۱۱ پاسخ

قطعا با شما

تایم کاریش زیاده و فقط یک شیفت در هفته بیکاره باید فشار کاریش در هفته با کاری ک دوس داره رفع شه ولی ن این ک شب رو بمونه بره با دوستاش ولی شب رو نمونه
بعدش یک هفته در میون خوبه
اون یه هفته هم ک نیس خودتون با دوستا خودتون برید بیرون و بچه هاتون
چ زن و چ مرد
هر دو نیاز دارن تایمی برا خودشون با دوستاشون باشن

عزیزم همسر من همون جمعه هام صب میره تا ده شب...
خیلی بیرون نمیریم ولی پنجشنبه شبا یچیزایی درست میکنم انگار ک مهمون دارم کلی تدارک میبینم با کسری وقت میگذرونیم بعدم میره میخوابه دوتایی تا دوسه نصفه شب فیلم میبینیم...
کلا سعی کن قلقشو بدست بیاری دیگه

ببین می‌دونم چی میگی حق داری کاملا هم حق با توئه منتها هیچی نگو یه مدت با پسرت خوش بگذرون البته نمی‌دونم پول در اختیارت می‌زاره یا نه ، ولی با هم برید شهربازی برید پارک صبحا صبحونه ببرید جوری که بیاد خونه شما نباشید ، کم کم احساس خطر می‌کنه که از جمع خانواده داره حذف میشه ، تا زمانی که حس کنه بهش نیاز داری اون فرار می‌کنه ، الان داری همه چیو از دست میدی ولی اون موقع حتی اگه به خودشم نیاد می‌دونی حداقل پسرت خوشحاله

شب را نباید بمونه اصلا
باید بیاد خونه

با هیچیش کار ندارم ولی همسرم دقیق بعد تایم کاریش خونه نیاد تحمل نمیکنم چه برسه به شب بیپولی نبودنش مرخصی نداشتنشن وقت نزاشتنش همرو میفهمم ولی با رفیق بیرون رفتنو شب نیومدن درکش نمیکنم

حق با شماست که شب بیرون میمونه
من خودم میگم هر دو نیاز به وقت تنهایی دارن من خودم که اصلا وقت ندارم همش درگیر بچه داری هستم و خانه داری
همسرم حتی یک ساعت وقت نمی آره که من حتی مطب دکتر برم ولی خودش هر وقت بخواد با دوستش یا هرکسی .قد میگذرونه

بنظر من اونم حق داره با دوستاش باشه ولی اینکه شب نیاد خونه نه درست نیس

خب شمام کلاسی چیزی برو وقتت پر کن

شوهر منم که کلا نیست 😂
الان دو هفته ندیدمش
با رفیقاش وقتی باشه برنامه میریزن میرن بیرون ولی هرساعتی باشه میاد خونه
منم همش تو خونه ام 🫠

ببین من خودم شوهرم کارش از صبح ک میره ظهر میاد میخوابه عصر باز میره تا شب تا ساعت هشت و نیم ونه بعد میاد شام میخوره میره با دوستاش بیرون البته همشون سالم هستن معتاد و خیانت کار واینا نیستن تا ساعت دوازده اینا رو گفتم بدونی ک فکر نکنم هیچکس اندازه شوهر من رفیق باز نیست. اقد دعوا و جنگ و از طریق دعوا و... همه راهی زدم ولی ادم نشد من خودم کلا یک مدت مزیض شدم ولی الان دو سه ساله ک با دوستام با اقوام میرم بیزون میرم کلا دیگه وقتی نیست برام مهم نیست خودش هم فهمید ک من بهش محل نمیذارم و برام مهم نیست الان دیگه هفته ای یکبار شبا می برتمون بیرون ومحبت میکنه از این حرفا ولی از حق نگذرم با بچه ها خداییش خوبه. فقط به نظر من راهش کم محلی و خودت رو سرگرم کردنه

