دخترم از ساعت ۳ عصره که ۵ دیقم نخابیده بعد ساعت خابشم ۹:۳۰ به بعده لامپ اتاق خاموش کردم که آروم بگیره بخوابه چون خودم اقد خستم که حد نداره مادرشوهرم در زد که وقتی نمیخابه چرا لامپا خاموش کردی به زور میخابونیش بدش به من اومد برداشت بردتش خیلی بدم اومد بهش گفتم از ساعت ۲ و یا ۳ عصره که نخوابیده الان وقت خابشه اتاقو سکوت کردم که آروم بگیره بخوابه گفت باشه به زور میخابونیش اخه یکی نیس بگه به تو چه زنیکه چون راه خابوندن دخترمو بلد که چیکا کنم میخابه هی تو همه چیز دخالت می‌کنه زنیکع بی فرهنگ دلم اقد پره ضربان قلبم رفته بالا دارم میترکم یعنی هرچی به این زن بگم بی فایده من سر میارم اون سربند از زبون هیچوقت کم نمیاره حالم ازش بهم میخوره دلم نمخاد ریخت هیچ کدومش ببینم خدا خدت از گیرشون نجاتم بده
هرچی میگم بیخیال باشم ولی نمیشه
یعنی شما بگو من باهاش بد هم برخورد کنم دوباره همون اش و همون کاسه برا همین سکوت میکنم بزار خدشو زرنگ بدونه 💔🙃

۷ پاسخ

ببین نه تنها مادرشوهر
حتی اگه با مادرت با خواهرت هم زندگی کنی
هرکسی یه نظری داره برای خودش
و از نظر اونا ما داریم زور میگیم
و مادرانه هامو زیادیه 😁
بیخیال یه گوش در یه گوش دروازه😅

خدا کمکت کنه همین از دستم برمیاد😕

مگه با اونا زندگی می کنی

اه اه چقدر رومخه این مادرشوهر تو

عزیزم خودت ناراحت نکن یه لیوان آب بخور یه نفس عمیق بکش
این مدل آدما دیگه درست بشو نیستن
تو هم کار خودت انجام بده حرفاش از این گوش بگیر از اون بیرون کن

بعد نشسته میگه یجوری عادتش داده که نصف بدنش زیر پتویه نصفش بدنش بدون پتو از نوزادی عادتش نداد که پتو باید تا بیخ گلوش باشه که شب سردش نشه نوزادی همش میگفت پتو رو بنداز رو صورتش کامل که بینیش کیپ نشه فقد فاصله بده از داخل که رو بینیش نشه من اینکارو نکردم چون میترسیدم آدمیزاده یوقت خدا نکرده میبینی پتو افتاده رو بینیش خفه شده الان اینم همش میکوبه تو سرم

آخی عزیزم عیبی نداره هممون این مشکل رو با خانواده شوهر داریم 🥲

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۱۷ ماهگی
مامان سوگند جون مامان سوگند جون ۱۵ ماهگی
چقدر امشب حس عجیبی داشتم اومدم کمد دخترم و تمیز کنم و لباس هایی که کوچیکش شدن و جمع کنم گفتم بدم به یکی که نیاز داره فعلا بزارم کنار تا یکی و پیدا کنم بعد امشب رفتم مهمونی یکی از اقوام گفتن یک نفر هست بچه اولشه دختره خیلی نیازمندن هیچی لباس نداره ماه دیگه به دنیا میاد دقیقا ماهی که دخترمن به دنیا اومد من گفتم مقداری لباس هست میدم بعد الان داشتم جمع میکردم که فردا بدم بهشون هم دلم نمی اومد بعضی هاشو بدم چون خیلی گرون خریده بودم و بعضی ها ام کاملا نو بودن ولی بعد یادم اومد چقدر تا الان گیر بودم تو زندگی و یکدفعه ای خدا برام درست کردی یکی فرستاد تو موقعیت های سخت دیگه گفتم این لباس ها چیزی نیستن در برابرچیز هوایی که خدا برای من رسونده همه لباس های دخترم چیدم برای اون خانومه فقط لباس بیمارستان دخترم یادگاری نگه داشتم و خداروشکر یا ساک بزرگ پر لباس های نو و تمیز درست شد براش من به دعای دیگران خیلی اعتقاد دارم و ناراحتم که چرا همون اولش دو دل شدم 😭😔
مامان نفس ملوسک💛 مامان نفس ملوسک💛 ۱ سالگی