۹ پاسخ

دقیقا مثل من سرت اومد من تا رسیدم به ۴ سانت مردم زنده شدم الهیی شکر شوهرم اومد داخل با گریه بغض گفتم دارم میمیرم بخدا اگه اینجا بمونم میمیرم خلاصه شوهرم با هزار مکافات با دکتر حرف زد که بفرستینش سزریان دیگه رفتم سزریان هزار بار هم برگردم عقب سزریان انتخاب می‌کنم طبیعی آدم را می‌کشن کاش از همون اول رفته بودم سزریان اون دردارو نکشیده بودم

آمپول بی حسی برات نزدن

وای خدا

عزیزم وزن نی نیت چند بود؟

من یه بار دردای طبیعی رو کشیدم اما نه برای زایمان.... میگم شاید واسه زایمان و اومدن بچه باشه،شیرین باشه و بشه تحملش کرد🫠🥲 خیلی ذهنم مثبته😄

ماماهمراه نداشتین؟؟

وای خدا 🥲 برا همین دردا من جرات طبیعی ندارم

وای خدا من چرا الان این هفته های اخر این چیزارو میبینمممم😭 دارم پشیمون میشمممم
من خودم پر ترس و استرسم ..

چند هفته بودید.؟

سوال های مرتبط

مامان مهیار🤍 مامان مهیار🤍 ۱۶ ماهگی
میخواستم برگردیم خونه صبح بیایم اما چون راه طولانی بود نداشتن گفتن امکان داره کیسه آب پاره بشه و خطرناکه دیگ‌ تو بخش زنان بستری شدم دیگ ۶ صبح دردام تایمش کمتر شد یعنی هر دو دقیقه می‌گرفت دیگ‌ رفتم گفتن سه سانتی و بستری شدم لباسامو عوض کردم و رفتم اتاق زایشگاه سرم‌ زدن و آمپول که نمی‌دونم چی بود دردام هنوز همینطوری بود ولی واقعا نمی‌تونستم تحمل کنم و‌همش گریه میکردم ماما هم تا چهار سانت نمی‌شدم نمیومد ولی این سه سانت گیر کرد و تا ۱ بعدظهر طول کشید تو این تایم‌‌ کسی نبود و کسی هم پیشم نمیومد میگف وایستا تا چهار بشی و من مثل بچه ها رو تخت نشسته بودم و فقط گریه میکردم 🫠💔 بعد دوباره اومدن معاینه دیدن شدم چهار سانت و تو معاینه کیسه آب پاره شد و سلام بر دردی که مرگ بود فقط جیغ میزدم دیگ‌ زنگ زدن ماما اومد اینم بگم بچه ها من کلا از ۶ صبح ک‌ بستری شدم خونریزی داشتم همش همش تشک‌ زیرمو عوض میکردن بعد با پاهای خونی گریه زاری ماما منو برد زیر دوش آب گرم بعدش کمرمو ماساژ داد و چهار تا گل مغربی سوراخ کرد ریخت زیر زبونم دوباره معاینه کردن شدم ۸ سانت
مامان میران مامان میران ۴ ماهگی
پارت ۲خاطرات زایمان سزارین من❤️
رسیدم بیمارستان گفتن باید منتظر بمونی نیم ساعت منتظر موندم بعدش صدام زدن رفتم تو و معاینه شدم دهانه رحمم یک سانت بود ولی دردام خیلی بود گفتن که باید بری آزمایش بدی باز منو با همین درد کلی راه فرستادن که برم آزمایش بدم رفتم و اومدم تو این فاصله ساعتا عین سال می‌گذشت و کسی باور نمی‌کرد که من دردام شدیده کلی راه میرفتم آزمایش میدادم و سروم بهم میزدن ولی دردا بیشتر میشد و من همش گریه میکردم ما ظهر رفتیم بیمارستان و الان ساعت ۶بود ولی هیچ کس رسیدگی نمی‌کرد و نمی‌فهمیدن درد برا چیه آخرش مجبور شدن منو بستری کنن زمانی ک بستری شدم هی دارو بهم تزریق میشد میگفتن بخاطر عفونت ادراریه و هی معاینه میشدم و هنوز پیشرفتی نکرده بودم زمانی ک معاینه میشدم هر لحظه آرزوی مرگ میکردم هی سرم داد میزدن و پاهامو بزور میگرفتن ک معاینه میکردن محکم میزدن ب پام و اخراش که دیگه دردام زیاد شده بود پرستار روانی دوتا محکم زد تو سرم و هی میگفت خفه شو اینجا دیگه من داشتم از حال میرفتم یهو با درد پا شدم و رفتم همه ایستگاه پرستاری و گفتم منو با رضایت خودم مرخص کنید با گریه و نفس نداشتم گفتن خطرناک و اینا گفتم فقط میخوام از اینجا برم گفتن ک باید با همسرت صحبت کنیم گفتم میخوام ببینمش بهم اجازه دادن شوهرمو ببینم وقتی دیدمش فقط بغلش کردم و گفتم منو از اینجا ببر تو رو خدا
مامان معجزه مامان معجزه ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (قسمت سوم)
خلاصه جمع کردیم وسایل رو از زیر قرآن رد شدم و رفتیم بیمارستان بهمن نوار قلب گرفتن حال بچه خوب بود ولی انقباضا تا ۱۰۰ میرفت خلاصه گفت بستری شو معاینه کرد و گفت ۲ سانت لباسامو عوض کردم و بستری شدم و رفتم اتاق زایمان که همه چی اونجا بود و قرار بود همونجا زایمان کنم

ورزش میکردم با تموم وجودم اسکات میزدم اردکی راه میرفتم عطر اسطوخودوس هم خیلی کمکم میکرد برای کنترل دردهام میزدم به مچم و بو میکردم حین انقباض
معاینه شدم و همون دو و نیم سانت بودم انگار سطل آب یخ ریختن رو سرم شوکه شدم و گریه میکردم میگفتم دیگه پیشرفت نمیکنم
ماما خداکرمی اومد گفت برو سرویس آب گرم بگیر روی شکمت رفتم و نیم ساعت اونحا موندم یه ماما دیگه نوروزی اومد گفت چرا اینجایی بسه بیا بیرون 😑 دوباره معاینه شدم و ۴ سانت بودم خیلی خوشحال شدم زنگ زدم ما ما همراهم خانوم بیات بیاد ساعت ۵ بود و دردا داشت شدید تر میشد ماما همراهم اومد دیگه نمیتونستم کنترل کنم و داد میزدم ماما همراهم اومد و رفتیم باهم حموم و اونجا اسکات میزدم و اون آب گرم میریخت روی کمرم و شکمم خیلی کمکم کرد انصافا در اومدم و معاینه شدم ۶ سانت بودم دیگه دردا غیر قابل تحمل بود