میخام بگم ازپارسال این روزا منتظر اومدن ماهلین بودم فقط خدامیدونه چقدر حاملگی سختی درست کردن برام ویار شدید ۹ماهه که فقط با قرص کنترل میشد و قهر شوهر و خانوادم.از ۵روزی که رفتم قهر خونه بابام ولی هیشکی حتی سراغم نگرفت.از روزایی که از ذوق سیسمونی هلاک بودم ولی حتی شوهرم روز چیدنشون نبود چون قهر بودن🥺از گریه و بغض اونشب که وسایلاشو چیندم و هیشکی کنارم نبود.از ذوق مامان بابام که با ذوق رفتن سیسمونی خریدن برام و حتی یه تشکر نشد ازشون.از ۱۰ماه بچه داریم که یه شبم شوهرم کمکم نبود و وقت مریضیش فقط مامانم بود از کتکتایی که تو این مدت خوردم تحقیرایی تح
شدم.از ۹ماه حال بدی که هیشکی یادم نمیکرد جز مامانم چون ویار داشتم گاری نمیتونستم بکنم حتی غذا درس کنم ولی وقتی زایمان کردم ماهلین شد نوشون.با همه این دردا همین الان که کنارم خوابه راضیم.همین گه سالمه که صدام میکنه مامان همین که همش منتظرم اگ نبینتم.از وقتی ماما میکنه و میاد به سرعت تو بغلم.با اینا خواستم بگم خدا خیلی دوسم داشت گه ماهلینو بهم داد🥺خدا مواظبش باش و نگهش دار برام

۳ پاسخ

ان شاالله همیشه تنش سالم باشه عزیزم .ان شالله سختیای زندگیت بگذرن بدون هیچ بازگشتی

عزیزم هیچ زنی دوران بارداری و زایمانش یادش نمیره. واقعا متاسفم برای خودمون که در جامعه ای زندگی می‌کنیم که برای زن و مادر ارزشی قائل نمیشن. واون مادری که پسرتو بزرگ کردی و عروس دار شدی ک خودت یه زمانی عروس بودی و اینکه خودت دختر داری آیا با خودت و دخترت اینجوری بودن دوست داشتی.واثعا چقدر عقده ای هستن اینجور آدم ها از خدا برای همچنین انسان‌هایی که واقعا حیف نان انسان که برای اینا ببریم. ازخدا براشون میخوام هر چی که برای بقیه میخوان و دوست دارن صد برابرش به خودشون برگرده

چقد منی. منم همین بودم و الان باردارم و هستم ۳ هفته خونه بابام قهر بودم سر سوزنی براش مهم نبود دلش برا بچش تنگ نمیشد درکش نمیکنم منم تهوع دارم هم سر اولی هم سر این ولی درکم نمیکنه باید تحملش کنم بگذره فقط

سوال های مرتبط

مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱ سالگی
پارسال امروز🥹
باورم نمیشه که واقعا یک سال گذشت با تموم سختیا و شیرینیاش…
وقتی پسرمو نگا میکنم باورم نمیشه هی با خودم میگم ینی من اینو بزرگ کردم؟
من کی بزرگ شدم که مامان بشم من تو خوابمم نمیدیدم که از یه موجود کوچولو بتونم مراقبت کنم و بزرگش کنم…
.
اینجا خیلی استرس داشتم اخه صبحش زایمانم بود اصلا به هیشکی ترسمو نشون ندادم
با خنده رفتم داخل ولی وقتی تو راه رو اتاق عمل نشسته بودم داشتم زار زار گریه میکردم…
هم از خوشحالی هم از ترس…
هم اینکه وقتی نشسته بودم با پروندم اومدن و اسممو شهلا نوشته بودن(اسم مامانمه)
اونجا یه غم بزرگی اومد رو دلم و خیلی دلم گرفت و گریه کردم..از اینکه مامانم نبود…
تو بهترین روزم مامانم نبود..از اینکه بقیه رو کیدیدم مامانشون پیششونن مراقبت بچه هاشونن ولی من نه…
حسرت این تا ابد رو دلم میمونه که بهترین روزام مامانم نبود کنارم..هرچند روحشو حس میکردم…
شما تعریف کنین چه حسی داشتین یک روز قبل عملتون؟؟؟




