تجربه سزارین پارت دهم😅 خیلی طولانی شد.
همونجا صبرم تموم شد. گفتم پرستار راست میگه دیگه برای آدم نامحترم بچه نگه ندار. و گریه کنان بچه را بغل کردم و از بخش اومدم بیرون. شوهرم که بیرون بخش منتظر بود وضعیت منو دید و فهمید که دعوامون شده. بچه را از من گرفت. و داد به مادرش. منم رفتم که تنهایی لوله آزمایش را تحویل آزمایشگاه بدم. شوهرم دنبالم اومد. گفت گریه نکن آبرومون را بردی. دلم شکست 💔. تا نصف راه باهام اومد و برگشت سراغ مادرش. لوله را تحویل آزمایشگاه دادم. و تنهایی نشستم دم در آزمایشگاه از ته دلم گریه کردم. یه خانمی متوجه شد که تازه سزارین کردم. گفت گریه نکن به بخیه هات فشار میاد. تازه متوجه شدم که با گریه کردن داره به شکمم فشار میاد و بخیه هام انگار دارند از هم میشکافن. خلاصه چهار نفره برگشتیم خونه...
دو ساعت بعد شوهرم جواب آزمایش را گرفت. ۸.۶ بود دکتر گفته بود چون وزنش پایینه اگر به ۱۰ رسید باید بستری بشه و هر طور شده باید بهش شیر بدید تا ادرارش برقرار بشه. دلم میخواست آزمایش را بکنم تو چشم مادر شوهرم که اصرار داشت نهههه اصلاً هم زرد نیست. مامانم از عروسی برگشت تا ساعت ۳ صبح منتظر شدیم بچه ادرار کنه و نکرد...

۵ پاسخ

ای خدااااا تو این شرایط عروسی رفتن مامانت واجب بود اخه؟؟؟؟؟
مادرشوهرتم ک قد گاو نمیفمه

خدا مادرشوهرت رو لعنت کنه

زنیکه ک ون ی

چرا واقعا سکوت میکنی در مقابلش سلیطه رو

مادرشوهر تو بده دست من تا جرش بدم زنیکه عن گاو

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۱۰ ماهگی
تجربه سزارین پارت نهم
پزشک اورژانس که میخاست شرح حال بگیره مادر شوهرم مرتب می‌گفت بچه خوبه شیر خورده چیزیش نیست. میخاستم خفش کنم که داشت شرح حال دروغ به دکتر میداد ولی چیزی نگفتم. آزمایش زردی نوشت. بچه را برای نمونه گیری بخش نوزادان بردیم. به پرستار گفتم میشه قندش را با گلوکومتر بگیری که اگر قندش افتاده زودتر بفهمیم. مادر شوهرم گفت نه من بهش شیر دادم منم گفتم سر شیشه اصلا سوراخ نبود چطوری شیر دادی؟ پرستار قبول کرد. رفتم از ایستگاه پرستاری گلوکومتر بگیرم. وقتی برگشتم پرستار با لحن بدی گفت« از این به بعد هرکی هرجا رفت بچش را بده دستش ببره، واسه آدم نامحترم بچه نگه ندار.» منظورش از نامحترم من بودم.😑 تو این فاصله ای که من رفتم گلوکومتر بگیرم مادرشوهرم به پرستار گفته بود که صبح تا حالا رفته بیرون و من دارم بچش را نگه میدارم و حالا هم اومده باهام دعوا می‌کنه.😱 درصورتی که من با شکم پاره همش دکتر و بیمارستان و آزمایشگاه بودم دنبال دلخوشیم که نبودم. بعدشم فقط ۱۰ دقیقه پیش مادر شوهرم مونده بود از صبح پیش مامانم بود. کلی هم رو اعصابم راه رفته بود و هیچی هم بهش نگفته بودم.💔
همونجا صبرم تموم شد....
