۶ پاسخ

دختر منم تنها نمی‌تونه بخوابه باید حتما من یا خواهرش باهاش بخوابیم
یکی دوبار بدون من و خواهرش رفت مسافرت که اونجام پیش خواهرام می‌خوابید
فعلا فکر نمی‌کنم لازم باشه باهاش صحبت کنم(با توجه به شخصیت لیانا)
ترجیح می‌دم کم‌کم هرموقع خودش صلاح دید تنها بخوابه

مال منم تنها نمیخوابه باید حتما پیشش بخوابم تا خوابش ببره

دوتا باهمن تنها که نیستن بزار تنها بخوابن..ما مثل قدیما همه تو حال میخوابیم 😅

آره بابا بزرگن دیگه. منم پسرام 6 و 4 هستن خودشون جدا میخوابن.اولاش مقاومت می‌کنه ولی سفت و سخت باش که عادت کنن

دختر من تنها میخوابه تو اتاقش
کار درستی کردی عذاب وجدان چی باید یاد بگیرن مستقل بشن وگرنه درحقشون ظلم کردی

میخوام از فردا همینطوری عادتشون بدم برن تو تختشون خودشون بخوابن
چون خیلی خسته میشم
وقتی میرم تو اتاقشون بخوابونمشون همش یا دعوا دارن که هر کدوم میگن با من بخواب
یا مجبورم رو زمین دراز بکشم که اون موقع هم‌همش حرف میزنن بازی میکنن
هر چقدر هم میگم حرف نزنیم انگار نه انگار
ولی وقتی تو اتاق خودمم آروم تر هستن

سوال های مرتبط

مامان برنسس مامان برنسس ۶ سالگی
سلام. مامانا خوبید؟ ممنون میشم بیاید و نطرتون رو بگید ببینید من باید چیکار کنم؟ ما یه بسر همسایه داریم از دخترم کوچکتره 5 سالشه هر ازگاهی میاد با دخترم بازی میکنه امروز که اومده بود رفته بودن تو اتاق بازی کنند منم همیشه وقتی بچها داخل اتاق هستن در اتاق بازه و دائم سر میزنم یعنی هر5 دقیقه یک بار سر میزنم بعد دیدم بسره داره به دخترم میگه که من شبا لباسمو در میارم و نمیدونم می می فلانی رو میمالم و تو به کسی نگی ها. خلاصه منم این جمله رو که شنیدم از بشت در وارد شدم چشم غره بهش رفتم و گفتم حرفای بد نباید بزنید وگرنه اجازه نمیدم با دخترم بازی کنی. خلاصه فوری هم فرستادمش خونشون. خلاصه اینکه من که دیگه اجازه نمیدم بیاد با دخترم بازی کنه ولی میگم کاش مودبانه به مادرش تذکر میدادم که مراقب بچتون نباشید هرجایی اجازه ندیده بره به نطرم چون میدونم بچه رو هرجایی میفرستن به نطرتون بگم؟ احساس مسئولیت میکنم میگم شاید اگر بگم بیشتر مراقب بچشون باشن چون بچها که قربانی هستن بدر مادر باید مراقبت کنه
مامان علیرضا مامان علیرضا ۶ سالگی
سلام
زنگ زدم به جاریم و تبریک گفتم بخاطر اینکه بچه ش تازه به دنیا اومده ، همه چیز خوب تا اینکه صدای بچه اومد ، دلم ضعف رفت
نمی‌دونم چرا من با اینکه این قدر بچه دوست دارم و همین طور همسرم و پسرم ، خدا بهم نمیده، البته دوبار بعد از پسرم باردار شدم ولی قلب شون ایست کرده یکی تو ۱۱ هفته و یکی تو ۱۴ یا ۱۵ هفته ، پری شب تو روبیکا قسمت روبینو داشتم استوری های بلاگر ها رو نگاه میکردم بعد چند تاشون تازه بچه شون به دنیا اومده و بیشتر از بچه شون میزارن ، بعد رفتم تو پیچ یکی شون و از موقعی که خودش فهمیده بود بارداره و بعد به شوهرش گفته بود و همین طور خانواده ی خودش و شوهرش و .... و جشن تعیین جنسیت و جشن اسم گذاری و جشن اسم گذاری و ‌‌.... کلیپ درست کرده بود و گذاشته بود یعنی من اینا رو میدیدم و اشک هام همین طوری می‌ریخت ، واقعا نمی‌دونم حکمت چیه که بچه نمی‌مونه برام
اگه بچه ی دوم میموند تو فروردین به دنیا میومد
پسرم همش میگه مامان کی نی نی میاد تو شکمت و بعد به دنیا بیاد و من فلان کار میکنم براش و نگه میدارم که گریه نکنه و منم همش میگم دعا کن تا خدا بهمون یه نی نی سالم بده و انشالله به زودی میاد تو شکمم ، شرایط بچه رو هم از همه نظر مثل مالی و روحی و ..... داریم
همسرم هی میگه اقدام کنیم ولی من هی بهونه میارم و تحت نظر دکتر هستم و قراره قبل از اقدام کردن یک آزمایش بدم که ببینم اوضاع چجوریه ، دکترم میگفت شاید قرص آسپرین رو باید این دفعه زودتر شروع کنی و هم اینکه این دفعه آمپول هم بزنی
کاش خدا یه نگاه به دل پسرم بندازه و یک بچه ی صحیح و سالم بهم بده و بمونه برام و همین طور این پسرم بمونه برام
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری تب سنج زردی نوزادان