فرزندپرورق زایمان بارداری شیرخشک بچه پوش
ک
مامان برنا مامان برنا ۱۳ ماهگی
یک هفته دیگه تولد یکسالگی پسرمه اصلا باورم نمیشه وقتی به دنیا اومد حتی ۶ ماهگی هم خییییلی دور بود واسم با اینکه خییییلی سخت بود و هست ولی خیلی خوشحالم.وقتی به دنیا اومد وزنش ۲۳۰۰ بود و خیییلی ریز بود شب اول که اومدم خونه کنارم خواب بود اصلا جون نداشت گریه کنه وقتی بیدار شدم یادم نبود که بچه دارم تو تاریکی که پسرمو کنارم دیدم همش میگفتم این چیه کنار من اول فکر کردم گنجشکه بعدم گفتم نه بچه گربه اس داداشم آورده اینجا که نگهش داره آخه داداشم همش به گربه ها غذا میده و دوسشون داره یهو که شروع به گریه کرد یادم افتاد بچه دارم و استرس دنیا ریخت تو دلم که خدایا این موجود به این کوچیکی رو من چطور بزرگ کنم همش با خودم میگفتم این دستا و پاها و کله ی کوچولو چققققدر طول میکشه که بزرگ بشن خدایا چیکار کنم ولی الان که خداروشکر وزنش نرمال و بزرگ و شیطون شده با اینکه صبح و شب استراحت ندارم ولی خدارو خییییلی شکر میکنم که قراره واسه گل پسرم تولد یکسالگی بگیرم و امیدوارم خدا به هرکس بچه میخواد فقط سالمشو بده چون دور از جون پدر مادر پدرشون درمیاد تا بچه بزرگ بشه.
مامان آوا جون ❤️ مامان آوا جون ❤️ ۲ سالگی
مامانا تو رو خدا کمکم کنید
خیلی تو شرایط بدی هستم
نمی‌دونم از کدوم مشکلاتم بگم
مامان و بابام تصادف کردن مامانم لگنش در اومده ترک برداشته بنده خدا رو تخت هست فعلا ...
دخترم لب به هیچ غذایی نمیزنه پانزده روز پیش مامانم بودم تا اذان صبح کار. میکردم که همه چی رو براه باشه ولی تو این مدت به شدت دخترم بد غذا شده قبل که بد غذا بود الان افتضاح شده شیر هم لب نمیزنه
فکر کنم بین ۸تا ۸٫۵کیلو مونده دوازده تیر یکسال تمام میشه
از این ور هم شوهرم همش بهم ایراد میگیره همش دعوا بحث
خودم به شدت مریض شدم از لحاظ روحی حتی حوصله خوردن قرص های ارامبخشم رو هم ندارم
خونه زندگیم داغونه تو این دوازده روز شوهرم حتی یه قاشق رو جا به جا و مرتب نکرده
خودم وسواس گرفتم
دخترم اصلا یه لحظه از من جدا نمیشه
با تمام وجودم خسته ام
هر روز به خودم فحش میدم خودمو کتک میزنم گریه میکنم 😭😭😭😭😭
اینم از شرایط کشور ....
فردا پس فردا هم باید برم سر کار ...
من خیلی آدم ضعیفی شدم خیلی زیاد کم آوردم کم .‌‌‌‌‌....
کمکم کنید خدا می‌دونه همین ها رو هم با اشک دارم براتون می‌نویسم
مامان آکای مامان آکای ۱۱ ماهگی
حال و هوای گهواره این روزا این طوریه که اکثر مامانا درحال تدارک دیدن برای تولد کوچولوهاشونن مثل من دارم به این فکر میکنم همه ماها پارسال این موقع درگیر زایمان و بستن ساک و اینکه کی چی گرفته چیا ضروریه شیرخشک و پوشک چه مارکی خوبه وزن نی نی ها چنده و تاریخ زایمان کی هستش بودیم زمان چقد زود میگذره انکار همین دیروز بود تا چشم وامیکنی بزرگ شدن جلو چشممون و قد کشیدن ما متوجه گذر عمرمون نمیشیم همه چی جلوی چشمامه پارسال تابستون خونه مامانم همش درحال بخور و بخواب بودم الآنم خونه مامانم با پسرم هستم هی اون دوران میاد تو ذهنم یه حسی داره آدم نمیتونه بگه هم از اینکه اون دوران سختی بارداری به سلامتی گذشته و پسرم داره کم کم بزرگ میشه خوشحالم هم دلم خیلی تنگه اون موقع هاشه حتی با وجود سختی هاش🥲
دلم تنگه برای تکون خوردناش تو بیداری وقتایی که خواب بودم و از خواب می‌پریدم سعی میکردم جوری بخوابم تا اون اذیت نشه همش تموم خوردناش فیلم می‌گرفتم که بعداً نگاش کنم حتی اون موقع هم میدونستم قراره دلم تنگ بشه وقتایی که تموم نمی‌خورد نگران میشدم واس ذوق و انتظاری که باترس داشتم سونوهایی که بارها میرفتم فقط ببینمش دلم غش می‌رفت برای عکس های سونوش لباس های که میرفتم از سیسمونی با ذوق و تصور پوشیدنش می‌خریدم دکتر و بهداشت رفتنام چقد مامانم منو لوس میکرد کلی چیز برام میخرید چقد نگران هردومون بود چقد خوب بودن اون روزا
ین عکس هم تو دوران بارداریم تو کل بارداریم به خود می رسیدم از میکاپ و ناخن بگیر تا مدل لباس پوشیدنم همه میگفتن چطور با این وزنت حوصله ات می‌کشه من دوست داشتم یه مامان خوشتیپ باشم که خودشو با وجود بچه فراموش نکرده الآنم همونم ولی یکم کمتر از قبل🫣😅
شیر خشک رفلاکس کولیک
مامان حلما مامان حلما ۲ سالگی
#ارسالی_شما

