۱۳ پاسخ

هیشکی هم درکمون نمیکنه جز مامانامون

در کنار همه اینا ک گفتی ی شوهر بی فکرم هست ک دیگ تمومه

تو باز خوبه ی چند سالی راحت زندگی کردی من خیلی زود شروع شد دردسرام

منم آرزوی یه شب خواب بدون بیدار شدن تا صبحه🫠

بزرگ میشن عزیزم غصه نخرین
من با اینکه چهارمی بازم سختمه یه خواب سیر نرفتم ولی میگذره

دقیقاااا
قبلا چیکار میکردیم ک میگفتیم خسته ایم🫠
الان من ۲ساعت ک میخابم همچی فول پرانرژی میشم ب دخترم میگم مرسی ک گذاشتی مامان بخابه🤧😂

من که یه بچه مدرسه ای هم دارم اونم چقد کار داره.ولی وقتی به بچه ی دوم میرسی میگی کاش این روزا تموم نشه باهمه ی سختیاش.اصلا نوزاد داشتن مزه اش با همه چی فرق داره سر بچه اول آدم نمیفهمه

فقط این رو بگم با هر سختی که دارین اینقدر دلتون برای این روزای بچه هاتون تنگ میشه اینقدر زود میگذره من دوست دارم دخترم دیر بزرگ بشه

هممون مثل همیم
اول پناه میبرم ب خدا بعدشم خونه مامانم دیگه اونجا برم فقط میخابم و گوشی دستمه

همه اینارو لولو برد 🤕🤧🤕

منم همیشه دو میخوابیدم یازده دوازده بیدار میشدم
حتی وقتی بچه اولم رو پاشتم همین بود
ولی...
بچه دومم شش بیدار میشه
مثل بابابزرگا

چقدر هممون تو این وضعیتیم الان .من دیروز عفونت ادراری داشتم نمیتونستم بشینم از اونور دخترم بیقراری میکرد نمیتونستم بهش برسم اعصابم بهم ریخته بود و میگفتم مامانای ما چی کشیدن تا ما بزرگ شدیم واقعا

واقعا مادر بودن سخته :)

سوال های مرتبط

مامان دلنیا و دلارا🩷 مامان دلنیا و دلارا🩷 ۳ ماهگی
هر شبی ک میخوابیدم هزاربار خداروشکر میکردم
دلارا تو شکمم خیلی شلوغ بود هیچ وقت نگران حرکتش نمیشدم
دلنیا خیلی اروم بود ولی زیاد سکسه میکرد از اینجا میفهمیدم ک حالش خوبه
دیار انقدر تکون نمیخورد و اروم بود بچم ک همش نگرانش بودم دیگه دکتر بهم گقت بچه شخصیتش اینقدر ارومه حواست باشه هر ۱۲ ساعت یه حرکت دلاشته باشه بسه براش
بمیرم برای اروم بودنت مادر
هفتم شده بود ۳۰ و شکمم خیلی زیاد داشت بزرگ میشد
خیلی فشار روم بود و نفس نمیتونستم بکشم
ولی هر روز شکر میکردم ک تو شکمم و به دنیا نیومدن
که شدم ۳۲ هفته
انقدر دکترا گفته بودن ک ۳۲ هفته شی خداتو شکر کن ک فکر میکردم الان خیلی وضعیت عالیه و زایمان کنم کلا چند روز بچه هارو نگه میدارن و میام خونه
۳۲ هفته و ۱ روز ک شدم شدیدا دلم خواست برم خونه ی مامانمینا
البته میرفتم یکی دو هفته میموندم و میاومدم خونه ی مادرشوهرم و بلعکس
و فقط طوری هماهنگ میکردم ک بین تایمهای دکترم باشه ک پله ی اضافی تر نرم
و همسرم گفت چرا مامانتو اذیت میکنی تازه مراسم داشته بزار یه روز استراحت کنه
و نمیدونم چرا اینطوری شده بودم گفتم نمیدونم چرا خیلی زیاد دلم میخواد برم و فردا صبحش رفتن خونه ی مامانم
۳۲ هفته و ۲ روز بودم
مامان دایموند💎 مامان دایموند💎 ۳ ماهگی
سلام دوستای عزیزم،امیدوارم ک حالتون خوب باشه.
میخواستم ازتون یه مشورتی بگیرم،هرکسی اگه میتونه از تجربه خودش بهم بگه لطفا
من توی بارداریم روزای خیلی خوبی رو داشتم،همه بهم توجه میکردن،حتی اگه بداخلاقی میکردم شوهرم هیچی نمیگفت
ولی از وقتی بچه به دنیا اومد انگاری همه چی عوض شد،مثلا وقتی من میگم خستم واقعا همه بهم حمله میکنن ک مادری،خستگی یعنی چی
یا یه کلمه حرف نمیتونم دیگه به شوهرم بزنم،همیشه باهم دعوامون میشه،زایمان خوبی نداشتم،بخاطر مسمویت بارداری زود زایمان کردم،تنها رفتم اتاق عمل،چهارروز تموم توی icu بستری بودمو بچمو ندیدم،بعدش ۱۰ روز بچم nicu بستری بود،بعد سزارینم حتی ‌یک ساعت استراحت نکردم،با اینکه همش بیماررستان بودم تو خونه کلی مهمون داشتم،از وقتی بچه مرخص شد و اومد خونه دیگه شب بیداری و روز بیداری و کار خونه و مهمون داری و ...
تو مرز فروپاشی روانی ام ولی باید مادر باشم،مشکل اصلیم با شوهرمه ک هیچ درکی نداره ک خستگی این روزام یعنی چی،دائما دعوا،شما این روزاتونو چجوری گذروندین؟
من در طول روز یه دسشویی نمیتونم برم،یه چایی نمیتونم بخورم،یه وعده غذای گرم نخوردم،همش بچه بغلمه،کمرم درد میکنه،جای امپول کمرم درد میکنه،استخونام درد میکنه،واقعا به من داره انقد سخت میگذره یااوضاع شمام همینه؟