۷ پاسخ

عزیز دلم . همه همینیم ب روی خودمون نمیاریم. من اگه خونه مادرشوهر نبودم خدایی از پس مخارج برنمیومدم. خدا خیرشون بده طفلکیا جز خرج خوردو خوراک خودشون مال مارو هم میدن همیشه یخچالو پر می‌کنن میگن بچه ها یوقت چیزی دلشون میخواد درست کن براشون. سه ساله داریم خونمونو بالا میسازیم لنگ در هوا موندیم هرساله همه چی گرونتر میشه. تو یه اتاق زندگی میکنیم. خداروشکر خداروشکر تنها شانسم تو زندگی اینه ک خونواده شوهرم خیلی خوبن اصلا اذیت نیستم از خونه مامانم اینجا راحتترم انگار خونه خودمه.ولی خب تا کی ؟! بلاخره باید از اینجا بریم ولی چطوری کجا با کدوم پول . طفلی شوهرامون ک باید بیشتر ب فکر اینا باشن دور از جون سکته نکنن خیلیه

بخدا آدم که میاد گهواره میبینه هرکی واسه نینیش هزار جور غذا میده ولی وقتی دخترمو میبینم که بعضی روزا فقط سیب زمینی آب پز میدم بخوره یعنی میسوزمااا

