و فاجعه شروع شد
كيسه آبمو زدن
ديگه ساعتا نميگذشتن
آمپول فشارو زد داخل يه سرم و وصل كردن بهم و دردا فاصلشون هي كمتر و كمتر ميشدن
سرم فشارو اومد زياد كرد ضربان قلب جنين ميوفتاد ميومد ميبستش
ساعت ٨ بود ديگه تقريبا از درد معاينه ها و درد دل و كمر داشتم همه جا رو گاز ميگرفتم تمام دست همسرم جاي فرو رفتن ناخنام مشخص بودن
٨ و نيم اومدن آمپول اپيدورال بهم زدن و بي حس شدم و معاينه هاي نيم ساعت يبار شروع شد
ديگه بي حس بودم ولي از بس هربار معاينم كردن و خونريزي كردم كلافه شده بودم
از يه جايي به بعد ضربان قلب بچم رفت روي ٢٠٠
دكتري كه ١٠ ميليون زير ميزي گرفت كه بياد بالاي سر من نيومد نيومد تا ساعت ١٢:٣٠ ظهر و گفت بچه رفته بالا و داره خفه ميشه سريع سزارين اورژانسي
بعد اون همه درد منو سزارين كردن...
فقط خواستم بگم مي ارزيد
همه ي اون دردا و حتي درداي بخيه هاي سزارين به يه ثانيه بغل گرفتن پسرم مي ارزيد
اگه به دكترتون اعتماد نداريد خواهشا اصراري به زايمان طبيعي نداشته باشيد
شايد اگه دكتر من حتي يك ساعت زودتر ميومد من سزارين نشده بودم

۵ پاسخ

آخی عزیزم خدا پشت پناه خودت بچت باشه دقیق مثل من دردکشیدی منم دکترشخصی بیمارستان شخصی ولی ازدرد داشتم بی هوش میشدم هنوزم دارم دردمیکشم خیلی اذیت شدم ولی منوسزارین نکرد ازپایین حسابی بخیه خوردم که خوبم نزده الام میشورم یه چیزی میخوره دستم هرکاری کردم آمپول ایپدرال بزن نزدالکی هزینه نکن

عزیزم منم زایمان طبیعی سختی داشتم بااینکه اولیم عالی بود دومیو نه ماماهمراه گرفتم اون منو تالب مرگ برد چرا چون مهمون داشت عجله داشت ب ماما شیفت گفت زود بازش کنید برم اخرش نتیجش شد تشنج

چقد عذاب کشیدی 🥲خیلی خوشحالم ک بچتو صحیح سالم بغل کردی خواهر واقعا حرفت خیلی درسته ک هردردی ارزششوداره من دارم لحظه شماری میکنم ک ببینمش بچموبغل کنم بعد۹ماه انتظار بوش کنم

