۱۰ پاسخ

منم سفر بودم بردیا یک سره تو ماشین گریه میکرد تا پیاده میشدیم انگااااار یه نفر دیگه میشد 😒کسی تجربه داشته؟ چیکار کنم تو‌ماشین اذیت نکنه

ما صبح استارت میزنیم دو روز تو راه تابرسیم مشهد وبعد شمال خیلی استرس دارم پسرم جاهای شلوغی اصلانمیخوابه فقط گریه شیرهم نمیخوره اون ور ور میکنه

واقعا وجود مامانا تو سفر الزامیه😄
نباشن خیلی سخت میگذره سرویس میشه آدم😔😢

من پسر از ۱۵روزگیش ما همش تو سفر بودیم عاشق جنگله حالا یه ماهه نتونستیم بریم خونه ایم همش احساس میکنم دلش میگیره😂

واسه من شکموعه فقط باید شیر بدم هر ساعت کوفتم شد رفتم جلفا فقط شیر میخواد🤣

خداروشکر❤️
کلی بهتون خوش بگذره عزیزم ومراقب علی کوچولوباش😘

شاید خخخخخخخ

ماشاالله

کلا بچه ها بیرون از خونه رو دوس دارن و سرگرم میشن
چه خوبه که رفتین سفر ،خوش بگذره گلم

ای جانم چقد ریزه

سوال های مرتبط

مامان چوبلو🍪 مامان چوبلو🍪 ۷ ماهگی
یک هفته سفر با بچه‌ی شش‌ماهه، برای من بیشتر از هرچیزی استرسِ مسیر داشت، نه مقصد. از هواپیما و خواب ابرا گرفته تا اینکه نکنه اذیت بشه.

پرواز شب بود. کریرش رو برده بودیم که بخوابه، کمی نق زد چون عادت داشت روی شکم بخوابه، ولی بالاخره خوابید. ابرا خوابش رو کرده بود و من و باباش از بی‌خوابی داشتیم می‌مردیم! صبحانه که آوردن بیدار شد و چالش شروع شد؛ حتی مجبور شدیم کمی از صبحانه‌مون بهش بدیم و آخرش دوباره خوابید. وقتی رسیدیم، مهم‌ترین سؤال‌مون این بود که «ابرا دوباره می‌خوابه؟» که خدا رو شکر خوابید و ما هم استراحت کردیم.
در طول سفر فهمیدم سفر با بچه سخت‌تر نیست، فقط شکلش عوض می‌شه. خبری از شبگردی نبود و معمولاً ساعت ۹- ۱۰شب خسته برمی‌گشتیم.
غذا دادنش هم یکی از چالش‌ها بود؛ چون امکان پخت‌وپز نداشتم، یک وعده سرلاک و یک وعده میوه با پستونک میوه‌خوری می‌خورد. با این حال به خاطر کم‌خوابی و کم‌خوری، کمی هم لاغر شد.

کالسکه خیلی بیشتر از آغوشی به کارمون اومد و ابرا هم توش راحت بود؛ گاهی می‌خوابید، گاهی بیرون رو تماشا می‌کرد. مردم هم فوق‌العاده همراه بودن؛ از دادن صندلی و کمک برای جابه‌جایی کالسکه گرفته تا بازی کردن با ابرا توی صف.فکر می‌کنم سازگاری خود ابرا هم خیلی کمکمون کرد. زیاد نق نمی‌زد و بچه‌ی بغلی نبود و من هم قبل از سفر به کالسکه عادتش داده بودم و قشنگ‌ترین قسمت، پایان سفر بود؛ با وجود شرایط جنگی و ۳۰ ساعت معطلی در فرودگاه، وقتی به تهران رسیدیم، مسافرها یکی‌یکی با ابرا خداحافظی می‌کردن و بابت این همه سازگاری ازش تشکر می‌کردن.
و من به این نتیجه رسیدم تمام استرس‌هایی که قبل سفر داشتم، بیشتر توی ذهن خودم بود تا واقعیت. 🤍
مامان جوجوطلایی مامان جوجوطلایی ۲ سالگی