مامان دیاکو مامان دیاکو ۷ ماهگی
سلام خانم ها میخواهم تجربه زایمانم را براتون بگم جمعه ۲۱ آذر بود بعد از ظهر احساس کردم خیس شدم رفتم سرویس زیر پوشم را نگاه کردم دیدم خیسه خواستم دردام شروع بشه برم بیمارستان یکی از فامیل های شوهرم مریض بود رفت اونجا منم رفتم خونه مادر بزرگم تا مامانم بیاد ساعت ۳یا۴ بود خاله ام دختر اینجوری نمیشه پاشو بریم بیمارستان به شوهرم زنگ زدم گفتم با تاکسی بریم گفت نه خودم میام نیم ساعت طول کشید که بیاد وقتی اومد رفتم بیمارستان معاینه کردن گفتند اصلا باز نشده نوار قلب گرفتند گفتند خوبه به دکتر زنگ زدن توضیح دادن دکتر گفت اگه آب رفته باید ختم بارداری بشه بستری شدم قرص دادن هیچ خبری نبود آمپول فشار زدن بازم چیزی نشد معاینه کردن گفتند یه سانته بازم آمپول زدن دم صبح شد یک پرستار اومد معاینه کرد خواست کیسه آب را پاره کنه نشد گفتند چاره نیست باید سزریان بشه ساعت ۳/۳۵ رفتم اتاق عمل دکتر بیهوشی اومد آمپول زدن دردش خیلی خیلی کم بود از کمر به پایین بی حس شد ساعت ۴/۳۰ بچه را در آوردن انقدر گریه کردم نگم براتون از شوق و ذوق بچه را بهم نشون دادن و بردن بخیه هامو زدن یکم اونجا نگه داشتن بد منو بردن بخش ساعت سه شب هم پاشدم راه رفتم صبح بد از نهار رضایت شخصی دادم مرخص شدم خلاصه برام سزریان تجربه خوبی بود🥰🫀
مامان نی نی مامان نی نی ۱۰ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهارم
از کمر بیحس شدم و روی تخت دراز کشیدم پاهام که بیحس شد دکتر برش زد. پرده جلوی چشمم بود و چیزی از عمل نمی‌دیدم ولی صداها را میشنیدم. چند دقیقه بعد دکترم به تکنسین اتاق عمل گفت که سر بچه پشت مثانه گیر کرده و پایین شکم را فشار بده. ولی هر کاری میکرد سر بچه بیرون نمیومد. به زور جلوی گریم را گرفته بودم. چون میدونستم ضربان قلب بچم خوب نیست و عمل نباید طول بکشه ولی بچه گیر کرده بود. آنقدر شکمم را فشار دادن که دکترم گفت بسه دیگه سیگموئیدش زد بیرون. /سیگموئید= انتهای روده بزرگ/ بعداً متوجه شدم که اون دردهایی که داشتم درد زایمان طبیعی بود. و من داشتم زایمان طبیعی میکردم. و بچه وارد کانال زایمانی شده بود. واسه همین سرش گیرکرده بود و به سختی بیرون اومد🫠
بالاخره بعد از 20 دقیقه بچه به دنیا اومد و من صدای گریه دخترم را شنیدم.😭 خدا شکر سالم به دنیا اومده بود. ولی تنفس خودم شکمی شد و تنگی نفس پیدا کردم و چون شکمم تکون میخورد و دکتر نمیتونست بخیه بزنه بعد از به دنیا اومدن بچم بیهوشم کردند و بخیه‌زدن و به ریکاوری منتقل شدم.
...
مامان نی نی مامان نی نی ۱۰ ماهگی
تجربه سزارین پارت هفتم
هفدهم هشت شب مرخص شدم. خدارا شکر آسانسور داریم و دغدغه بالا رفتن از پله را نداشتم. ساعت یک شب خوابیدم و چهار صبح که بیدار شدم دیدم پاهام شدیداً ورم کرده. خیلی برام عجیب بود چون اصلاً ورم بارداری نداشتم و 24 ساعت هم از سزارینم گذشته بود. هرچقدر که می‌گذشت ورم شدیدتر میشد. تا 9 صبح صبر کردم ولی ورم به دست ها و صورتم رسیده بود. چشمام از شدت ورم مثل یک خط صاف شده بود. به بهداشت زنگ زدم مامای بهداشت گفت باید آزمایش ادرار بدی شاید پروتئین اوری داشته باشی. رفتم بیمارستان واسم آزمایش ادرار نوشت و گفت جواب را باید نشون دکتر خودت بدی. تا42 روز بعد از زایمان هیچ دکتری زیر بار بیمار دکتر دیگه ای نمیره. دکتر خودم هم رفته بود مسافرت.
