از من میپرسن شغلت چیه و من جواب میدم خونه دار جوری نگاهم میکنن از آن نگاه های معنی دار که غیر مستقیم بهم بگن تو موفق نیستی کار نمیکنی بیکاری اره من یه مادرم طرز فکر شوهرم اینه من بخور و بخوابم هیچ کاری نمیکنه و خسته نیستم امروزم رو میخوام براتون بگم شب تا صبح نتونستم بخوابم رفتم دکتر سرم زدم و اومدم خونه صبحونه آماده کردم ناهار آماده کردم سه بار جارو زدم مجبور شدم جمع و جور کنم میز جمع کردم گردگیری گردم دوبار چندبار بچه رو شستم بار ها و بار ها گریه کرد سعی کردم آرومش کنم شوهرم اومد از،سرکار شوهر داری کردم بار و بار ها تلاش کردم غدا بخوره هرچی آوردم نخورد فقط پخش خونه کرد شغل من مادری کردنه اما هیچکسی باورش نمیشه و درک نمیکنه سخت ترین شغل دنیاس چرا چون ما نه تایم استراحت داریم نه خواب نه مرخصی تنها چیزی که سرپا نگهمون میداره عشق به فرزندمونه فرزندی که خودمون خواستیم به دنیا بیاد بشه امید و آرزو همه ی وجودمون

۸ پاسخ

واقعا خیلی سخته خونه ااری من الان داغونم از بس کار کردم و بچه داری سختی کار خوته و اینکه همه چیز به دوش خودمه و شوهرم آخر شب میاد به کنار
سختترش اینه که ما جوونای الان که مستقل بار اومدیم دانشگاه رفتیم درس خوندیم زحمت کشیدیم تو اجتماع بودیم الان عقط باید بشینیم و بچه داری کنیم از نظر روحی واقعا سخته

اره من یه مادرم جای استراحت کردن رو تخت با مریضی بچه داری میکنم

منم یه مادرم که هم شاغلم هم خانه دارم خسته م خیلی اما نهایت کمک اطرافیان اینه که میگن آره سخته!!

میتونیم چهارتا جوراب بیاریمو بفروشیمو بشیم شغل آزاد.
یا تو آژانس بانوان دو تا مسافر جا به جا کنیمو بشیم شغل آزاد،یا مثلا توی فروشگاها فروشندگی کنیمو....
و به بهانه شاغل بودنمون شده به اندازه یه شب تا صب لااقل یه استراحت کامل داشته باشیم.
اما واقعاااااا مادر بودن سخت ترین شغل دنیاست

مامان دوردونه پی وی چک کن

میشه پی وی چک کنید

عزیزم اگه بخوای با نگاه و حرفای مردم زندگی کنی ک باید سرتو بذاری زمین بمیری بیخیال بابا. حالا من شاغلم ب خانواده همسرم میگم خیلی خسته مبشم کارم یه سمت، بچه داری یه سمت خونه داری و شوهردارب خیلی کارم سخته فقط یه کلام جواب میدن و هیچوقت جوابشون تغییر نکرده و هیچ دلداری دیگه ای بلد نیستن و فقط میگن اره فکر کردین بچه الکی بزرگ میشه یه خداقوت بهم نمیگن بیخیال عزیزم این ملت ب هیچی راضی نیستن

ما باید شاغل بشیم
اگه ما بیماربشیم شوهر خسیس
کی هزینه درمان بده

سوال های مرتبط

مامان پناه ❤️ مامان پناه ❤️ ۱ سالگی
مامانا ت. رو خدا بگین من چیکار کنم خیلی حالم خرابه

من کل دیشبو تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم داشتم واسه بچم خوراک لوبیا درست میکردم که بیدار شد بخوره صبح که بیدار شد چند قاشق خورد هر کاری کردم نخورد بعد خوابوندمش سریع رفتم به غذای دیگه واسه ناهار درست کردم بعد چند ساعت بیدار شد رفتم بهش بدم دیدم اینم چند قاشق خورد و دیگه نخورد من نمی‌دونم چی شد یکدفعه زدم به سیم آخر کلی داد و بیداد کردم بچم بیچاره ترسیده بود شوهر از اونور اومد که چرا اینجوری میکنم به اونم کلی حرف زدم و کلی جیغ و داد زدم الان خیلی پشیمونم شوهرم باهام قهره نمی‌دونم امروز چند شده اعصاب ندارم آخه هیچ وقت این بچه اینجوری نبود چون باگوشی هم غذا میخوره غذاشو تا آخر بهش میدم همیشه از طرفی هم بچم نسبت به اون حجم غذایی که میخوره وزن اضافه نمیکنه همه ی ترسم از اینه که با کم خوراک شدنش بدتر ضعیف بشه الآنم خیلی عذاب وجدان دارم دوباره هم همین چند دقیقه پیش با شوهرم بخثم شد سرم داره منفجر میشه نمی‌دونم چمه افسردگیم تمومی نداره نه با بچم بازی میکنم ،نه حرف میزنم هیچ کاری نمیکنم اگه شوهرم نباشه که دیگه هیچی این بچه هم افسرده میشهخدایا من چم شده چرا اینجوری شدم
مامان نیکا مامان نیکا ۲ سالگی
پارت اول
سلام مامان ها
می‌خوام از یه تجربه بگم از راهی که خیلی ها سردرگم هستن که برن.
یا نرن
من قبل از اینکه دخترم رو از شیر بگیرم اینجا سوال پرسیدم
بعضی ها در حد چند کلمه جواب دادن و نتیجه نگرفتم کامنت ها رو
خوندم و بعضی ها خیلی خوب راهنمایی کرده بودن خلاصه من زیاد اهل پیام گذاشتن نیستم فقط چون خیلی زجر کشیدم این چند روز
خواستم اینجا بگم شاید کمکی به بعضی از مادرها بشه
دختر من از ساعت دوازده شب که موقع خوابش بود تا دوازده ظهر که بلند میشد دو ساعت دو ساعت شیر می‌خواست گاهی یه ساعت به ساعت نه با آب نه با سرپا دور دادن آروم نمیشد بخاطر اینکه باباش غر نزنه سریع مجبور میشدم شیر بدم
سعی کردم صبح ها ۹صبح که برا شیر بیدار میشه دیگه ندم که بلند بشه ولی باز چشم بسته گریه میکرد و شیر می‌خواست وقتی بلند میشد هم صبحونه نمی‌خورد و بسیار بد غذا بود .البته تا اردیبهشت که پیش مامانم بود و من سرکار بودم بهتر بود
تابستون که کنارش بودم بدتر بدغذا شد و طلب شیر میکرد
منم مجبور بودم بخاطر اینکه مهر باید برم سرکار و دیگه نمیتونستم از شیر بگیرم و بدغذاییش ازارام‌میداد شوهرم هم یا سرکار بودو وقتی خونه بود خیلی باهاش بازی نمی‌کرد و به این خاطر نمیتونستم رو اون حساب باز کنم و
تصمیم به گرفتن شیر کردم اونم موقع ای که شوهرم شبکار باشه و آرامش بیشتری باشه واونم بد خواب نشه و غر بزنه
فقط هم شیر خودم رو میخورد
طبق تجربه یک یکی از مامان ها آبلیمو زدم لب زد دید ترشه و چند دقیقه بعد دوباره امتحان کرد و دیگه اصلا سراغش نیومد
یکم بی قراری کرد و خوابید دوبار تا صبح بیدار شد و گریه کرد
روز دوم خونه مامانم خواهر زاده هام پیشش بودن خوب بود