پیامی
برای
تو
که قصد داری...

برای تو، که ایستادی سرِ دو راهیِ …

اون چیزی که توی شکمته، فقط یه توده سلولی نیست؛
یه "جان"ه...
یه چیزی که داره کم‌کم شکل تو رو می‌گیره، تو رو مادر می‌کنه.
اون، اولین نفریه که صدای قلبت رو از درون شنیده. اولین کسی که قبل از اسمش، حسش کردی. قبل از اینکه دنیا ببینه‌ش، تو فهمیدی وجود داره.

می‌دونم که شاید هیچ‌کس کنار تو نیست. شاید مادر، خواهر، حتی پدر بچه همه بار رو روی دوشت گذاشتن.
می‌دونم... ولی یه چیز هست که فقط مال خودته:
صدای قلب اون بچه که الان، همین الان، داره توی بدنت می‌کوبه، حتی اگه هنوز نشنیدیش.

سقط، فقط پایانِ یه بارداری نیست. پایانِ یه بخشی از خودته.

یه بخشی که شاید سال‌ها بعد، بی‌هوا، نصفه شب، وقتی همه خوابن، بیاد توی فکرت و بگه: «اگه بودم چی؟»

هیچ‌کس نمی‌دونه تو چی کشیدی. هیچ‌کس حق نداره قضاوتت کنه.
ولی یه چیز رو بدون:
تو مادر شدی، حتی اگر کسی بهت نگه. حتی اگه کسی نباشه بچه رو بغل کنه، تو همین الان مادر شدی.
حتی اگه این چندمین فرزند تو هست، یه بچه‌ی تکراری نیست. این یه جان جدیده. یه نقطه‌ شروعِ تازه.

و اگه این بچه زنده بمونه، یه روزی شاید بشه همون کسی که بغلت می‌کنه و می‌گه: "ممنون که نگهم داشتی."

تو قرار نیست بی‌نقص باشی. فقط قراره مهربون باشی.

اگه فقط یه درصد احتمال می‌دی که یه زندگی پشت این دو‌راهی خوابیده، همون یه درصد کافیه.
چون زندگی همیشه از همون یه ذره شروع می‌شه...

@hejrat_kon

#سقط
#فریاد_بیصدا
#مادر