آزمایش دادم و دیدم بعله پروتئین ادرارم مثبت شد. تو راه برگشت از بیمارستان شوهرم یک دست انداز را نگرفت و سریع رد شد. همونجا حس کردم دوباره داره درد قفسه سینه ام شدید میشه. به خونه رسیدم و دراز کشیدم. و شوهرم رفت. که دوباره نفسم منقطع شد. مامانم زنگ زد به شوهرم و 115. منم با 10% ظرفیت ریه ام نفس می‌کشیدم و گاهی که نفسم بالا میومد جیغ میزدم. آنقدر جیغ زدم که بعداً متوجه شدم همه همسایه ها ریخته بودن تو کوچه. ۱۰ دقیقه طول کشید تا ۱۱۵ رسید. وقتی رسید دیگه نفس من باز شده بود. تکنسین ۱۱۵ هم گفت من نمی‌دونم چیکار باید بکنم. اگر میخای تا ببریمت بیمارستان. که خودم گفتم نه دکترم گفت به مرور هوا خارج میشه. عصر دوباره رفتیم دکتر داخلی و آزمایش ادرار ۲۴ ساعته نوشت. و گفت احتمالا از عوارض عمله.
👇🏻👇🏻👇🏻
مامان نی نی مامان نی نی ۱۰ ماهگی
تجربه سزارین پارت آخر
الان ۱۰ روز از عمل گذشته و شدت درد قفسه سینه کمتر شده ولی همچنان درد دارم. درد شکمم کمتر شده ولی درد قفسه سینه ام اجازه خم و راست شدن را بهم نمی‌ده. نمی‌دونم کِی خوب میشم😮‍💨. به دلیل فشاری که موقع بیرون آوردن بچه به مثانه ام وارد شده بود هنوز برای دفع ادرار درد شدید مثانه اذیتم می‌کنه.نمیدونم کِی خوب میشه😮‍💨
گردن درد و کتف دردم روز سوم بین این همه هیاهو تموم شد.
ورم بدنم روز ششم کم شد و روز هفتم و هشتم از بین رفت. آزمایش ادرار ۲۴ ساعته هم دکتر گفت در حدی نیست که دارو بخواد.
هفته اول از درد شکم و قفسه سینه نتونستم بچم را دل سیر بغل کنم و حسرت روز های اول تولد نوزادم به دلم میمونه.
حدود یک هفته برای نشستن و بلند شدن کمک لازم داشتم.
امروز غسل نفاس را انجام دادم و آب چله را ریختم و رفتم مطب دکتر که بخیه هام را بکشم ولی مطب نبود (خودش گفته بود که روز دهم بیا و همیشه چهارشنبه ها مطب بود. شاید هنوز از مسافرت برنگشته باشه🤷🏻‍♀️) منم رفتم کلینیک و بخیه هام را کشیدم. کشیدن بخیه هیچ دردی نداشت.
خدا عاقبت همه را ختم به خیر کنه. و دیگه برای کسی همچین روزهایی مقدر نکنه. آمین🙏🏻
مامان قند عسل مامان قند عسل روزهای ابتدایی تولد
سلام رفقا امشب بیایین با هم حرف بزنیم ؛ واقعیتش چون مامان و خواهرم طبیعی بودند با اقوام مون رفت و امد ندارم و ازشون دورم تجربه سزارین از نزدیک نداشتم کلا خیلی وحشت داشتم ازش وقتی دکتر بعد از ۷ سانت باز شدن گفت بچه قرار گیری اش بده و در نهایت گفت اتاق عمل را آماده کنند ؛ کلی گریه کردم و تو شوک بودم ؛ و اولش با نیرو های بیمارستان همکاری نکردم بعدش که شوهرم بچه را دید گفت تو این را می خواستی طبیعی زایمان کنی 😅؛ نی نی وزنش حدودا ۳ و ۶۰۰ بود و قد بلند بود مثل باباش 😅 اینم بگم که من قدم ۱ و ۵۸ سانتی متر هست و تپلی هستم خودم ؛ ولی خب من باز هم ته دلم گفتم چرا سزارین شدم 🥲 تا این که امشب جاری خواهرم یعنی زن برادر شوهرش تقریبا بارداری هامون باهم بود و اون دو هفته جلوتر بود برای امروز زایمان داشت طبیعی ؛ از صبح رفته بود زایشگاه و بعد از ظهر زایمان کرده بود منم فرایندم برای تلاش برای طبیعی خیلی طولانی شد و همین قدر طول کشید؛ در نهایت شوهرش به شوهرم زنگ زد و گفت زایمان کرد طبیعی ؛ بعد از چند ساعت هم خبر داد دوباره که بچه ام را زدند دستش را شکوندند و کلی هم بخیه خوردم خواهرمم که‌باهاش تماس گرفت می گفت اصلا انرژی نداشت و صداش در نمیومد 🥲 یعنی این جریان به این فکر کردم من واقعا نمی تونستم اگه جاش بودم تحمل کنم حتی شنیدنش هم واسم غیر قابل تحمل بود 🥲 در نهایت به سزارین خودم راضی شدم🥲.
