سوال های مرتبط

مامان بردیا مامان بردیا ۷ ماهگی
پارت ،2دیگه هیچی معاینه کرد گفت یک سانت باز شده من درد نداشتم دیگه تا وقتی کارامو انجام داد کاغذ بازی اینا شد همون 2دیگه باز معاینه کرد گفت بریم زایشگاه باهمون یک سانت دیگه مادرم رفت تو استراحت گاه منم باماماخودم رفتم تو زایشگاه شانس خودم مامام همون شب شیفت بیمارستان بود دیگه هیچی رفتیم تو زایشگاه من رفتم تو اتاق مامامم رفت گفت تا 4 سانت باز بشه میام رفت بیرون اتاق ولی همونجا بود دیگه یه ماما دیگی اومد سرمو وصل کرد قلب بچه رو ازاون چیزا گذاشت که همجوری بزنه دیگه رفت من همجوری که دراز کشیده بودم هی درد داشتم کم دیگه تا ساعت 3ونیم بعد اومد دوباره معاینه کرد گفت شدی 3 سانت گفت رحمت خیلی خوبه نرم عالی دیگه رفت شد ساعت 4,20دقیقه اومد یه سرم زد گفت توش داروی آمپول فشار چون کیسه آب پاره باید زودتر زایمان کنی دیگه دیگه رفت من موندم با آمپول فشاردیگه کم کم هی درد می‌آمد فقط شکم سفت میشد کمرم درد میکرد تو کشام اینا فشار می‌آمد دیگه مامام اومد معاینه کرد گفت شدی 4 سانت دیگه بود نرفت دیگه منم هی دردا زیاد میشد تا ساعت 6
مامان رز🩷🧿 مامان رز🩷🧿 ۱ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی
پنج شنبه دکتر به من گفت بیا بیمارستان معتضدی اونجا شیفتم تا معاینه تحریکیت کنم.من تا رفتم محیط اون بیمارستانو دیدم ترسیدم و فشارم بالا رفت دکتر که معاینه کرد سه سانت بودم چون فشارم بالا بود ازم ازمایش خون و ادرار گرفتن و تست nsd
جوابش که اومد گفتن پروتئین دفع میکنی امشب باید بستری شی منم گفتم که من نمیخام اینجا بستری شم با هزار بدبختی ازون بیمارستان فرار کردم و رفتم بیمارستان امام حسین بستری شدم
دیگه با من کاری نداشتن تا صبح ساعت ۶که اومدن امپول فشار زدن ساعت ۸دکتر اومد منو معاینه کرد۴سانت بودم به من گفتن ورزش کن که منم چند تا اسکات رفتم
با خودم گفتم چه خوبه هیچ دردی ندارم😂چندین بار اومدن معاینه کردن که ساعت نزدیک ده بود که کیسه آبمو پاره کردن یا ابلفضل چه لرزه بدی به جونم افتاد کم کم دردم شروع شد یه درده خیلی بود انگار یه تریلی رو شکمم بود هر چند دقیقه یه بار محکم شکممو فشار میداد بعد فشارشو کم میکرد خیلی سخت بود و من هم هیچ تجربه ایی نداشتم و نمیدوستم حتی چطوری زور بزنم سه بار بچه تا پایین اومد و دوباره بالا رفت.سخت ترین لحظات زندگیم سپری میشد
درد تموم وجودمو گرفته بود وقتی درد خیلی زیاد میشد پمپ درد تنها چیزی بود که یکمی ارومم میکرد چند بار از حال رفتم و منو صدا میکردن تا به خودم بیام و در اخر موقع اذان ظهر دختر خوشگلم به دنیا اومد
از ساعت یه ربع به یک تا دو منو بخیه زدن
اون روز سخت ترین روز زندگیم بود
صادقانه بخام بگم خیلی سخت بود و زایمان طبیعیو به کسی پیشنهاد نمیکنم
مامان آریان مامان آریان ۷ ماهگی
مامان آوا قشنگم مامان آوا قشنگم ۵ ماهگی
تجربه زایمانم که درد طبیعی کشیدم و در اخر سزارین شدم
سلام من ۳۴هفته بودم شب رفتیم بیرون و من با دختر خاله هام بلند شدم رقصیدم بعد شب خیلی سرد بود لباس گرم هم تنم نکردم و تا ساعت ۳صبح بیرون بودیم و من همون شب داستانم شروع شد شب که میخواستیم برگردیم من از درد واژن نمیتونستم توی ماشین بشینم از اون شب هی درد داشتم و نمیتونستم راه برم کل ۳۴ هفته هر شب از درد به خودم پیچیدم هی میرفتم بیمارستان میگفتن انقباض نیست درد داری عزیزم باید تحمل کنی بعد چند روز من حس کردم یک دفع شورتم خیس شد بعد دیگه اون روز پیام دادم به دکترم گفت گفت بیا پیش من ۳۴هفته ۵روز داشتم رفتم پیش دکتر دکترم گفت زود برو بیمارستان شاید کیسه ابت باشه رفتم بیمارستان گفتن کیسه ابت نیست همه چی اوکی بود تا اینکه فشارم رو گرفت گفت ۱۵روی ۹هستش باید بستری بشی چون یک زایمان توی ۳۶هفته داشتم بخاطر فشار بالا پسر اول زود دنیا اومد بعد منو بستری کردن اون شب تا ۳۵هفته ۳روز شدم میخواستن مرخصی کنن که اومدن دوباره فشارم رو چک کنن که مرخصمم کنن بعد یک دفعه دکتر گفت فشارت خیلی رفته بالا سریع برو زایشگاه رفتم توی زایشگاه تا شب بودم بهم هی قرص دادن خوردم ساعت ۴بود یکی از ماما ها اومد منو نگاه کرد گفت چهار سانت شدی زود به ماما همراهت بگو بیاد من به ماما همراهم زنگ زدم اومد و هی میومدن منو چک میکردن وای چه دردی داشت تا ساعت ۱۱ماما همراه گفت بیاین چک کنین بعد دوباره که چک کردن دیدین دهانه رحمم همون چهار سانته با همون دردی که هی میگرفت ول میکرد دیگه دکتر اومد گفت باز نمیشه دهانه رحمش چهار سانت بیشتر باز نشده برای بچه خطرناکه ببرینش سزارین بچه اولشم باید سزارین میشده و اون شب منو سزارین کردن