دیروز که داشتم مرخص میشدم گفتن که باید بچه ها قطره بخورن
مادرشوهرم بچه رو برد که قطره بدنش بچم حالت خواب بود یهو اومدم دیدم لبش سیاه شد زن داداشم زود بچه را بلند کرد گفت
چرا حالت خوابیده بچه شیر دادین باد تو گلوش بوده سریع بردش پیش پرستار 😭😭مادرشوهر خرمم بلد نبود اروغش بگیره گفت ماشالا چقد باهوشه داره تف میکنه قطره خورده
خیلی جوش کردم دیروز لب بچم سیاه شده بود تا سر حد مرگ رفتم یعنی اب قندم دادن😭😭
بعد مادرشوهرم گفت شیرت جوشی مشه جوش نکن
منم گفتم شیر الان مهمه یا اینکه من تا بچم دیدم لبش سیاه شده مردم و زنده شدم 😭
بعد بچه من بغل گرده انگار من مقصرم نمگه بچه بدم دستت اروم شی زنیکه عوضی 😭
تو بیمارستانم طلب داشت انگار اون مادر نشده زنیکه بی درک😭
بعد اومده خونمون یه جوری نگاه میکرد انگار طلب داره
رفتم از حموم در اومدم هیچی نگفت نگامم نکرده
بعد خونوادمم بودن
رفتم تو اتاق یجوری نگاه میکرد و بچه من بغل کرده بود حس طلبکارانه داشت منم گریم گرفت 😭رفتم به شوهرم گفتم اینجوری به من نگاه میکنه چرا مگه خودش مادر نیست ؟
شوهرمم گفت تو اشتباه فکر میکنی جوری که نگاه نمیکنه
بعد بابام شنید گفت یعنی چه رفتار بچگونه داری بیا نصیحتت کنم فلان مادرشوهرمم فهمید 😭😭 به بابام گفتم هیچوقت پشتم نبودی همیشه تنها بودم 😭😭
بعد شوهرم مادرش برداشت برد خونه
الان شماره زن داداشم پیدا کرده زنگ زده احوال بچم بپرسه😭😭
ترسیده به من زنگ بزنه میدونه برنمدارم
الان اصلا حالم خوب نیست بگید چکنم با خانوادم و شوهرم؟😭

۱۵ پاسخ

دور سرت الان تو موقعیتی هستی که هرکی هرکاری هم بکنه اگه ده درصد باشه تو ۹۰ درصد بد میبینی
حق داری رفتارشون اشتباهه ولی واقعا چند روز تحمل کن تا برن
کاش بقیه فقط به خودت و خوراکت کمک کنن نه تو قطره و شیر بچه
خیلی دل رحمن پوشک عوض کنن😑

بچمو ول کرد رفت عقب به زن داداشم گفت بیاد بچه رو بلند کنه

وااا عجبببب 🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
امان از این مادر شوهرای طلبکار
ولی ببخشیدا فاز پدرتو درک نمیکنم😑😑
طرف کی هستییی؟؟.....
به نظرم جتی اگه تنهاای تنهام هستی از حقت نگذر و حرفی تو دلته رو بزن
بگو خوشم نیومد اینکارو کردی یا فلان اتفاق افتاد یا هررررچی

وااای کی زایمان کردییییی؟؟
من چرا ندیدممممم
مبارکهههه عزیزم سلامتی باشههه
انشالله دوتاتون تنتون سالم و سلامت باشه 🥹🥰🤩💞

عزیزم مبارکه بسلامتی فارغ شدی قدم نورسیده ات مبارک.😘🥰
بعدش خودتو حرص نده آروم باش بخاطر بچه ات ب شوهرتم بگو اینجوری شده و درک حالم نمیکنه

وای چقدر از مادرشوهرت بدم میاد🤦🏼‍♀️🤦🏼‍♀️🤦🏼‍♀️

عزیزم اهمیت نده بخدا شیر جوش رو بچه تاثیر میذاره

ای این مادرشوهره تو بمیره منم راحت بشم از دستش که انقد تورو حرص میده منم از اینور حرص میخورم 😵‍💫😵‍💫😵‍💫

واااای فک کنم بد زایمان این داستانارو منم داشته باشم😭خدایاصبری بده تموم نشدنی

خودت ناراحت نکن گلم الان حساس شدی بهش فکر نکن اطرافیان باید درکت کنن من خودمم حساس شدم با کوچک ترین حرفی گریه ام میگیره

هیچ توقعی از هیچکسی نمیشه داشت قربونت

منم خودم بعد زایمانم اینقد حالم بد بود همش توی حموم یا دستشویی یا وقتی تنها میشدم گریم میگرفت و ب هیچکی ام نمیگفتم چون حالت افسردگی پیدا میشه ناخوداگاه بعد زایمان سعی کن دمنوش بخوری و ب شوهرت نزدیک باشی و بچت بقیه رو ولش

عزیزم ول کن الان که خداراشکر بچت خوبه خودت هم آروم باش شیر حرص به بچت نده که اصلا خوب نیست مادرشوهرت هم نگاه کنه تا جونش بالا بیاد والا تو شوهرت و بچت را نگه دار کون لق مادرشوهر