دکترت کی بود عزیزم؟

چه دکتر بی مسئولیتی واقعا

سوال های مرتبط

مامان 😍نفس 😍 مامان 😍نفس 😍 ۱ ماهگی
نجربه زایمان طبیعی من پارت ۳
یه اتاق بهم دادن سریع لباسامو عوض کردم و رفتم روی تخت یه پرستاری اومد رگ گیری کرد برام یه سرم زد بعد یه ماما اومد به شکمم دستگاه نوار قلبو زد و اول نوار قلب گرفت گفت خوبه و یه قرص گذاشت زیر زبونم ، اون قرص فشار بود بعد گذشت تقریبا نیم ساعت به امپولی زد توی سرمم که اونم امپول فشار بود بعد از تقریبا دوساعت دردا خیلی محو میومدن و میرفتن خیلی حس نمیکردم که یه دفعه دیدم نوار قلب بچه افت شدید کرده خیلی ترسیدم دکتر سریع اومد بالاسرم گفت درد نداری گفتم نه والا چیزی حس نمیکنم سریع یه امپول دیگه زدن تو سرمم و ماسک اکسیژن بهم دادن و گفتن نفسای عمیق بکش که خداروشکر ضربان قلبش دوباره بالا رفت که خیالم راحت شد دیگه تقریباً سه ساعت گذشته بود از امپولا دردام شروع شده بود که حسشون میکردم شبیه درد پریود بودم میگرفت و ول میکرد فقط خیلی نامنظم بودن ساعاتی تقریبا چهار و نیم پنج بود ( میگم تقریبا چون ساعت اتاق خواب رفته بود از شانس من 😅 ) ماما اومد اول معاینم کرد گفت یک سانت و یه خورده ای برو‌ روی توپ ورزش کن
مامان قند و عسل 🍯🍫 مامان قند و عسل 🍯🍫 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سه 🦜🪺🐦‍🔥
دیگه سریع بهم انژیوکت زدن لباس بهم دادن و خوابیدم سر تخت بهم ان اس تی وصل کردن و اومدن امپول فشار توی سرمم زدن
هر نیم ساعت هم میومدن معاینه میکردن با ناخن بلند و یکسری هاشون بدون ژل معاینه میکردن خدا ازشون نگذره مثلا دکتر شیفت میومد معاینه میکرد معاینه تحریکی هم میکرد که دردش وحشتناک بود بعد دستیارش معاینه میکرد و بعد یه دانشجو که با خودشون همراه بود معاینه میکرد خلاصه یک ساعت بعد امپول فشار درد هام شروع شد هر ۱۰ دقیقه یکبار ۲۰ تا ۳۰ ثانیه درد خفیف پریودی داشتم دیگه بعد از ظهر شده بود من روی تخت دراز کشیده بودم دیدم یهو صدای جیغ و داد بلند با گریه های شدید میاد یه خانواده بودن که خانمش کلی درد کشیده بود و آخر سر بچش توی لگن خفه شده بود ولی دکتر اصلا به سزارین رضایت نداده بود و اون خانم با کلی جیغ و گریه اومده بود زایشگاه و می‌گفت ازتون شکایت کردم شما بچه ی من رو کش.تید منم خیلی استرس گرفته بودم نکنه اینجا بلای سر خودمو بچم بیارن خلاصه گذشت تا شب ساعت ۱۲ اومدن سرمم رو قطع کردن و من دیگه هیچ دردی نداشتم
مامان قند و عسل 🍯🍫 مامان قند و عسل 🍯🍫 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت هفت🌎🪐🌌
دیگه سرم رو که قطع کردن بدون امپول فشار من هر ۱۰ دقیقه در حد ۳۰ ثانیه درد و انقباض داشتم گذشت تا ساعت ۵ صبح دوباره اومدن سرم رو وصل کردن و رفتن نیم ساعت بعد دردام ۲ دقیقه یکبار درحد ۳۰ ثانیه درد پریودی بود (این بین هی میومدن فشارم رو چک میکردن ) که یکم بالا بود و دیگه خلاصه گذشت تا ساعت ۹ صبح که دکتر شیفت جدید اومد بالای سرم دستکش پوشید معاینه کنه ژل نزد خواهش کردم ژل بزنه گوش نداد تا اومد معاینه کنه دستش داخل نرفت به دستیارش گفت راست می‌گفت بنده خدا ژل نیاز داشت🥲😐
بعد معاینه کرد گفت خوبه شدی ۴ سانت دیگه میتونیم کیسه ابت رو بزنیم تا زایمان کنی یه دور هم دستیار و ماماش منو معاینه کردن که دیگه حس میکردم زیر دلم میخواد کنده بشه اینقدر که معاینه شدم دکتر به مامای همراهش گفت برو فشارشو چک کن
که فشارم بالا بود دکتر آروم به دستیارش گفت اگه یه دونه بالاتره بره باید سزارین بشه
من تا این حرف دکترم شنیدم چون از امپول بی حسی میترسم یهو سست شدم و حس کردم فشارم افتاد (نیم ساعت دیگه اومدن چک کردن واقعا فشارم پایین بود)
مامان جوجه🩵 مامان جوجه🩵 ۱ ماهگی
مامان آران مامان آران ۹ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی ۳

