بخش بود برام. رفتم لباس پوشیدم از این ور ما ما اومد. گفت چرا نشستی بلند شو قر بده منظورش ورزش بود منم بلند شدم. خیلی قر میدادم. رفتیم بلوک زایمان تا ماما شیفت که برای من بود دیدیم هم ماما همراه هم من گفتم وای خدایا به ما ما بعد اخلاق. چند روز پیش آمده بود بستری بشم باهاش دعوا کرده بودم ماما همراه گفت وایستا ببینم میتونم عوض کنم
مامان آدرین مامان آدرین ۲ ماهگی
پارت ۳زایمان طبیعی
دیگه اومدیم خونه داشتم مترکیدم از عصبانیت و از درد دوس داشتم زودتر زایمان کنم و درد هام تموم بشه و پسر کوچولومو ببینم مادرم گفت تو یکم بخواب من نهار درست میکنم یکم خوابیدم بیدار شدم نهارمو خوردم خیلی کم تونستم نهار بخورم چون همش درد داشتم تو خوابم چند باری پریدم از شدت درد دیگه نهارمو که خوردم شروع کردم به ورزش کردن🤣ورزش با توپ اسکات زدم اینا انقدم درد داشتم همش دوس داشتم برم wcدیگه دردم هی داشت شدید تر میشد رفتم حموم گفتم بزار برم زیر دوش آب گرم ببینم دردام یکم کمتر میشه اروم تر میشم چون وقتی ماه درد میگرفتم میرفتم دوش میگرفتم دردام تموم میشد دیگه رفتم دوش گرفتم اصلا تاثیری نداشت اومدم بیرون یکم نشستم گریه کردم 🤣گفتم میرم دکتر واسم نوبت سزارین بزاره من نمیتونم دیگه طاقت بیارم مادرمم گفت باشه میرم دکتر دیگه زنگ زدم شوهرم که بیاد دنبالمون برم دکتر شوهرم وقتی اومد گفت که پدر بزرگم فوت کرده 😐
ادامه دارد..
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۳ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان اسرا مامان اسرا ۹ ماهگی
سلام بچه ها تجربه زایمانمو میگم هم یادگار بمونه هم برا شما بدرد بخوره
من چهل هفته شده بودم و زایمان دومم بود هر کار میکردم دردام شروع نمیشدن تا یه روز به فکر زایمان اولم رفتم که تو زایمان اولم زعفران خورده بودم که دردام شروع شدن و رابطه داشتم ولی این سری اصن علاقه نداشتم به رابطه و بی میل بودم تا مجبور شدم یکبار رابطه برقرار کردم یک روز بعدش
رفتم پیاده روی نیم ساعت بعد که برگشتم یه دوش آب گرم گرفتم بعدشم یه فلاکس چایی زعفران خوردم و کمرو دلمو با روغن زیتون ماساژ دادن ساعت 7 بعدش ساعت 11 شب دردام شروع شدن و من باور نداشتم که بچه ام بدنیا میاد صبر کردم تا صبح شد صبح به مامانم زنگ زدم گفتم بیاد خونه من تا من می‌خوام برم بیرون بهش نگفتم که درد دارم بلاخره مامانم اومد تو خونه با مادرشوهرمو و دخترم تو خونه بودن منم گفتم می‌خوام برم بیرون و بهشون نگفتم که درد دارم اومدم شوهرمو زنگ زدم رفتم پیش دکترم
دکتر همین که سنو کرد گفت وقت زایمان نیست برو خونه ۲ هفته دیگه بیا منم گفتم من درد زایمان رو دارم گفتن برو معاینه دامن انجام بده همین که معاینه دامن و دکتر خودم انجام داد گفت رحمت 8 سانته کلن بازه چجوری تحمل کردی درداتو گفتم شیر خوردمو زعفران که دردام کاهش پیدا کنن
گفتن همراه زنونه داری گفتم نه تنها اومدم حتا ساک بیمارستان و نیاوردم با شوهرم تنها اومدم گفت زنگ بزن که برم بیارن ساکتو و برو این دارو هارو بیار که بستری بشی منم با خیلی استرس به مادر شوهرم زنگ زدم گفتم که با مامانم بیان بیمارستان که بچه بدنیا میاد و اونا اومدن منم رفتم داروهامو گرفتم شوهرمو رفت برام چند تا آبمیوه و کباب گوشت آورد
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، بارداری دوم🌷قسمت هشتم
ساعت شد ده و نیم یه دکتر اومد با چند تا دانشجو گفت اگر موقع معاینشه معاینه کنم توضیح بدم برای دانشجو ها که گفتم اوکیه دردام زیادتر شده
موقعی بود که دیگه خوابیده بودم رو تخت چون از ورزش خسته شده بودم و یکم درد بیحالم کرده بود معاینه کرد گفت پنج و نیمه (فقط خودش معاینه کرد بعد به دانشجو ها توضیح داد و رفتن)

دردام شدید شده بود و داشتم بی تاب میشدم
یه جورایی یکم ناامید شدم از اینکه با این همه درد خیلی پیشرفت نکردم . باز به خودم گفتم تموم میشه نهایت تا یازده یازده و نیم زایمان میکنی زود تموم میشه تحمل کن تو که تجربه داری و خلاصه قوت قلب میدادم به خودم .