عزیزم اینا همش بخاطر حال بده روحیته ک بعد زایمان تقریبا همه همینجوری میشیم زیاد فکر نکن بهش فدای سرت چپ چپ نگا کرد توهم چپ چپ نگاه کن

اهمیت نده سخته میدونم سعی کن خودت پاشی کاراتو بکنی که زیاد نیان خونت که اذیت بشی

سوال های مرتبط

مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۹ ماهگی
از عصر میخواستم برم سرویس وقت نمیکردم الان رفتم سرویس خب بخاطر بخیه ها نمیتونم زود از سرویس بیام بیرون دیدم شوهرم داره بچه رو میخوابونه تقریبا خواب بود رفتم سرویس یهو دیدم شوهرم داره با صدای بلند صدام میزنه فکر کردم توهم زدم دیدم دوباره صدام زد با دو رفتم تو خونه دیدم بچم رو دستشه از سر تا پاشو رو پتو و تشکشو بالا اورده اینقدر زیاد که حتی از دماغش هم در اومده بود ، همین که رفتم با صدای بلند دعوام کرد گفتم خب چیکار کنم خودمم درد دارم داد زد گفت اگه درد داری و نمیتونی خب برو خونه مامانت بمون که یکی کنارت باشه بچه رو برداشتم اب زدم صورتشو شستم و گرفتمش تو بغلم تا اروم بشه بعد لباسشو عوض کنم و با گریه ش گریه کردم ، شوهرم اومد پیشم گفت چیه خب گفتم هیچی گفت خیلی ترسیدم تا حالا اینجوری ندیده بودمش و وایساد توضیح داد که چطوری بوده منم هیچی نگفتم فقط گریه میکردم ، بعدش رفتم سرویس نوار بهداشتی گذاشتم و اومدم دیدم گرفته تو بغلش داره خوابش میکنه رفتم ازش بگیرم گفت خب داره میخوابه دیگه گفتم میخوام بچمو بغل کنم خودم میخوابونم بعد دید من چقد ترسیدم بهم میخندید و شوخی میکرد
خیلی سخته بچه داری واقعا سخته ، هرچی هم بشه مقصر مادر میشه
مامان نی نی مامان نی نی ۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت نهم
پزشک اورژانس که میخاست شرح حال بگیره مادر شوهرم مرتب می‌گفت بچه خوبه شیر خورده چیزیش نیست. میخاستم خفش کنم که داشت شرح حال دروغ به دکتر میداد ولی چیزی نگفتم. آزمایش زردی نوشت. بچه را برای نمونه گیری بخش نوزادان بردیم. به پرستار گفتم میشه قندش را با گلوکومتر بگیری که اگر قندش افتاده زودتر بفهمیم. مادر شوهرم گفت نه من بهش شیر دادم منم گفتم سر شیشه اصلا سوراخ نبود چطوری شیر دادی؟ پرستار قبول کرد. رفتم از ایستگاه پرستاری گلوکومتر بگیرم. وقتی برگشتم پرستار با لحن بدی گفت« از این به بعد هرکی هرجا رفت بچش را بده دستش ببره، واسه آدم نامحترم بچه نگه ندار.» منظورش از نامحترم من بودم.😑 تو این فاصله ای که من رفتم گلوکومتر بگیرم مادرشوهرم به پرستار گفته بود که صبح تا حالا رفته بیرون و من دارم بچش را نگه میدارم و حالا هم اومده باهام دعوا می‌کنه.😱 درصورتی که من با شکم پاره همش دکتر و بیمارستان و آزمایشگاه بودم دنبال دلخوشیم که نبودم. بعدشم فقط ۱۰ دقیقه پیش مادر شوهرم مونده بود از صبح پیش مامانم بود. کلی هم رو اعصابم راه رفته بود و هیچی هم بهش نگفته بودم.💔
همونجا صبرم تموم شد....
مامان آراز👶🏻💙 مامان آراز👶🏻💙 روزهای ابتدایی تولد
خانما بنظرتون من افسردگی گرفتم یا حسودم؟🥺
از روزی که بچم بدنیا اومده ۱۰روز خونه خودم بودم روزای اول زیاد حساس نبودم بودم ها مادر شوهرم هرچی می‌گفت ناراحت میشدم گریه میکردم می‌گفت شیر نداری فلانی داره تو نداری میدید از صورتم ناراحتی میبارع باز پیشم می‌نشست می‌گفت 🥺میگف مهر نداری میسوختم بعد ۱۰روز‌اومدم۱۰روژ‌ بمونم خونشون
هر وقت بچم شیر خواست‌ گریه کرد یا خوابید دادن بمن 🥺🥺🥺همش بغل‌پدرشوهرم و بقیه بود گریه کردنی هم‌میرختن سرم بچه رو میگرفتن میبردن همش گردن‌من میندازن مادر شوهرم خودش تازه راه افتاده الان برام دکتر شده از اینو اون یاد میگیره میاد بچه گریه کردنی میگیره بغلش میگه اینجوری اینجوری کن خب منم بلدم