صبح زود اومدن یه قرص زیر زبونی بهم دادن و فشار و چک کردن و صبحونه دادن و رفتم منم مامانم مادر شوهر و شوهرم جلو در بودن گفتم بهم قرص دادن ایشالله دردم شرو بشه ولی هیچ خبری از یه ذره دردم نبود بعد ۶ساعت دوباره نصف قرص دیگه بهم دادن ولی بازم هیچ دردی نداشتم شب ساعت ۱مامت خودم که تو بیمارستان اونشب شیفت بود اومد و یه قرصی گذاشت داخل واژنم‌ گفت تا چن ساعت دیگه دیگه باید دردات شروع بشه ۲.۱ساعت گذشت کم کم داشت یه ذره دردم می گرفت ولی بازم درد زایمان نبو و گفت بخواب امشبم ساعت ۵صبح امدن فشار گرفتم ۱۵بود بازم یه سرم زدن و سوند بهم زدن سوندو که می زنن درد خاصی نداره ولی بعد یه چن ساعتی سوزش داره و من زار زار گریه می کردم از درد سوند بعد ۳ساعت مامای خودم اومد و گفت چرا گریه می کنی گفتم سوند خیلی اذیتم می کنه و گفت باشه درش میارم و خدا خیرش بده در اورد و من راحت شدم دیگه کم کم دردام شرو شده بود ولی بازم اونقدر نبود بعد ۵.۶ساعت دردام خیلی شدید شد و ۵دیقه یبار می اومد و می رفت از ساعت ۱۰صبح ۱۰٫۲۹ دردام خیلی وحشتناک شده بود و هی داد می زدم خدایا منو بکش هی میومدن معاینه ولی بازم هنوز ۲سانت بودم گفتن برو رو توالت فرنگی بشین و اب داغ و باز کن از کمر به پایینت ۲۰دیقه نشستم زیر اب داغ و هی پیاده روی و بشین پاشو معاینه کرد گفت ۴سانت ولی من اونقد درد داشتم که فقط داد می زدم منو ببرید سزارین من دارم می میرم و ماما هم هی دلداریم می داد می گفت چشم الان می بریم ولی هیچ هبری نبود فک کنم ساعت ۲.۳اینا بود که ۵سانت بودم و کیسه ابم و ترکوندن و به زور ورزش می کردم کمرو قر می دادم اگرم درد می یومد می نشستم و حالت دسشویی کردن زور می زدم تا معاینه کرد شده بودم ۶سانت
مامان فندوق مامان فندوق ۱۴ ماهگی
ادامه تجربه زایمانم
من فول شده بودم و معاینه های وحشتناک ادامه داشت و سر بچه همچنان بالا بود ، لگنم خوب بود پلی خودشون میگفتن سر بچه احتمالا کج وارد لگن شده ، تا اینکه یک ساعت و نیم من تو این وضعیت بودم ولی فایده نداشت ، کم کم ضربان قلب نینی داشت افت میکرد و من اکسیژن میگرفتم ، متوجه بودم که دارن له سزارین فکر میکنن واقعا برام وحشتناک بود بعد 6 ساعت درد الان برم سزارین و شروع به گریه کردم، خدایی ماماها خیلی مهربون بودن و آرومم میکردن، با دکتر تماس گرفتن که بیاد برای سزارین ، من له توصیه مامام حالت یجده قرار گرفتم تا دردام کمتر بشه توی همون حالت حس کردم کمر درد شدیدی گرفتم که مامام برام روغن میزد بعد چند دقیقه احساس زور زدن بهم دست داد ، و شروع به زور زدن کردم اونم غیر ارادی حالا ماماها برام لباس اتاق عمل پوشیده بودن که منو ببرن میگفتن نمیخواد زور بزنی ولی من دست خودم نبود ، هی زورهام قوی تر میشد تا اینکه دکتر رسید همون موقع معاینم کردن و گفتن سر بچه دیده میشه ، و بعد از یه رب خود دکتر پسرمو به دنیا آورد ، و من واقعا خوشحال بودم خدا بهم رحم کرده و سزارین نشدن ولی خبر نداشتم چیزای بدتری برام اتفاق افتاده
مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۲ ماهگی
ضربان قلب بچه جک میکردن دردام زیاد بود واقعا کم آورد بودم ماما با دکتر معاینه کردن فقط موهای بچه میدیدن دردم زیاد بود هر چی زور میزدم هیچی چند تا ماماو دکتر معاینه کردن بعد با خودشون چندتا حرف زدن که دکتر گفت اتاق عمل رو آماده کنید دیگه دکتر رفت منم آماده کردن برای اتاق خیلی درد داشتم تو عمل که وارد شدم خیلی سرد بود بهش گفتم اگه اتاق رو گرم کنین یکی از پرستار الان کولر خاموش میکنم دیگه این قدر درد داشتم همین که آمپول بی حسی حس خیلی خوبی داشتم دیگه از درد خبری نبودسر 5یا10دقیقه صدای دخترم تو اتاق عمل اومد فقط میگفتم نشونم بدین دیگه آوردن دیدم بچه ام خیلی حس خوبی داشتم همه اون اذیت های که شدم یادم رفت
دکتر تواتاق عمل گفت رحمت یه مشکل کوچک داشت که نتوسستی زایمان کنی برات الان مشکل حل میکنم
تا نیم ساعت تو اتاق عمل بودم ساعت 6که دخترم به دنیا اومد تا 6:30 داخل اتاق بودم بعد ریکاوری رفتم ساعت ۷بخش رفتم اون جا که رفتم گفتن تا۶صبح نباید چیزی بعدم صبح باید راه برم فقط از سزارین اولین راه رفتن سخت بعدش دیگه همه چیز خوبه هر چی بیشتر راه بری درد کم تر میشه
مامان ریحانه 👶🏻💖 مامان ریحانه 👶🏻💖 ۱۱ ماهگی
تجربه -زایمان
سلام بعد از تقریبا ۱ماه
من ۴۰هفته بدون درد رفتم بیمارستان به خاطر فشار بالا ختم بارداری دادن
بستری شدم و از ساعت ۸شب آمپول فشار رو برام تزریق کردن و درد هام شروع شد درد هام منظم نبود ولی خیلی درد داشتم تا ساعت ۱۲شب درد کشیدم ۲سانت شدم ولی سرم فشار رو قطع کرد درد هامم قطع شد شب خوابیدم و ساعت ۹صبح بهم قرص دادن که دردام منظم شن و دوباره سرمم رو وصل کردن دوباره درد هام شروع شد تا ساعت ۱۲شب درد داشتم دوباره اومدن سرم رو قطع کردن منم هی میگم قطع نکنید دردام زیاد شده که زایمان کنم ولی اونا می گفتن که باید رحمت استراحت کنه
با اینکه سرم رو قطع کرده بود ولی همچنان درد داشتم ورزش های پرشی و اسکات خیلی انجام دادم ولی پیشرفت نکردم ۳سانت قفل شده بود
تا اینکه ساعت ۲ دردم خیلی زیاد شد حالم خیلی بد شد حالت تهوع ، استفراغ شدید گرفتم سر گیجه شدید،چشام کلا تار میدید، یه لرز خیلی عجیبی گرفته بودم که یهو به خودم اومدم دیدم تختم داره تکون می خوره دندونام همینجور بهم میخوردن ماماها اومدن بالا سرم خیلی شلوغ کردن یهو می گفتن فشارش به اوج رسیده داره تشنج میکنه مریض رو سریع بفرستید اتاق عمل دوتا سرم بهم وصل کردن به دستم آمپول زدن سوند وصل کردن بردنم اتاق عمل و سزارین شدم
