پارت ۲
گفتش که بزار ازت سونو بگیرم هیچی سونو گرفت ازم گفت ماشاالله بچت ۳۴۰۰ وزنش خوبه و اینکه آب دورش کم شده خیلی وزنی هم که اضافه نکردی تو دو ماه
گفتم اره گفته بودن اب دورش زیاده خیلی سخت بود ی مدت برام
گفت پس من برا پس فردا که ۳۸ هفته پر کنی برات نوبت میزنم
گفتم باشه گفت همینجا میمونی یا میری ایذه گفتم والا الان میرم
گفت نه نمیتونم اجازه بدم پس امشب بستری میشی
عیچی منم دس پاچه شدم اومدم بیرون به شوهرم گفتم رفت پول زیر میزیشو کشید نامه هم گرفتیم رفتیم
از قبل گفته بود که وسایل خودت و بچه رو بیار آماده باشی برده بودم منم
اومدیم زنگ زدیم خانواده شوهرم که بیاین
دیگه رفتیم تاب خوردیم منم رفتم پیش فامیلام تا اخر شب شوهرم اومد دنبالم رفتیم خونه دوستش مامانش لینام رسیدن
خوابیدم صبحش رفتم بیمارستان برا بستری شدن
اونجا چندتا پرستار خانوم و اقا اشنا شوهرم بودن خیلی هوامو داشتن
هرررر بیمار و پرستاری که از کنارم رد میشد میگفت ماشاالله ماشاالله ابمجا اینو میگم که بگم بدجور چشمم زدن

۱ پاسخ

عزیزممم زیرمیزی دکتر و هزینه بیمارستان رو هم کلی میگی ؟ بیمارستانت خصوصی بود دیگ؟

سوال های مرتبط

مامان گردو مامان گردو ۲ ماهگی
مامان فندوق مامان فندوق ۱ ماهگی
پارت ۲ زایمان * یادم رفت بگم ۳۶ هفته ۶ روز بودم *
بعد هم قبلش همون موقعه که نشسته بودم تکونای نی نی خوب بود و تکون میخورد بعد ب ماما گفتم برم بیرون و بیام گفت ن گفتم کار دارم با شوهرم اومدم بیرون گفتم من نمیخام ان اس تی بدم قبلا گفته بودم شاید برم شهرستان زایمان کنم چون هر دو خانواده هامون اونجان و دکتر اونجاهن قبلا باش صحبت کرده بودم سز اختیاری انجام میداد و خیلی هم تعریفشا شنیده بودم گفتم من میخام برم شهرستان زایمان کنم با اینکه دو دل بودم تصمیمما گرفتم ساعت ۲ شب بودم گفتیم پس بخوابیم و فردا بریم ساعت ۶ دیگ صب پاشیدم وسایلا جمع کردم و رفتیم دنبال اجیم ، که اجیم اونجا بیاد همراهم سوارش کردیم رفتیم ساک خریدیم و وسایلی که میخاستم بعد به دکتر زنگ زدم گفتن ۴ بیا منم هی میگفت ۴ عصر دوره دیگ منشی گفت دکتر ساعت ۴ میشینه مطب بیا مطب ماهم رفتیم ناهار خونه مامانم من که از ترسم از شبش هیچی نخوردم خیلی کم در حد دو لقمه صبحونه هم اول نخوردم بعد که دکتر گفت ساعت ۴ بیا دیگ چند تا لقمه صبحونه خوردم. ناهار نخوردم مامانم ابگوشت داشت و سبزی وای که چقدر دلم میخاست و هنوز دلم پیششه 😅دیگ کم کم اماده شدیم و ساعت ۴ رسیدیم مطب مادرشوهرم پدرشوهر و خواهر شوهرم زود تر از ما رسیده بودن از ذوق رفتم پیش دکتر به دکتر گفتم میخام سزارین بشم دکترم زیر میزی گرفت قبول کرد نامه بستری داد گفتم چیزی نخوردم گفت چرا نخوردی میخوردی اشکال نداشت 🤣بعد دیگ از گشنگی پاهام جون نداشت رفتیم یه بستنی و اب سیب خوردم و رفتم واسه بستری ادامه....
مامان سبحان🧿❤️ مامان سبحان🧿❤️ ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، پارت ۱
تجربه من از زایمان طبیعی
۲۶ اردیبهشت شنبه ساعت ۵ بود شوهرم از سر کار آمد بهش گفتم بریم بیمارستا معاینه بشم ببینم چند سانتم شوهرم گفت ول کن بعدا میریم با اسرار خودم رفتیم رفتم داخل گفت برو یه چیز شیرین بخور بیا ان اس تی بگیرم بعد خودم گفتم معاینه کن گفت درد داری الکی گفتم آره ، بعد رفتم آمدم ان اس تی کرد گفت ۲ دقیقه یه بار انقباض داری و معاینه کرد گفت ۲ سانت بازی با اینکه اصلا درد نداشتم معاینه زیاد درد نداشت قابل تحمل بود بعد زنگ زد دکتر گفت خطرناکه درد داره نگه دار بستری شه منم استرس گرفتم گفتم نه میرم فردا بیام درد ندارم گفت نه خطرناکه گفتم شب میام گفت نه انقباض داری میری رضایت بده برو هرچی خدای نکرده شد پای خودت ، شوهرم گفت بریم ولی اونجوری گفت من ترسیدم گفتم باشه میمونم شوهرم فرستادن بره وسایل بستری را بخره بیاد منم شدیدا استرس گرفتم زنگ زدم مامانم آماده شو شوهرم بیاد دنبالت منو نگه داشتن ، بعد شوهرم رفت آمدن،
بقیه اش تایپک بعد🌹
مامان حبه ی قندم✨🔗♥ مامان حبه ی قندم✨🔗♥ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمانم🎀