منتهی اجازه نمیدن بچم رو آروم کنم
تازه امروز با بچم حرف زدم از ته دل بازی کردم 🥺🥺🥺 خیلی حرص میخورم از بغلم میگیرن آروم میکنن می‌سوزم
الاانم اومدن خونه مامانم بچه یهو دل درد شد شوهرم گفت تو اروغش نگرفتی منم گفتم گرفتم من چیکا کنم دادیم مادر شوهرم بچه رو برد اروم‌شد یکم بعد پدرم گفت تورو میخاست منم اتاق بودم گریم گرفت 🥺حس میکنم بچه رو میخان‌ازم بگیرن بچه بعد منو‌ یا الان نخاد‌اروم نشه بغلم
🥺یبار پوشک زدم مادرشوهر گفت ببین رد افتاده بلد نیستی
در حالی که خودشم زدنی رد پوشک میوفته 🥺 همش ازم ایراد میگیره بچه رو بغل می‌کنه ناز می‌کنه نمیزاره من بکنم 🥺🥺🥺😭😭😭😭😭😭😭
مامان امیر علی مامان امیر علی هفته سی‌وهفتم بارداری
من دبچه دومم 35هفته 4روزم بود یه روز زیاد پیاده رویی کردم بعدش اومدم خونه شب موتور سوار شدم 5دقیقه ای طول نکشید رو موتور بودم از سرعت گیر که رد شدم یهو زیر دام سوخت و یکم خیس شدم رسیدم خونه رفتم دستمال کشیدم دیم آب هست چون قبلا هم عفونت داشتم و ترشح زیاد داشتم نفهمیدم که از چیه صبح دوباره که بیدار شدم وقتی بلند شدم اینبار زیاد ریخت جوریکه تا پام اومد به مادر شوهرم گفتم اینجوریم گفت چیزی نیست همه همینطور بودن 🙁 زنگ زدم به مامانم بهش گفتم اونم گفت طبیعه 😐 منم دیگه گفتم حتما اینا چیزی میدونن دیگه باز شروع کردم پیاده رویی با خواهر شوهرم رفتیم مغازه تو خیابون بودم که ازم می‌ریخت خیس شدم تا خونه اومدم زدم تو گوگل دیدم که امکان نشتی کیسه آب هست دستمال گذاشتم سرفه کردم بیشتر ریخت به شوهرم گفتم گفت به مامانم بگو گفتم بهش گفتم گفته چیزی نیست گفت پس چیزی نیست منی که خیلی نگران بودم هرچی میگفتم ببر منو دکتر گفت چیزی نیست مادرش گفت اگه بری دکتر الکی بستری میکنن بچتو میکشند🙁 خلاصه روز بعد دیدم داخل ترشحی که ازم میاد رگ های خونی هست دیگه طاقت نیاوردم رفتم خونه مامانم گریه کردم گفتم مامان کیسه آبم پاره شده منو ببرید دکتر مامانم گفت کیسه آب اینجوری نیست پاره بشه درد داری تو درد نداری خیلی بی‌خیال بودن چون ما تو روستا بودیم تنهایی هم نمیتونستم برم دکتر تا شب دیدم بچم دیگه حرکت نمیکنه فقط گریه میکردم که داداشم اومد گفت چی شده بهش گفتم مشکل دارم ولی کسی منو نمیبره دکتر خدا داداشمو خیر بده منو برد دکتر مامانمم اومد باهامون ادامش رو تایپک بعد میزارم
مامان دو تا جوجه🐣❤️ مامان دو تا جوجه🐣❤️ ۱ ماهگی
تجربه زایمانم پارت اخر
خودم بعد 24 ساعت مرخص شدم ولی بچه هام تو دستگاه بودن، تا 5 روز نزاشتن بچه هام رو بغل کنم روز 5 بود گفتن بیا بچه هات رو بغل کن رفتم بغلشون کردم دوباره روز 6 رفتم که بغلشون کنم وقتی پرسیدم میتونم بهشون شیر بدم یا ن گفتن ن نمیشه ، وقتی قل دومم رو بغل کردم دیدم خودش نوک سینه‌م رو گرفته و داره شیر میخوره اولش ترسیدم و در اوردم ولی بعد دلم سوخت دوباره بهش دادم دیدم قشنگ داره شیر میخوره وقتی به پرستار گفتم گفت اون یکی بچت رو هم امتحان کن ببینم میتونه بخوره یا ن وقتی اون یکی رو هم امتحان کردم خورد خیلی سخت گرفت ولی خورد ، پرستار بهم گفت باید بری طبقه بالا تو اتاق هروقت لازم بو صدات میکنیم بیای شیر بدی ، من دو روز و دو شب همش میرفتم به بچه هام شیر میدادم هر دو ساعت یکبار تا بلاخره روز سدم جواب ازمایش هاشون خوب اومد و خداروشکر مرخص شدن خودم خیلی اذیت شدم بخیه هام عفونت کرده بود و ورم کرده بود به شدت میسوخت ولی خداروشکر بچه هام خوب شدن.