امروز یکی از خسته کننده ترین روزام بود دخترم ترس جدایی‌اش شروع شده دندونا اذیت میکنن و من از صبح باهاش درگیر بودم تا همین لحظه خیلی خستم آدم گاهی واقعا توانش تموم میشه لباس نمی‌خواد بپوشه و من همش دارم باهاش کلنجار میرم الآنم نمبخوابید که گفتم بخواب دیگههه خسته شدم و حس عذاب وجدان بعد خوابش مضخرف ترین چیزیه که سراغ آدم میاد خیلی ناراحت میشم ولی خیلی صبوری میکنم هرچیزی با بازی با خنده بهش میگم ولی واقعا کم آوردم مادر بودن سخت‌ترین سخت‌ترین کار دنیاست واقعا چرا هیشکی اینجور چیزاشو نگفت به ما چرا همه از خنده خوشیاش گفتن !!!!! به هرکسی هم میگی میگه خدارو شکر کنن خیلیا اینو ندارن بابا به پیر به پیغمبررررر ناشکری نیست من عاشق بچمم ولی فقط دردودله همینننن امروز تو خیابون یه زنه مسن میگه سر بچه رو پوشوندی پاهاش بیرونه یجوری با یه لحنی گفت انگار من بیخیال ترینم بابا به تو چهههه بااینکه شلوار جوراب داشت بچم ... هر کی از راه میرسه یه چیزی بار آدم می‌کنه بخاطر مسن بودنش هیچی بهش نگفتم ولی الان واقعا پشیمونم ... هیشکی نباید اونایی که بچه کوچیک دارنو قضاوت کنه ما خونه هیشکی نیستیم خیلی زحمت داره واقعا دلم میخواد بشینم گریه کنم

۴ پاسخ

واقعا خیلی سخته
خدایی هیچکس نگفته بود انقد سخته
منم داغونم خسته ام
ناشکری نمیکنم اما الان بچه هام 6ماهشونه هنوز دل درد دارن
رفلاکسین
شبا نمیخوابن
وزن نمیگیرن
هنوز وزنشون زیر نموداره
هرکاری میکنم هیچی درست نمیشه
دیگه خسته شدم
دکترشونم میبرم میگه اینا زود دنیا اومدن باید ورزشایی که میگمو انجام بدی
روزی 8بار هر کدومو 30 مرتبه میگم نمیرسم
میگه باید برسی وگرنه بعدا نیاز به کار درمانی داری
خب نمیرسمم نمیشه چرا نمیفهمن

واقعا حق گفتی
خیلی سخته.من گاهی اینقدر دور بچه راه میرم که میبینم از صبح تا ظهر نرسیدم حتی یه لیوان آب بخورم یا یه سرویس برم.
درسته که خیلی هم شیرینی داره ولی زحمتِ زیادی هم داره
حالا این وسط که کمر آدم راست نمیشه بعضیا میان قضاوت که اینو اینطوری کن اونو اونطوری بده

میدونم چی میگی مادرشدن سخت ترین

اره خیلی خیلی سخته خدا قوت

سوال های مرتبط

مامان کوروش کوچولو مامان کوروش کوچولو ۸ ماهگی
چقدر مادربودن سخته
گاهی اوقات از این مسئولیت خسته میشم..پسرمو خیلی دوست دارم ولی خسته میشم از اینکه همش باید ۲۴ ساعت وقت و انرژیمو بزارم.. گاهی دلم تنگ میشه به روزای قبل بارداری..دلم میخواد یک روز دوباره اون روزا رو تجربه کنم..بدون نگرانی.بدون استرس.بدون بی خوابی..
از صبح پسرم همش بی قراری میکنه کلافه ام کرده..شوهرمم از صبح میرم ساعت یازده شب میاد واقعا انرژیم ته کشیده..صدای گریه ش مثل پتک توی سرم میخوره عصبیم میکنه..خدا خودش این دوران مزخرف دندون دراوردن رو زودتر برام رد کنه..
دوسه روزه نرفتم حموم..حالم از شرایطم بهم میخوره

من یه آدم جدی ام..و الان تمام انرژیمو میزارم که برا پسرم خندون باشم همش..ولی وقتی میبینم منی که دارم انقد سختی میکشم باز هر کی میرسه دهنشو باز میکنه و اظهار نظر میکنه واسه تعداد بچه دلم میخواد با پوشک بچم بزنم تو صورتش
یا حتی شوهرم وقتی اسم بچه دومو میاره تو صورتش نگاه میکنم باخودم میگم این بشر چی میدونه از من..با اینکه خیلی کمکم میکنه ولی واقعا فکر میکنم درک نمیشم😵‍💫