مامان آنیا👶آیکان👶 مامان آنیا👶آیکان👶 ۶ ماهگی
☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
۴.وقتی منو به ریکاوری بردن بدنم داشت میلرزید و اشکام سرازیر بود.چشام داشت میسوخت و کل بدنم درد میکرد.اونجا هم حالمو چک میکردن و شرح حال مینوشتن.ساعت ۲ بود که ریکاوری بودم ولی چون اونجا منتظر موندم و وقت ملاقات شد منو منتظر گذاشتن و به بخش ندادن تا وقت ملاقات تموم بشه.یکی از پرستارا گفتش که اینو بدین برن ملاقاتی زیادی داره که همشون منتظرن ولی گفتن نمیشه اونجا فهمیدم همه اومدن و منو هم بردن جلوی ورودی بخش عمل که از اونجا دیدم نمیدونم چرا حس گریه بهم دست داد و به زور خودمو نگهداشتم.در که باز شد خاله همسرم اومد و لباسای بچه هارو دادم و با خودش برد.از پشت ورودی داشتن نگاه میکردن که در باز شد و همسرم،مامانم،بابام،مادرشوهرم اومدن داخل و من گریه کردم ولی دست خودم نبود اوناهم گریه کردن همسرمم داشت دلداریم میداد که گریه نکن منم گریه میکنم تو گریه کنی من میمیرم که با حرفش بیشتر گریه ام گرفت که پرستار بیرونشون کرد و گفت فشارش بالا میره.بعد چند دقیقه بود که پرستار شکممو فشار داد و منم با درد گریه ام گرفت و بیرون دادن منو بازم تا وقتی که منو تا اتاق بخش ببرن گریه کردم و همه هم دلداریم میدادن و میگفتن اشکال نداره حال بچه ها خوبه ولی من نمیدونم چه حسی بود که نمیشد گریه نکرد ولی همسرم تو هر حالی پیشم بود و باهام همراهی میکرد.ساعت ۴ بعد از ظهر بود که به خش منتقل شدم.
مامان نی نی مامان نی نی ۱۰ ماهگی
تجربه سزارین پارت هشتم
کل روز با درد بخیه و گردن درد و کتف درد و درد قفسه سینه و درد دیسک کمر که قبل از بارداری هم داشتم از صبح تا شب دکتر و آزمایشگاه و بیمارستان بودم. شب که رسیدم خونه دیدم بچم که ۲ روزش بود خیلی زرد شده. از شدت زردی صورتش روبه نارنجی میزد. مامانم هم نبود. زنگ زدم به مامانم گفت از وقتی از بیمارستان مرخص شدیم بچه ادرار نداشته. خودم که شیر نداشتم خونه هم نبودم. مامانم و مادر شوهرم هم در حد چندتا «قاشق» بهش شیر خشک داده بودن. به مامانم ایراد گرفتم که چرا زودتر نگفت که بچه ۲۴ ساعته ادرار نداشته ولی جرئت نکردم به مادرشوهرم چیزی بگم چون میدونستم جنجال به پا می‌کنه.
به مادرشوهرم گفتم بچه کم شیر خورده داره زردی میگیره. گفت:« نه اصلا هم زرد نیست. منم همین الان دوتا خط یعنی ۶۰ سی سی شیر بهش دادم.»