ساعت ۱۲و نیم شب بوود را افتادیم بریم بیمارستان خیالم راحت یود خونه تمیز همه کارامم کرده بودم شوهرم منو از زیر قرآن رد کرد و اومدیم سوار شدیم ی حسی میگفت ک میرم با نی نی برمیگردم از یطرفی هم درد نداشتم میگفتم خدایا برنگردم بدون نی نی دیگ خسته شدم از انتطار دل تو دلم نبود فقط ببینمش خلاصه رسیدیم اول بیمارستان بهارلو نامه رو نشون دادم گفتن درد داری گفتم نه گفتن بستری نمی‌کنیم که یا کیسه آبت پاره شده باشه بستری میکنیم یا درد داشته باشی بد گفت بشین تا صدات کنم بیای معاینت کنم اومدم بیرون ب شوهرم گفتم بیا بریم بیمارستان اکبرآبادی با اینکه خیلی بد تعریف کرده بودن ازش ولی گفتم برم خودم ببینم چجوری رفتیم اونجا ک گفتم اینجوری دکترم نامه داد گفت برو هرجا خواستی بستری شو و س سانتم فقط ی کم شکمم درد میکنه گفت اینجوری ک بستری نمیشی گقتم دکترم گفتم تا ۴ صبح امشب دیگ کیسه آبم پاره میشه🤣گفت چقد مطمعن!!بد گفتم الان چیکار کنم برم گفت نه بشین مدارکت بده تا دکتر بیاد معاینت کنه
مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۵ ماهگی
زایمان(سزارین ) پارت دوم
بعدش زنگ زدن دکترم ساعت ۱۱شب بود که گفتن وضعیت مو ۳۷هفته بودم دکتر گفت بدین با خودش حرف بزنم با خود دکترم حرف زدم گفتم وضعیت مو که گفت دیگه نرو خونتون بمون بیمارستان بستری شو گفتم نمیخوام نزدیک بیمارستان فامیل زیاد داشتیم رفتیم خونه یکیشون دکتر گفته بود تا وقت نامه امم هر روز برم آن اس تی جمعه ۲۶اردیبهشت ساعت ۱۰از بیمارستان زنگ زدن که بیا آن اس تی گفتم صبحانه بخورم بیام یهو احساس کردم ازم نصف استکان آب ریخت رفتم سرویس دیدم یکم آب با ترشح بزرگ سفید با رگه های قهوه ای اومد نگران شدم زیاد رفتم بیرون به شوهرم و فامیلمون گفتم گفتن شاید کیسه آب باشه رفتیم بیمارستان سریع آن اس تی گرفت خوب نبود معاینه کرد همون یک سانت بودم تست آمینو شور گرفت مثبت شد و من از استرس مردم نامه رو گرفتن و پرستار اومد گفت کیسه آبت سوراخ شده و ۳۷هفته و ۱روز بودم گفت واسه هزینه مشکلی نداری و شاید بچه بره دستگاه گفت زیر ۳۷میره ولی ۴۰هفته هم داشتیم رفته گفتم نه واسه هزینه مشکلی ندارم سریع پرونده تشکیل دادن زنگ زدم مامانم گفتم بیا سریع می‌خوانن ببرن عمل بعدش گوشیم همراهم بود به شوهرم زنگ زدم پشت در بلوک زایمان بود گفتم می‌خوان ببرن عمل بعد دیدم خودشون صدا زدن شوهرمو که برو پرونده باز کن سریع
مامان ♥️𝑹𝒂𝒚𝒂𝒏♥️ مامان ♥️𝑹𝒂𝒚𝒂𝒏♥️ ۸ ماهگی
مامان الیسا مامان الیسا ۸ ماهگی
اومدم با تجربه زایمان 😍(سزارین دوم)

