۸ پاسخ

و منی که هیچ حسی تا ده روز اول بهش نداشتم!😁 شب مامانم بیدارم میکرد میگفت پاشو بهش شیر بده بیدار نمیشدم! تمام بهداشتا و دکتراشو مامانم و شوهرم میبردن و من میخوابیدم. یادمه بعد ده روز که مامانم رفت خونش که برگرده فهمیدیم پوشکشو عوض نکرده، یعنی شوهرم خودشو خفه کرد تا پوشکشو عوض کنم،چندشم میشد از پی پیش! ولی وقتی اولین بار دیدمش گفتم واااای چقدر نازه😍

بزار بخوابه بچه تولد میخواد چیکار ۱۰ صب🤣🦥

من که بی اختیار اشکام می‌ریزه باورم نمیشه دارم مادر میشم ،🥺

بهتر شدی عزیزم دکتر چی گفت ؟ مرخص شدی؟

واقعا فکر کردن بهش هم شیرینه

ای جانم چه قشننننگ

چه حس خوبی
خدا قسمت همه مون کنه این لحظه ی زیبا رو

دقیقاااااا🥺🥺🥺خیلی شیرینه

سوال های مرتبط

مامان رایان مامان رایان ۱۳ ماهگی
وبلاخره شروع ماه نهم 😍
پسر قشنگم چه روزاوشبای پر استرسی گذروندم تا به اینجا رسیدم تو نور امیدی بودی که خدا به زندگیم داد وقتی تو تاریک ترین لحظه زندگی بودم تو خودخود خود معجزه ای وقتی برای اومدنت هیچ برنامه ای نداشتم
چه شبایی که ترس از دست دادنت داشتم ولی یه صدای درونی گفت ناامید نشو واون صدا تو بودی
چه روزایی که میگفتم خدایا فقط به نقطه امن برسم نفس راحت بشم به هفت ماهگی راضی بودم ولی الان شدم نه ماهه اینا همش وجود خداس وچه خوبه که وجود خدارو دارم تو وجود تو میبینم
پسر قوی من ثانیه ثانیه لحظه شماری میکنم برای اون لحظه ای که قراره صورتت بزارن رو صورتم وبگن مامان شدی😍😍 برای اون لحظه ای ارزوی پدر شدن بابات براورده بشه
خدایا شکرت که برای هرکس یه جوری خودتو توزندگی نشون میدی وتوزندگی ما با این معجزه نشون دادی
الهی به حق این شب وروزا همه چشم انتظارا باردار بشن ویه بارداری سالم همه تودلیا سالم وسلامت دنیا بیان باعث خوشحالی مامان باباشون بشن
خدایا تااینجا محافظ پسرم بودی ازاین به بعدم به خودت سپردم تا لحظه ای که بیاد تو بغلم🙏
میشه برامون دعای خیر کنید مامان جونیا🙏🙏
مامان جوجه رنگی🐣🩵 مامان جوجه رنگی🐣🩵 هفته سی‌وپنجم بارداری
۹ ماهگی؛ نزدیک‌ترین فاصله تا تو 🤍

امروز وارد نهمین ماهی شدم که تو ، بدون اینکه هنوز دیده باشمت ، تموم قلبم و مال خودت کردی …
نه ماهه که با هر تپش قلبت ، قلب من هم جور دیگه ای می‌زنه ؛
نه ماهه که با هر حرکت کوچیکت ، می‌فهمم عشق میتونه قبل از دیدن ، قبل از لمس کردن و حتی قبل از شنیدن صداش ، این‌ قدر عمیق باشه .
تو این نه ماه ، من فقط منتظر به دنیا اومدنت نبودم ؛
من تو تمام این روزها ، آروم ‌آروم «مامانِ تو» شدم. 🤍
پسر من…
حالا دیگه فاصله‌ ما به اندازه‌ی چند هفته است.
چند هفته تا روزی که برای اولین بار تو رو روی سینه‌ م میزارن و من بالاخره می‌فهمم تمام این انتظارها برای چی بود…
شاید اون روز گریه کنم ،
شاید تموم خستگی این نه ماه از یادم بره ،
شاید فقط نگاهت کنم و با خودم بگم :
«پس تو همون کسی بودی که این‌همه مدت، توی قلبم زندگی می‌کرد…»
ورودمون به ۹ ماهگی مبارک ، پسرِ من . 🥹🤍
آخرین قدم ‌های انتظار رو هم با عشق میگزرونم ؛
چون می‌دونم پشتِ این روزهای آخر ،
قشنگ‌ ترین اتفاقِ تمام زندگی من ایستاده…🤍🧸
۲۹ روز تا دیدار🩵🦢
.
.
.
۳۴ هفته و ۲ روز 🤍