چطوری اجازه میدی شب بیرون بمونه🤔من بیشترازدوساعت اجازه نمیدم بادوستاش بیرون باشه .اخرینبارم که تولددوست صمیمیش بودظهرتاغروب تولدبود

سوال های مرتبط

مامان زهرا💖 مامان زهرا💖 ۶ سالگی
مامانا من یه جاری دارم باهاش خوبم نمیخوام یه چیز بگم دلخوری پیش بیاد
یه مشکل داره خیلی بی ملاحظه است اصلا مریض باشن رعایت نمیکنن میرن اینطرف اون طرف
معتقده هر چی بشینی تو خونه بچه خوب نمیشه باید ببریش بیرون تا مریضیش خوب بشه و بارها خودم ازش شنیدم که میگه از مریضی نمی‌ترسم
من زهرا آلرژی داره اگر مریض بشه باید انقدر دکتر ببرم یعنی ۲ ۳ ماه طول میکشه بچم ضعیفه از بس مریض میشه بعدم اصلا اسپری که میخواد تا خوب بشه پیدا نمیشه دارو هم نیس
پنج شنبه این جاریم زنگ زد بیاید بریم بیرون گفتم نه تولد خواهرمه بعد پیام داد اگر میاین جمعه بریم ما امشب نمیریم شوهرم گفت بگو باشه
اون شب رفتیم نگو بچه ش مریض بوده تب و اسهال
زهرا صبحش بیدارشد دیدم دماغش گرفته امروزم که کلا مریضه
واقعا چه رفتاری باید با همچین آدما داشت
من بدبختانه از اینها دورم زیادن قبلا دختر خالم بود حالااین
دلم میخواد منم یه بار برم بچه هاشون مریض کنم تا بفهمن چه حالی داره ولی دلم نمیاد 😒
مامان پویان🩵فرهان💚 مامان پویان🩵فرهان💚 ۶ سالگی
سلام میشه لطفا یه راهنمایی کنید و کار درست چیه؟ یه همسایه داریم پسرش یه سال و نیم از پسر من بزرگتره، مغازه شون و خونه مادربزرگ مادری این پسر بچه روبروی خونه ماست و خونه خودشون کوچه کناری خونه ماست، بعد اون به خاطر مغازه شون خب هر روز دم در مغاره شون و خونه مادربزرگشه،بعد اون دورش شلوغه و پسر دایی دختر دایی دختر خاله و پسرخاله و کلی هستن دورش، مادرشم همش تو کوچه ست و باهمه سلام و علیک، پسر منم 24ی لای در وایمیسته که اون پسره که اسمش امیر عباسه رو ببینه و هی پشت سر هم صداش میکنه که بیاد باهاش بازی کنه، البته فک کنم اینکه پسر من تنهاست بی تاثیر نیست و من و باباش هم کلی باهاش وقت میگذرونیم و بازی می‌کنیم ولی اصلا بیخیال اون پسره نمیشه و هی میره امیرعباس امیرعباس صداش میکنه، اونم گاهی میاد باهاش بازی میکنه وقتایی که دورش خلوت باشه و گاهی هم میگه نه نمیام و نمیدونم مامانم نمیذاره و این، بعد پسرم گریه میکنه که نمیاد باهام بازی کنه، هر چی هم میگم دیگه صداش نکن ولش کن وقتی نمیاد و نمی‌ذارن چرا هی صدا میکنی ولی این بچه من اصلا و ابدا حرفمونو گوش نمیده و یه ذره رفتارای اونا روش تاثیر نمیذاره و بی عاره، خیلی این موضوع اذیتم میکنه که اینقد این پسر من آویزون اونه و هیچی از جانب اون بچه و مادرش بهش برنمیخوره، باباش از سرکار میاد دنبالش اون ساعتا که بیا ببرمت پارک، ببرمت بیرون و یا پیش خودم، ولی بودن و موندن و منت کشی اون پسره رو ترجیح میده