زردی بچه واضح بودو باور هم نکردم که ۶۰cc شیر خورده باشه ولی چیزی نگفتم چون میدونستم دعوامون میشه. رفتم تو آشپزخونه مشغول شدم. که مادر شوهرم گفت بچه جیش کرد. دویدم چک کردم دیدم خشکه. دروغ گفته بود.☹️ شیشه بچه را گرفتم که بشورم، دیدم اصلأ سر شیشه سوراخ نداشته. فهمیدم دروغ گفته که بهش 60 سی سی شیر داده.☹️ فقط ما که وارد خونه شده بودیم الکی گذاشته بود دهنش اون بیچاره هم مک میزد.
گفتم ببریمش بیمارستان گفت نه خوبه برا چی ببریم. یک ساعت گذشت. بچه بیحال شد. هرچی زدم کف پاهاش و تو صورتش بیدار نشد. دستم را خیس کردم کشیدم تو صورتش بیدار نشد. دیگه داشت گریه ام میوفتاد. که مادر شوهرم راضی شد و بردیمش بیمارستان...
مامان نی نی مامان نی نی ۱۰ ماهگی
تجربه سزارین پارت پنجم
بعد از این که به هوش اومدم و تونستم خیلی ناواضح حرف بزنم سراغ پمپ درد را گرفتم که متوجه شدم شوهرم یادش رفته بگه پمپ درد میخام. کلی گریه و التماس کردم. گفتم درد دارم و توروخدا پمپ درد واسم بزارید ولی گفتن پزشک بیهوشی رفته و دیگه نمیتونیم.😑

با درد زیاد منتقل شدم بخش. چون قبل از سزارین هپارین میزدم خونریزیم زیاد بود. و مرتب ماساژ رحم انجام میدادند. دوبار داخل ریکاوری- یکبار حین تحویل از اتاق عمل به بخش - چهار بار مامای بخش - فردای عمل هم یکبار دکترم.
بدون پمپ درد واقعاً دردش غیر قابل تحمل بود. از چیزی که تصور میکردم طولانی تر و شدیدتر بود. و برای مسکن فقط شیاف و 1cc آپوتل بهم زدند.😑 درصورتی که بیمارستان دولتی شهرمون همون اول که بیمار از اتاق عمل وارد بخش میشه پتدین به بیمار میزنند. ولی خصوصی فقط پمپ درد داشت که شوهرم یادش رفته بود به پذیرش اتاق عمل بگه و رضایت بده. با هر بار ماساژ رحم من داد و بیداد میکردم و التماس میکردم که بسه دیگه.برای این که دست ماما را نگیرم مادر شوهرم دوتا دستام را محکم می‌گرفت و ماما ماساژ رحمی انجام میداد و من جیغ میزدم😭... برای من مثل شکنجه بود.
مامان نیهان 🎀💕 مامان نیهان 🎀💕 ۳ ماهگی
سلام من اومدم با تجربه زایمانم یه صبح ابری نیهانم به دنیا اومد
صبح ساعت ۷ صبح به سمت بیمارستان حرکت کردیم رفتیم رسیدیم بیمارستان سمت پذیرش نامه سزارین را تحویل دادیم من رفتم بخش زایشگاه اونجا ازم خون و ادرار آزمایش گرفتن و فشار گرفتن و nst از بچه که خداراشکر خوب بود بستری شدم سرم وصل کردن بعد توی سرم یه آنتی بیوتیک زدن که یهو بدن من واکنش شدید نشون داد
احساس خفگی شدید بهم دست داد و حالت تهوع و سرفه که ترسیدن بعد سریع یه آمپول ضد حساسیت زدن و گفتن به آنتی بیوتیک حساسیت داره دکترم ساعت ۱۱ صبح اومد و منو آماده کردن ببرن اتاق عمل
اونجا از خودم پرسیدن که میخوای بیهوشی کامل بشی یا اسپاینال که من به خواست خودم بیهوشی کامل را انتخاب کردم و بعدش دیگه نفهمیدم وقتی به هوش اومدم بچم را آوردن ولی با پمپ درد اصلا درد زیادی نکشیدم راحت بلند شدم راه رفتم خیلی خوب بود خلاصه تجربه من از سزارین خوب بود راضی بودم 🙏🥰

