۱۲ پاسخ

همشون همینن بابا
شهر من ۶ صبح می‌ره باشگاه تا ۸ بعد می‌ره نمایشگاه تا ۱۲ شب لقمه صبحونه بگیرم وعده بعد باشگاه تخم مرغ سیب زمینی ماکارونی بذارم ناهار بپزم بذارم بچرو نگه دارم خونه تمیز کنم ظرف بشورم شبم بیاد شام بخوره بگه بیهوشم بکپه همشون ی ع......نن بابا آخرم میگن تو حساسی مگه همه زنا نمیکنن کلا مرد جماعت فکر می‌کنه فقط خودش کار می‌کنه

من همش به مادرم میگم خوش به حالتون که توی دوره ای زندگی کردین که گوشی موبایل نبود کانون خانواده ها گرم تر بود و صمیمیت زن و شوهرا بیشتر . کاش الآنم همونطوری بود 😓😓

وای مثل من بریدم دیگه ته ته خطم

آه دقیقا حرف دل خیلی از زنهای ایرانی رو زدی تا بچه میاد دیگه خیلی راحت خودمون رو فراموش می‌کنیم

منم دقیقا خستم خیلی خسته

من به خاطر موارد مشابه چهاربار اقدام به خودکشی کردم

همه ی زنان ایران همینن 😔

چقدر منی😔

عزیزم چرا ی سفر نمیری ی مدتی ؟
ی چند روزی برو سفر با بچه پیش خانوادت تا حوصله ات جا بیاد

حرف دل خیلیامون

منم دارم خفه میشم حرف که میزنم همه نصیحت میکنن آدم درک نمیکنن داغونم از درون واقعا

چقدرررر حرف دل منو زدی منم الان دقیقاااا به همین نقطه رسیدمممم😮‍💨🥺❤️‍🩹

سوال های مرتبط

مامان نفسام مامان نفسام ۵ سالگی
من نشخوارفکری میکنم خصوصا وقتی جوای یکی ردندم که ناراحتم کرده خیلی زودم عصبانی میشم خیلی توفشارم بخاطر دوتابچه پشت هم وخصوصا که دست تنهام ،مثلا انردزشیشه پاک میکردم بچه ها ۲۰دیقه نبود بیدارشده بودن که بلزی بلزی زدن آینه روشکوندن روزقبل گلدون،هرروز یه بلایی سروسایلام میارن یخچالم که نگم بیست وچهارساعته بازمیزارن باید دادبزنم ببندید خراب شد. انروزانقدرعصبی شدم اینه روشکوتدن خودم نفرین کردم که ال بشم بل بشم وگریه کردم ازناراحتی نیم ساعت بعددلم سوخت یجه هانااحت بودن به خودم اومدم گفتم فدای سرشون این چه قشقرقی بود راه انداختی دختر به خودم میگفتم حالا ازبس حرص میهورم گاهی حس میککم نفسم به سختی بالا میاد تصیم دارم یرم دکتراعصاب قرص بگیرم واسه آرامش اما میترسم معتادش بشم یاعوارض بد داشته باشه یاخواب الودم کنه. کسی اینجا بخاطر آرامش اعصاب رفته دکتر میگم خوب بخاطر اذیت بچه هاست وتنهایی وفشارزندکیه وگرونیه مریض که نیستم ولی زودعصبانی شدنم اثر بد داره هم روخودم هم بچه ها نطرتون چیه کسی این جوزی باشرایط من دکتررفته؟ چجوری بوده؟
مامان حلما و محمد مامان حلما و محمد ۶ سالگی
پارت 29
تقریبا دو سه ماهی از صمیمیت منو نگار گذشته بود....
ماندانا می‌خوام بهت یه چیزی بگم ولی قول بده که ناراحت نشی....
جانم بگو عزیزم....
می‌دونم تو اهل پسربازی و اینا نیستی ولی یه پسری هست که اگه باهاش دوست بشی و صمیمی بشی اینو در نظر بگیر که حتی ماشین هم برات می‌گیره...
یعنی نمی‌ذاره آب تو دلت تکون بخوره....
با تعجب نگاش کردم....
مگه میشه همچین چیزی مگه داریم همچین کسی....
اینجور پسرا فقط دنبال بدنتن نه خودت.....
پس این پسرم حتماً یزی از آدم می‌خواد که در مقابلش همچین چیزایی بزرگی بهت میده.....
یکمی من من کرد و گفت...
ببین ماندانا لطفاً از دستم ناراحت نشو ولی این پسر یکمی پسر شلوغیه دخترای خیلی زیادی تو زندگیش بودن شایدم هستن....
من این پسر میگه من آرزوم اینه با دختری باشم که بدونم دست نخوردس...
مطمئن بشم تا حالا به پسری نبوده....
اینکه بخواد مثلاً رابطه‌ای داشته باشم دیگه اونو نمی‌دونم ولی اگه بخوای من شمارتو بهش بدم تا با هم آشنا بشید....
سریع گفتم نه مرسی من نمی‌خوام....
من تا حالا اجازه ندادم پسری بیاد تو زندگیم حالا برم با پسری دوست بشم که به قول تو کلی دختر تو زندگیشه و واسه نیازش منو بخواد....
عشقم هرجور خودت صلاح می‌دونی ولی اینو بدون که میتونست زندگیتو تغییر بده....
چند روز از این ماجرا گذشت و من اینو واسه سحر تعریف کردم....
با خودم گفتم الان سحر کلی جیغ و داد و با نگار دعوا می‌کنه...
یهو گفت ماندانا راستشو بخوای خیلی هم حرف بدی نزده‌ها....
والا به خدا دختر مردم هر روز با یه نفره....
تو دختر به این پاکی دختر به این نجیبی حداقل از این استفاده کن که به خاطر پاک بودنت ساپورتت کنه....