ادامه تاپیک قبلی:
مامان من اردیبهشت تصادف کردن و الان بخاطر پارگی روده و مشکلاتی که دارن باید از کیسه کلستم دفع داشته باشن (کنار ناف تقریبا) دکترشونم شاهروده...
ما ۷تا خواهریم ولی خب با توجه به نزدیک مهر بودن تقریبا همه بشدت درگیرن.
فقط من و خواهر دوقلوم بچه مدرسه ای نداریم که باز از طرفی بچه هامون خیلی کوچیک هستن...
یکی از خواهرام که دخترش ۵ سالشه با مامانم رفت و بچه شبا پیش باباش و روزا پیش من میموند🤕 تا حدودی میشد کنترلش کرد ولی من ساااااده من احممممق من بوووووووق دلم سوخت که خونه من همبازی نداره به مادرشوهرم گفتن برادرشوهرم که ۵ سالشه رو بفرسته اینجا😫 خب زن حسابی نمیبینی بچه خودت تب داره این چه کاریه😫
مادرشوهرم گفت اذیت میشین ولی دیگه گفته بودم.اونم فرستاد بچه رو البته دیرتر که من خیلی اذیت نشم. ولی تا این دوتا بهم رسیدن دعوا و بحث شروع شد. برای یکی خاله ام برای یکی زن داداش نمیتونم فرق بذارم🥴🥴🥴
امیرعلی ام چسبیده بود بهم نمیتونست از سروصدا بخوابه فقط نق زد.
یعنی من غلط بکنم به بچه دیگه ای فکر کنم... هم دیروز فهمیدم اعصابم نمی‌کشه هی تذکر بدم
بالاخره دیروز ساعت ۴ بعدازظهر هردو رفتن و امیرعلی هم راحت خوابید بچم🥰

۲ پاسخ

بچه خودت فرق داره

عزیزززم سخته ولی اگه بچه خودت باشه اختیار دست خودته
الان همینکه نمیتونستی بشون تذکر بدی کارو سخت کرده برات