توی این حین برای حواس پرتی به دوستام و شوهرم پیام میدادم میگفتم اگر من دوباره گفتم بچه میخوام بیاید بزنید تو دهنم 😂 همشون هم میگفتن تو؟ تو سال بعد میای میگی هوس بچه کردم😂😂
اخبار رو چک میکردم
با خودم فکر میکردم اگر بیمارستان و بزنن من وسط اینهمه درد و با این لباس بیمارستان که همه جام پیداست چجوری بدوئم فرار کنم 🥲😂 خلاصه رد داده بودم رسما😂
یک ربع به یازده بود تقریبا به ماما گفتم من اپیدورال میخوام نمیتونم تحمل کنم دیگه . گفت الان دیگه ارزش نداره نزدیک زایمانی.

بعدش از ماما خواستم برم دستشویی آب گرم بگیرم رو کمرم چون واقعا حس میکردم دیگه با تنفس هم نمیتونم دردامو کنترل کنم
حتما برید دستشویی مثانه رو خالی کنید
شنیدم به روند زایمان کمک می‌کنه
من حتی حس میکردم مثانم که یکم پر میشه دردام هم بیشتر میشه انگار که به رحمم فشار میاره.
مامان نی نی مامان نی نی ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت هشتم
کل روز با درد بخیه و گردن درد و کتف درد و درد قفسه سینه و درد دیسک کمر که قبل از بارداری هم داشتم از صبح تا شب دکتر و آزمایشگاه و بیمارستان بودم. شب که رسیدم خونه دیدم بچم که ۲ روزش بود خیلی زرد شده. از شدت زردی صورتش روبه نارنجی میزد. مامانم هم نبود. زنگ زدم به مامانم گفت از وقتی از بیمارستان مرخص شدیم بچه ادرار نداشته. خودم که شیر نداشتم خونه هم نبودم. مامانم و مادر شوهرم هم در حد چندتا «قاشق» بهش شیر خشک داده بودن. به مامانم ایراد گرفتم که چرا زودتر نگفت که بچه ۲۴ ساعته ادرار نداشته ولی جرئت نکردم به مادرشوهرم چیزی بگم چون میدونستم جنجال به پا می‌کنه.
به مادرشوهرم گفتم بچه کم شیر خورده داره زردی میگیره. گفت:« نه اصلا هم زرد نیست. منم همین الان دوتا خط یعنی ۶۰ سی سی شیر بهش دادم.»
زردی بچه واضح بودو باور هم نکردم که ۶۰cc شیر خورده باشه ولی چیزی نگفتم چون میدونستم دعوامون میشه. رفتم تو آشپزخونه مشغول شدم. که مادر شوهرم گفت بچه جیش کرد. دویدم چک کردم دیدم خشکه. دروغ گفته بود.☹️ شیشه بچه را گرفتم که بشورم، دیدم اصلأ سر شیشه سوراخ نداشته. فهمیدم دروغ گفته که بهش 60 سی سی شیر داده.☹️ فقط ما که وارد خونه شده بودیم الکی گذاشته بود دهنش اون بیچاره هم مک میزد.
گفتم ببریمش بیمارستان گفت نه خوبه برا چی ببریم. یک ساعت گذشت. بچه بیحال شد. هرچی زدم کف پاهاش و تو صورتش بیدار نشد. دستم را خیس کردم کشیدم تو صورتش بیدار نشد. دیگه داشت گریه ام میوفتاد. که مادر شوهرم راضی شد و بردیمش بیمارستان...