و دختر قشنگم به دنیا اومد 💖👶🏻
خیلی اذیت شدم ۲روز بخش زایشگاه بودم ۲روز بخش بستری بودم ولی همشون می ارزید به دیدن دخترم
خدایا شکرت بابت وجود دخترم ممنون که منو لایق داشتن یه همچین فرشته ای دونستی 🫀👶🏻❤️
مامان بردیا مامان بردیا ۹ ماهگی
پارت یک تجربه زایمان طبیعی
۴۰ هفته بودم دیدم درد ندارم متاسفانه رفتم دکتر گفتم که ۴۰ هفتم گذشته و درد ندارم برای زایمان حرکات پسرم خیلی کم شده بود بهشون گفتم بستریم کردن و فرستادن بلوک زایمان معاینه تحریکی شدم ۱ سانت باز بودم از هر ۱۰ دقیقه یک بار معاینه میکردن خیلی درد داشت بعدش اومدن و بهم سرم وصل کردن بعد از وصل کردن سرم هر نیم ساعت ۱ ثانیه درد داشتم بعدش درد ها زیاد تر شد معاینه هم میکردن بیشتر اذیت میشدم پسرم خودشو تو شکمم سفت میکرد دردم بیشتر بیشتر میشد بعدش اومدن بهم سوند بادکنکی گزاشتن ۷‌تا سرنگ مایع زدن داخل بادکنک که داخل واژنم بود یه درد وحشتناکی بهم حس میداد از ساعت ۸ شب تا ۱۲ شب درد داشتم که اومدن معاینه کردن گفتن ۴ ثانتی چون درد زیادی داشتم گفتن برو حموم آب گرم بگیر به کمرت ماساژ بده مامات من ماما نداشتم مادر خودم بود بعد اینکه آب گرم و مامانم گرفت به کمرم و شکمم ماساژ میداد خیلی ازوم میشدم ساعت ۲ از حموم در اومدم اومدن معاینه کردم شده بودم ۹ سانث بقیش پارت ۲ می‌زارم
مامان امیررضا👶 مامان امیررضا👶 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
بعد هربار معاینه سر تکون میدادن و میرفتن منم استرس گرفته بودم که چی شده گفتم دکتر کجاست؟
گفتن رفته، شما حالا حالاها زایمان نمیکنی زمان میبره وقتش که بشه زنگ میزنیم میاد
من چشمم به مانیتور بود دردام منظم بود و زیاد ولی هنوز ۱۰۰ واحد نشده بود
چشمم به ضربان قلب بچم بود
دلم شور میزد...
شد ساعت ۷، ماماها همش میومدن و میرفتن، تند تند سرم عوض میکردن و آمپول میزدن و درد من بیشتر می‌شد
بازم چشمم به مانیتور بود ضربان قلب بچم یکم بهم ریخت منظم نبود منم از درد و نگرانی داشتم میمردم
تا اینکه ساعت ۷و ربع دردم به اوجش رسید، ۱۵۰ واحد و هنوز ضربان قلب بچم نامنظم و من نگران
تا اینکه شیفت عوض شد و ماماهایی که اومدن یه مقدار خوش اخلاق تر و باحوصله تر بودن
اومدن معاینه کردن گفتن وای وضعیتت که افتضاحه گفتم ضربان قلب بچم مثل قبل نیست توروخدا کمکم کنید
گفت نگران نباش چیزی نمیشه و سریع به یه مامای دیگه گفت سریع زنگ بزن دکتر بیاد وضعیت این خانم اورژانسیه بچه هم ضربان قلبش خوب نیست بگید سریع خودش رو برسونه بگید هیچ پیشرفتی نداشته