ولی چ باحال برادرشوهر آدم کوشولوعه

سوال های مرتبط

مامان باوان مامان باوان ۱۵ ماهگی
مامانا هستید بیدارید؟
من امشب دلم از یه حرفایی گرفته
امروز چون کارای خونه رو انجام دادم دخترمو گذاشتم پیش مامانم که خونه بابا بزرگم بودن خودمم برای شام رفتم اونجا بعد از شام داداش و زن داداشمم اومدن اونجا نشستن تعریف کردن از پسر عموی زن داداشم که یک هفته از دختر من کوچیکتره.از وقتی ک بدنیا اومده همیشهههه با دخترم مقایسه‌ش میکنن خب بچه با بچه فرق داره چرا اینو نمی‌فهمن.
داداشم می‌گفت واااای نمیدونی چقدررررر چاقه نزدیک بیست کیلوعه کل دستاش و پاهاش خط انداخته از چاقی منم گفتم خب این که غیر طبیعیه زن داداشم گفت نه مکه مث دختر توعه انقدر تپلله(خب دختر من الان وزنش کاملا طبیعیه) بعدش می‌گفت انقدر باهوش و داناست مثل یه بچه دو ساله رفتار می‌کنه اومده به دماغم دست زده منم گفتم نکن بو شده چون عملش کرده و چسپ روشه، گفت اونم دستشو گرفته رو دماغش و هی گفته بو بو. تازه مثل دختر تو نیست ک بغل آدم غریبه نمیره انقدررر خوش اخلاقه بغل همه می‌ره مث توم بد عادتش نکردن هی گریه کنه و این خرفاااا.
🥴🥴🥴🥴🥴🥴🥴
مامان علی مامان علی ۱۱ ماهگی
دیشب مهمان محترمی داشتیم. صحبت کشید به تک فرزندی و چند فرزندی. از مهمان محترم اصرااااار که نذار پسرت تنها بمونه اقدام کن بچه بیار بذار با هم بزرگ شن. از من هم انکار که اصلااااا. هرچقدر توضیح میدادم که از نظر روحی و جسمی توان ندارم ، هی میگفت به بچه ات فکر کن . و من به این فکر میکردم که چرا یه زن وقتی بچه دار میشه دیگه نباااید به خودش فکر کنه . وقتی میدونم که هیچ کمکی ایی ندارم ، توان روحی ، جسمی و مالی اش رو ندارم چرا باید بچه دیگه ای بیارم. چرا همه از یک مادر انتظار دارن که دیگه خودش رو نبینه . دیگه به خودش اهمیت نده. من برای آینده ام برنامه ریزی کردم. میخوام پسرم که دوساله شد بذارمش مهد دوباره برگردم سرکار . هفده سال کار کردم . دلم نمیخواد خونه بمونم. دوران سخت بارداری رو دوباره تجربه کنم اونم دقیقا وقتی که پسرم یک سال و خورده ای میشه و دلش یه مامان همراه میخواد . من چهل سالمه . سنم هم جوری نیست که بذارم وقتی بچه ام هفت هشت ساله شد یکی دیگه بیارم. پس قیدش رو زدم و با توجه به شناختی که از خودم داشتم تصمیم گرفتم مادر شاد و پر توان یک بچه باشم تا مادر خسته و افسرده و بدون توان دو تا بچه .
من در مورد شرایط خودم صحبت کردم . وگرنه مادرهای بسیاری هستن که چندین بچه دارن و حسابی هم خوشحال و پر انرژی هستن
مامان ماه تابان مامان ماه تابان ۱۵ ماهگی
سلام خانما
اونایی که مثل من نگرانی غذا نخوردن بچتون رو دارید
راستش من دخترم به زور یکی دو قاشق شاید توی یکی دو وعده بخوره بعضی روزا همونم تمایل نداره
من اینجا میخوندم گاهی مامانا روزی تا ۵ وعده اونم متفاوت هی بچه غذا میدن که خب البته دمشون هم گرم 😁
ولی تصمیم گرفتم تا بچه م زیر یک ساله واسه ی غذا خوردنش خیلی خودم رو نگران نکنم و تمرکزم رو بزارم شیر به اندازه ی کافی بخوره چون غذای اصلی بچه تا ۱ سال باید شیر باشه و غذا صرفا جهت اشنایی با طعم هاست
انچه هم که به نظرم میاد و بین اطرافیان هم دیدم و هم اینجا بچه هایی که خوش غذا هستن اغلب غذای سفره و با ادویه میخورن یعنی پرهیز نمک و شکر توی غذاشون نمیذارن مامانا که خب من ترجیحم غذای بدون شکر و نمک و رب هست تا قبل ۱ سالگی
راستش از اونموقع که دست از مقایسه ی بچه م با بچه های اینجا که ماماناشون مدام در حال غذا دادن بهشون هستن برداشتم خودم احساس ارامش بیشتری دارم برای بچه م هم هر روز غذا درست میکنم ولی اگه تمایل نداشته باشه مجبورش نمیکنم
مامان دریا مامان دریا ۱۲ ماهگی
سلام مامانای گل دوست داشتنی من اومدم با پارت یک از داستان زندگیم
من تو یه خانواده ی نسبت مذهبی و با وضع مالی خوب و رو به بالا بدنیا اومدم که تا یازده سالگی یه دختر یکی یدونه نازنازی بودم که ملکه خونه بودم و مامان بابا گوش به فرمان من تا اینکه یه خواهر بدنیا اومد و من دیگه دوردونه نبودم خلاصه سرتون درد نیارم من وقتی خواهرم بدنیا اومد خیلی حسودی میکردم و فکر میکردم دیگه منو دوس ندارن و احساس تنهایی میکردم گذشت تا من رفتم کلاس سوم راهنمایی و اینکه ما یه خونه سه طبقه داشتیم که مستاجرمون تازه رفته بود و یکی مستاجر پیدا شد که سه تا پسر داشت بابام با اومدنشون خیلی مخالف بود اما با اصراری که کردن بابام راضی شد و اونا اومدن و گذشت تا چندماه بعد که اینقدر خانوم مستاجر زن خوبی بود که جاشو تو دل همه باز کرد و رفت و امد های خانوادگی شروع شد من هیچ علاقه ای به درس نداشتم و عاشق ارایشگری بودم به زور مدرسه میرفتم خلاصه اینقدر گریه و التماس کردم تا راضی شدن من برم آموزش ارایشی ببینم تو یه سالنی خلاصه من مشغول سالن و مدرسه بودم که یروز که مستاجرمون بالا پیش منو مامانم و خالم بود مستاجرمون بهم پرتقال و سیب داد گفت بده به پسرمن من ۱۴یا۱۵سالم بود اونموقع بعد من رفتم تو حیات و صدای پسرش کردم و گفتم مامانت میوه داده بخوری اونم یجورخاصی نگاهم کردو گفت میوه از دست تو خوردن داره و اون پسر اونموقع سرباز بود ناگفته نمونه که خیلی خیلی خوشگل و جذاب بود من عاشق رنگ عسلی چشماش بودم😜😂 بریم برای پارت بعد.....






داستان داستان داستان ازدواج ازدواج ازدواج بارداری بارداری بارداری بچه بچه بچه بچه بچه بچه