۲ پاسخ

ای خدا چجور دلش اومد بچه مریضشو ول کنه بره اخه ب اینجورا زنا میشه مادر گفت خودت مواظبش باش گناه داره 🥺

کار خدا بوده شما رسیدی و بهشون تذکر دادی براشون توضیح بده چطور دارو بدن به بچه یا اگه یادش نمیمونه براش تو کاغذ بنویس

سوال های مرتبط

مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی
نمیدونم اصلا تونستم بخوابم یا ن فقط تو تاریکی دراز کشیده بودم دردم ده برابر شد کلی آبلیمو خوردم دیدم تاثیرنداره فشارم رو گرفتم ۱۵ بود من که از بیمارستان فراری بودم از ترس گفتم لباسامو بیارید بپوشم کلی بیقراری میکردم هم از درد هم یه دلم پیش بچم بودزنداداشم همش گردنمو ماساژ میداد درجا هم زنگ زدیم به داداشم که پرستار بیمارستانه وااای رسیدم جلو در بیمارستان دیدم اونجا ایستاده از ترس حالش بدتر از منه بیمارستان رو گذاشته بودم رو سرم انقدر ناله میکردم دیدن فشارم ۱۵ عه گفتن برو زایشگاه نگو فکر میکردن من حاملم 🥴 رفتم زایشگاه اونجا هم داداشم سفارش کرد گفت خواهرمه دختره صورتمو نگاه کرد گفت تویی؟ (اخه اون روز که زایمان کردم اول اومدم این بیمارستان این دختره هم بود رصایت دادم رفتم بیمارستانی که زایمان کردم ) دختره گفت عههه تو خواهر فلانی هستی و خلاصه زنگ زدن به دکتر شیفت 😑همون دکتر اون شب بود زنگ زدن گفتن امام علی زایمان کرده فشارش ۱۵ عه بیقراره سرش درد میکنه دکترش عاطفه باطبی بود چیکارش کنیم دکتر بیشعور تر و عقده‌ای تر از اون من ندیدم اصلاا برگشت گفت بره همونجایی که زایمان کرده به من ربطی نداره گفتن دختره این همه راه رو بره تا اونجا که حالش بدتر میشه الان نمیشه یه دارویی بدین گفت به من ربطی نداره من کاری نمیکنم قطع کرد ولی ماما اونجا با داداشم حرف میزد میگفت شانس اوردید دکترش باطبی بود خیلی دکتر خوبیه
داداشم گفت دکتر شیفت الان کیه گفت شیرزاد گفت اووف این کلا اخلاقش اینطوره خلاصه با کلی داستان دکتر اورژانس یه قرص زیرزبونی داد بعدشم فشار گرفت پایین نیومده بود اون پرستاره هم گفت من نمیدونستم زایمان کرده وگرنه نمیفرستادم زایشگاه گفتم من باید دراز بکشم
ادامه بعدی
مامان 🎂🍁𝕣ꪮꫝꪖꪑ مامان 🎂🍁𝕣ꪮꫝꪖꪑ ۸ ماهگی
دیروز که داشتم مرخص میشدم گفتن که باید بچه ها قطره بخورن
مادرشوهرم بچه رو برد که قطره بدنش بچم حالت خواب بود یهو اومدم دیدم لبش سیاه شد زن داداشم زود بچه را بلند کرد گفت
چرا حالت خوابیده بچه شیر دادین باد تو گلوش بوده سریع بردش پیش پرستار 😭😭مادرشوهر خرمم بلد نبود اروغش بگیره گفت ماشالا چقد باهوشه داره تف میکنه قطره خورده
خیلی جوش کردم دیروز لب بچم سیاه شده بود تا سر حد مرگ رفتم یعنی اب قندم دادن😭😭
بعد مادرشوهرم گفت شیرت جوشی مشه جوش نکن
منم گفتم شیر الان مهمه یا اینکه من تا بچم دیدم لبش سیاه شده مردم و زنده شدم 😭
بعد بچه من بغل گرده انگار من مقصرم نمگه بچه بدم دستت اروم شی زنیکه عوضی 😭
تو بیمارستانم طلب داشت انگار اون مادر نشده زنیکه بی درک😭
بعد اومده خونمون یه جوری نگاه میکرد انگار طلب داره
رفتم از حموم در اومدم هیچی نگفت نگامم نکرده
بعد خونوادمم بودن
رفتم تو اتاق یجوری نگاه میکرد و بچه من بغل کرده بود حس طلبکارانه داشت منم گریم گرفت 😭رفتم به شوهرم گفتم اینجوری به من نگاه میکنه چرا مگه خودش مادر نیست ؟
شوهرمم گفت تو اشتباه فکر میکنی جوری که نگاه نمیکنه
بعد بابام شنید گفت یعنی چه رفتار بچگونه داری بیا نصیحتت کنم فلان مادرشوهرمم فهمید 😭😭 به بابام گفتم هیچوقت پشتم نبودی همیشه تنها بودم 😭😭
بعد شوهرم مادرش برداشت برد خونه
الان شماره زن داداشم پیدا کرده زنگ زده احوال بچم بپرسه😭😭
ترسیده به من زنگ بزنه میدونه برنمدارم
الان اصلا حالم خوب نیست بگید چکنم با خانوادم و شوهرم؟😭