عزیزدلم همسرت کجاست؟

خدا باعث و بانیشو لعنت کنه فقط همینو میتونم بگم

اره بخدا خدا خودش کمک کنه

خدا خودش ب دادمون برسه

عزیزم شرایط اقتصادی همه خرابه الان از هر ۱۰۰نفرمون الان ۸۰نفر همینن

سوال های مرتبط

مامان آوا جون ❤️ مامان آوا جون ❤️ ۲ سالگی
مامانا تو رو خدا کمکم کنید
خیلی تو شرایط بدی هستم
نمی‌دونم از کدوم مشکلاتم بگم
مامان و بابام تصادف کردن مامانم لگنش در اومده ترک برداشته بنده خدا رو تخت هست فعلا ...
دخترم لب به هیچ غذایی نمیزنه پانزده روز پیش مامانم بودم تا اذان صبح کار. میکردم که همه چی رو براه باشه ولی تو این مدت به شدت دخترم بد غذا شده قبل که بد غذا بود الان افتضاح شده شیر هم لب نمیزنه
فکر کنم بین ۸تا ۸٫۵کیلو مونده دوازده تیر یکسال تمام میشه
از این ور هم شوهرم همش بهم ایراد میگیره همش دعوا بحث
خودم به شدت مریض شدم از لحاظ روحی حتی حوصله خوردن قرص های ارامبخشم رو هم ندارم
خونه زندگیم داغونه تو این دوازده روز شوهرم حتی یه قاشق رو جا به جا و مرتب نکرده
خودم وسواس گرفتم
دخترم اصلا یه لحظه از من جدا نمیشه
با تمام وجودم خسته ام
هر روز به خودم فحش میدم خودمو کتک میزنم گریه میکنم 😭😭😭😭😭
اینم از شرایط کشور ....
فردا پس فردا هم باید برم سر کار ...
من خیلی آدم ضعیفی شدم خیلی زیاد کم آوردم کم .‌‌‌‌‌....
کمکم کنید خدا می‌دونه همین ها رو هم با اشک دارم براتون می‌نویسم
مامان فاطمه مامان فاطمه ۱ سالگی
دخترم از ساعت ۳ عصره که ۵ دیقم نخابیده بعد ساعت خابشم ۹:۳۰ به بعده لامپ اتاق خاموش کردم که آروم بگیره بخوابه چون خودم اقد خستم که حد نداره مادرشوهرم در زد که وقتی نمیخابه چرا لامپا خاموش کردی به زور میخابونیش بدش به من اومد برداشت بردتش خیلی بدم اومد بهش گفتم از ساعت ۲ و یا ۳ عصره که نخوابیده الان وقت خابشه اتاقو سکوت کردم که آروم بگیره بخوابه گفت باشه به زور میخابونیش اخه یکی نیس بگه به تو چه زنیکه چون راه خابوندن دخترمو بلد که چیکا کنم میخابه هی تو همه چیز دخالت می‌کنه زنیکع بی فرهنگ دلم اقد پره ضربان قلبم رفته بالا دارم میترکم یعنی هرچی به این زن بگم بی فایده من سر میارم اون سربند از زبون هیچوقت کم نمیاره حالم ازش بهم میخوره دلم نمخاد ریخت هیچ کدومش ببینم خدا خدت از گیرشون نجاتم بده
هرچی میگم بیخیال باشم ولی نمیشه
یعنی شما بگو من باهاش بد هم برخورد کنم دوباره همون اش و همون کاسه برا همین سکوت میکنم بزار خدشو زرنگ بدونه 💔🙃
مامان خانوم کوچولو ❤️ مامان خانوم کوچولو ❤️ ۱۴ ماهگی
نمیدونم چرا نمیتونم به هیچکی اعتماد کنم دخترمو بزارم پیش کسی
وقتی میبینم خانوما میگن بچه مونو بردیم پیش مادرشوهرم تو دلم یجوری میشم
نمیدونم شاید من اشتباه میکنم آخه من حتی به مادر خودم اعتماد ندارم که بچمو بزارم پیشش میدونم اصلا اهل حوصله کردن نیست خواهرمم 3 تا پسر داره منم خیلی رو دخترم حساسم اصلا دلم نمیخواد جلوی کسی پوشک دخترمو عوض کنم تنها مردی ک جای شخصیشو دیده باباشه یا اصلا دلم نمیخواد جلوی بقیه سینمو دربیارم بچمو شیر بدم با اینکه دیدم بعضی از خانومای فامیل یهو لخت میکنن جلوی همه بچرو شیر میدن بعد متو ک مثلا پشتمو میکنم به جمع یا میرم تو یه اتاق دیگه شیر میدم رو مسخره میکنن و میگن خیلی حساسی مگه چیه حالا بچه اولته اینجوری هستی
باز خداروشکر خانواده شوهرم دورن وگرنه خدا میدونه اونا چ سازایی میزدن آخه اصلا خوشم نمیاد دخترم طولانی مدت تو محیطی باشه ک من نیستم و خدا میدونه چه آدمایی میان و میرن بچه هااذیتش نکنن
و فکرای منفی تره دیگه که حتی میترسم به زبون بیارمشون یبار به شوهرم گفتم من به هیچکی اعتماد ندارم ضحی رو بزارم پیشش گفت تو خیلی بدبین و حساسی
اگه اشتباه میکنم شما بگین 🤕
مامان تینا👨‍👩‍👧 مامان تینا👨‍👩‍👧 ۱ سالگی
سلام
بعد مدت ها بازم میخوام از یه تجربه شخصیم اینجا بنویسم
مدتیه وقتی خودم رو تو آینه نگاه میکنم دیگه خودم رو نمیبینم ،اون ستاره ای که انقدربه خودش میرسید تاجلوی آینه بدرخشه،الان انگار نورش رو ازدست داده .مدت هاست عشقی دریافت نمیکنم وحتی دیگه بلدنیستم به دنیای اطرافم عشق بدم
روزوشب به بیماری فرزندم فکر میکنم وانگار در ذهنم جایی برای فکر کردن به خودم ندارم
دیروز رفتم جلوی آینه موهای آشفته رو آرام شانه زدم،انگارکودکم ومادرم شانه به موهام میزنه ووجودم آرام گرفت،کمی مدادتو چشمای بی حالی که هرشب باگریه میخوابه زدم،یه ماتیک زدم،وبه خودم فکرکردم که چقدرقوی هستم،به ستاره ای که تنهای تنها لاشه ی خودش رو به شانه هاگرفت وحمل کرداما نذاشت کسی بفهمه چه رنجی کشیده،به کسی که شایدبه ظاهردیگه دوست داشتنی نباشه،امابدون هیچکس،این سفرطولانی روطی کرده.
وفهمیدم من برای سرپاشدن بایداول به خودم عشق بدم،من هیچوقت کسی رونداشتم که کمکم کنه پس این منی که همیشه همراهمه ارزشمنده و باید ازش ممنون باشم،نه اینکه رهاش کنم وازبین ببرمش
من خودمو دوست دارم ،حتی اگه کسی روندارم بهم عشق ومحبت بده
من خودم رو دوست دارم،حتی وقتی شرایط زندگی ام سخته،حتی وقتی عزیزقلبم بیماره
من برای خوب شدن حال فرزندمم نیاز دارم به خودم عشق بدم،زندگی اونقدری به آدم فرصت نمیده که بخوای غرق دردهات بشی وهیچی اززندگیت نفهمی،پس خودت بلند شو حتی اگه کسی هم نیست،خودت باقدرت بلندشو،تو اول از همه باید عاشق خودت باشی،تو ارزشمندی حتی با وجود همه مشکلات ....❤️