1
روز جمعه شب شوهرم از سرکار اومد و برا زایمانم مرخصی گرفته بود
از هفته قبل ک رفته بودم پیش دکتر بهم گفته بود روز یکشنبه ۹/۹باید بیای مطب نوار قلب بگیرم اگ درد نشون داد همون شب میری اتاق عمل
ولی اگر درد نشون نداد روز سه‌شنبه زایمان می‌کنی
من اصلا ی درصد هم رو یکشنبه حساب نمی‌کردم همش میگفتم سه شنبه زایمان میکنم
دیگه روز شنبه با شوهرم رفتیم ی سری خرید کردیم وسایل بچه رو از قبل همه رو آماده کرده بودم همه چی آماده بود و برده بودم خونه مامانم
حتی سبد خوراکی هم آماده کرده بودم
روز یکشنبه صبح شوهرم بلند شد و خونه تکونی کرد و منم آشپزخونه رو مرتب کردم
و نهار درست کردم و برداشتیم و رفتیم خونه بابام
عصر خونه بابام ی حمومی رفتیم و برا محض احتیاط ب مامانم گفتم موهای شکممو برام تمیز کرد ولی کلا می‌گفتیم امشب اصلا بستری نمی‌شم و می افته برا سه‌شنبه
ساعت ۴و نیم با شوهرم و دخترم راه افتادیم ب سمت دکتر
رفتم و ب منشی گفتم من فقط میخام ی نوار قلب بگیرم ماما اومد و گفت بیا تو
رفتم برا نوار قلب بهم گفت کارت مراقبتتو بده وقتی نگاه کرد گفت احتمال زیاد امشب زایمان کنی
خوشحال شدم چون واقعا وزنم سنگین شده بود درد واژن و کمر و لگن داشتم بزور قدم برمی داشتم خیلی سنگین روی واژنم بود
گفتم واقعا ؟اینقدر خوشحال شدم گفت نوار قلبت درد نشون نداده هفته ات بالا است بیشتر از این نمیشه بمونی
رفت پیش دکتر و ب من گفت بیا
ساعت ۶ بود رفتم دکتر گفت همین حالا میری ی چیزی میخوری ساعت ۹ و نیم میری بیمارستان تا بیام
گفتم تو اتاق عمل بهم خواب آور میزنی گفت ن 🫤
همونجا دیگه واقعا استرس اومد سراغم
کم آوردم واقعا
مامان آیهان🌙🧸 مامان آیهان🌙🧸 ۴ ماهگی
زایمان سزارین پارت 3️⃣
گفتم تروخدا یک کاری کن اسرار داشتم که همون روز منو بستری کنه گفت شیفت نیستم و نمیتونم گفتم نامه بده بهم برم ی جایی برام ی کاری کن نامه داد برای بردسکن گفت تا ساعت چهار اونجا باشی ماهم تند تند کارامون انجام دادیم و وسایل تند برداشتم رفتیم بردسکن رفتیم مطب دکتر بسته بود تا چهارونیم منتظر بودیم نیومد منم گفتم نکنه زایشگاه منتظر منه رفتم زایشگاه اونجا نامه رو نشون دادم به ماماهای اونجا نامه رو پرت کرد جلوم گفت این نامه بدرد ما نمیخوره گفتم از کاشمر نامه آوردم دکتر معرفی کرده قبول نکرد گفت دراز بکش ان اس تی بگیرم گفتم دراز نمی‌کشم من با دکتر کار دارم بی زحمت بگین بیاد گفت اتاق عمله ی دفعه دیدم آمد خیلی عصبانی نامه رو ازم گرفت و ی نگاه های بد و ...گفت من دارم میرم مطب بیا سریع مطب گفتم باشه رفتم مطب اورژانسی و اولین نفر رفتم داخل مطب و گفت خیلی بد کاری کردی گفتم چیکار گفت چرا آمدی زایشگاه گفتم من اول جای مطب شما بودم دیدم نیومدین آمدم زایشگاه گفت دیگه نمیتونم برات کاری کنم باید برگردی کاشمر انقد استرسم گرفت شدید گفتم تروخدا ی کاری کنین من الان درد دارم هیچی نگفت و خیلی هم عصبانی بود گفت دراز بکش روی تخت دراز کشیدم و همچنان داشت نوار قلب می‌گرفت یک ساعت و من ب خودم میپیچیدم از درد ادامه پارت بعد