۹ پاسخ

همه مامان ها این دغدغه رو داشتن و تجربه کردن
پس عادیه....

برای پوشک...
خیلی قاطع باش
منم خیلی حساسم و
واقعا پوشک عوض کردن انگار حریم منه🌺

هیچوقت اجازه ندادم کسی وارد اتاقی که دارم پوشک عوض میکنم بشه

فقط و فقط خودم و گااااهی به ندرت
باباش پوشک عوض میکنه...
بقیه هییییچکس
حتی مامانم.. یا خواهرام

وایییی به منم منتقل شد🥺

تنها نیستی من چیزا بدتر ب ذهنم میرسه این وسواس ها باید بزاریم کنار

منم همینطوری بودم
بیشتر ازهرکسی که تودنیاس عاشقش میشی وقتی بدنیا میاد ی مدت ک میگذره دیگه یادت میره که چجوری قبل اون زندگی میکردی انقد برات شیرین میشه که نگو ،ازهرچیزی ک خوشت نمیاد هم خیلی واضح وروشن بدون رودروایسی به اطرافیان بگو
سربچت باهیچکس تعارف یا شوخی نداشته باش خیلی محترمانه بخواه که بنظرت احترام بذارن
منم اجازه ندادم جای خصوصی دخترمو کسی ببینه و خداروشکر هیچکسم موقع تعویض پوشک ندید
واینکه سعی کن خیلی خودتو خسته نکنی وکمک بگیری یوقتایی بچه رو بسپار به مادرت یا به بابای بچه وخودت چندساعتی استراحت کن،همش قرار نیست همه کارا رو دوش شما باشه کمک بگیر تا خودتم ارامش داشته باشی

وای تو چقدر منیییی🥹همه این نگرانیارو دارم🥲

خخخخخ من که هیچکدوم فکر نمیکنم،هر چیز ب وقتش

دقیقا کل فکر منم همینه دم به دقیقه به مامانم میگم اگه نتونم خوب بزرگش کنم چی

نمیدونم چیکار کنم چجوری رفتار کنم 😫
بگید که تنها نیستم😫

نگران نباش تجربه نداری چرا خودت اذیت می‌کنی هرکس چرت گفت توجه نکن تو یک مادر خوبی هستی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان مهدا مامان مهدا هفته بیست‌ونهم بارداری
به نام خدا
می نویسم از امروز دی دی ماه سال یک هزار و چهارصد و چهار
الان هفت ماه و خورده ایه که یک موجود کوچولو داره توی وجودم رشد می کنه؛ روز به روز بزرگتر می شه و من این روزها بیشتر دارم احساسش می کنم بیشتر دوسش دارم بیشتر بهش دل دادم و بیشتر دلم می خواد ببینمش و حضورش رو حس کنم .
دیروز وقتی دکتر گفت که ممکنه خون رسانی درست انجام نشده باشه و ممکنه برای بچه مشکلی به وجود بیاد بیاد از مطب دکتر تا سونوگرافی دل تو دلم نبود دلشوره داشتم دلهره داشتم اضطراب داشتم انگار این مسیری که داشتم راه می رفتم دور تا دورش تار بود نمی دیدم تا رفتم نشستم و سونو شدم و دکتر بهم گفت که من مشکلی نمی بینم.
اون موقع فهمیدم که واقعا دارم مادر می شم واقعا قراره این احساس های مادرانه رو درک کنم فهمیدم قراره یه تیکه از وجودم رو رشد بدم رشد بدم به دنیاش بیارم و توی این دنیا رهاش کنم و فقط بتونم یک مراقبت محدودی ازش داشته باشم و هرچقدر که بزرگ تر بشه این دایره ی حفاظت من قدرتش کم و کم و کمتر بشه.
دیروز فهمیدم معنی دلهره ها و اضطراب های مادرم رو زنگ زدناش تماس گرفتناش متوجه شدم که قراره یک حس قشنگ ولی در عین حال سخت رو تجربه کنم که همیشه نگران یه تیکه از وجودم باشم و بعد از به دنیا اومدنش هیچ کنترلی روی رفتارش روی خطرات اطرافش و هیچ چیز دیگه ای نداشته باشم.
امیدوارم که سال های بعد که این متن رو که می خونم در کنار دخترم مهدا و همسرم روزای خوبی رو سپری کرده باشیم و خدا برای همیشه سلامتیش رو به من هدیه بده و باز هم خدا رو شکر می کنم به خاطر این وجودی که خدا به من هدیه داده.