ایشونم نیهان قشنگ ما 🫀😘 قربونش بشم اصلا نمیدونم قبلش چطوری زندگی میکردم ورژن آپدیت شده شوهرم را به دنیا آوردم یه دخمل اخمو و لجباز وقتی گشنش میشه هممون میدویم دنبال شیر دادن از بس غربتی بازی در میاره 🥺🤦‍♀️🥹
مامان تیارا مامان تیارا ۳ ماهگی
تو اتاق عمل فقط منتظر بودم صدای بچه را بشنوم وقتی صدای بچه را شنیدم آروم شدم همینطور اشک می‌ریختم دکتر بهم گفت زایمان خیلی سختی داشتی ولی خداراشکر بچه سالمه بچه را آوردن گزاشتن کنار صورتم اون موقع خوشبخترین آدم دنیا بودم دیگه چیزی از خدا نمیخواستم.اوردنم تو ریکاوری تا بی حس بودم ماساژ رحمی دادن خیلی هم سخت نبود اونطور که میگفتن.بعدم آوردن تو بخش شوهرم اومد بالاسرم بچه را هم آوردن دیگه آروم آروم بودم ولی همراه نداشتم و نگران بودم.چند ساعتی طول کشید تا مامانم اینا اومدن و رسیدن.
خداراشکر بچه کامل بود نیاز به دستگاه هم نداشت همش استرس داشتم که بره تو دستگاه ولی همه چی خوب بود.
من تو بیمارستان دولتی زایمان کردم ولی اصلا از پرستارا‌ راضی نبودم.وفتی اومدم تو بخش منی که بچه اولم بود و تجربه نداشتم بهم آموزش درستی ندادن فقط گفتن شیر بده و رفتن یه خانمی از همراه های تخت بغلی اومد کمکم ولی سینم زخم شد بچه گریه میکرد مجبور شد شیر خشک بده بهش.
کلا آدمی که تازه زایمان کرده شیر نداره منکه ندیدم کسایی که با من بودن یک نفرشون شیرشون‌ نمیومد همه مجبور شدن شیر خشک بدن ولی پرستارا خیلی بد اخلاق بودن و اصلا توجه نداشتن به حال مادرا.
من خودم امروز بعد از چند روز تازه شیرم یکم راه افتاده ولی اونا یکساعت بعد از عمل میگفتن باید شیر بیاد از سینت.
شما بگید روزای اول بعد زایمان سینتون شیر داشت؟؟؟؟؟
مامان طلا مامان طلا ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان قسمت چهارم
تا رسیدن به نمی‌دونم ۴یا۵ سانت بود که دردهام با تنفس قابل تحمل بود.
ولی خیلی خسته بودم. ماما گفت بیدردی میخوای گفتم آره.منو برد اتاق زایمان و گفت باید رو تخت زایمان بهت بیدردی بزنیم که به ده سانت رسیدی چون تو خوابی نمی‌تونیم جابجا کنیم. گفتم با این بیدردی بی زور نشم و بچه بمونه تو کانال و زور نداشته باشم برای تولدش، گفت نه عزیزم درد آخر اینقدر زیاد است که خودت بیدار میشی.
خلاصه نشستم رو تخت زایمان و مسیول بیدردی هم شروع به کار کرد. این بیدردی از طریق تنفس و زدن آمپول به سرم بود و اصلا به کمر آمپول نزدن.
منم خوابم برد
با درد شدید بیدار شدم که ماما می‌گفت یک زور بده یک زور بده، منم چشمام را که باز کردم دکتر هم روبروم بود و گفت هر وقت گفتم زور بده که زیاد پاره نشی . خلاصه بچه اومد و گذاشت رو سینم و من نازش میکردم و میگفتم چرا گریه نمیکنه.
خلاصه صدای گریه هم شنیدم و بچه را بردند و من گفتم میخوام بخوابم که متوجه خروج جفت هم شدم که دکتر گفت این هم جفتش که کامله.
و بخیه زد که گفت کم بخیه خوردی.تا حدودی تو خواب درد بخیه را متوجه می‌شدم.