اونایی که بچه شیر به شیر دارین بیشترین زمان سختیش کی هست؟؟
راستش برا من سخته اما از دوران حاملگی خیلی آسون تره
تا ده روز کمک داشتم الان ده روزه که صبح ها همیشه با بچها تنهام
بنظرتون هی بگذره سخت تر میشه یا آسون تر ؟؟؟
ماهلین ۱۸ روز دیگ ۲ ساله میشه
تا میاد طرف مهوا میگم بوسش کن اونم بوس می‌کنه
لب مهوا رو هم نزدیک لپ ماهلین میکنم صدای بوس رو خودم درمیارم
فکر می‌کنه مهوا هم بوسش می‌کنه
یا گاهی خوراکی میزارم زیر پتو مهوا میگم ببین برات چی خریده
خیلی خوشحال میشه
حس حسادت ندارع بهش
ولی خوب چون نمیدونه میگه بدید بغلم فشارش میده یا میخواد بوسش کنه می افته روش
یا پستونک و شیشه رو میگه بدید من بدم فشار میده دهنش
این چیزاش سخته
یا مثلاً امروز صبح مهوا رو گذاشتم رو تخت برم کارهام رو بکنم بزور گفت منم برم ماهلین رو که گذاشتم پای مهوا رو له کرد
خلاصه برداشتمش تا مهوا بره به خواب قبل ظهر
سرگرم بچها شدم منی که تا این وقت روز هم نهار هم شامم رو بار میزاشتم
امروز هیچی ندارم
زنگ زدم شوهرم گفتم تن ماهی بخر بیار
برا شام هم میرم تلپ میشم خونه مامانم یا مادرشوهرم
خلاصه سخت نمی‌گیرم
بنظرتون هی بگذره راحت میشه یا سخت؟؟؟؟

تصویر
۱۵ پاسخ

منم ازین چیزاش میترسم
ولی یه چیز بگم بچه ها دو سال میشن به شدت حالیشون نیشه، آموزش خیلی تاثیر داره
هم راستای چشمای ماهلین خم شو و شیشه شیر دادی بگو لب های معوا تا انقدر به پستونک باشه
همین شکل نگه دار خسته شدی بگو من بیام ، عقربه ساعت هر وقت رسید اینجا شیر تموم میشه ، زودتر نمیشه و اگه زود بخوره برای مهپا خطرناکه....
یا بگو پای مهوا هنوز سفت نیست مواظب باش چیزی از دست من نیفته روی مهوا یا من بغل کردم نگاه کن خوب گرفتم دور و برش خالی باشه
حس مواظبت بهش پر رنگ میشه...
پسر عموی دخترم به معنای واقعی شر، کاری که می‌خوام نکنه رو به خودش میسپرم که خودش مواظب دخترم باشه، خیلی تاثیر مثبت گرفتم

چه خوشگله بچه هات
ماشالله خدا برات نگه داره

این وسط حواست به ماهلین باشه حالا که شده ولی کلا نباید آنقدر زود بچه دوم آورد اصلا کارای اولی به چشمت نمیاد بچه خوار و خفیف میشه محبت نمی‌بینه قشنگ منم میخام اقدام کنم ولی وقتی دخترم سه سال و نیمه شد که تا دنیا میاد چهار خورده ای باشه

خوبه ده روز کمکی داشتی من از روز اول تنها بودم خیلی برام اسونه انگار عادت کردم اوایل فقط میتونستم ب بچه ها برسم الان هم ب خودم هم ب اونا هم ب‌خونه عادی شده برام انگار

هرچی نوزاد بزرگتر میشه راحت تره

وای بچت به دنیا اومد ای خدا چقدر زود این روزامیگذره مبارکت باشه عزیزم😍😘

بزرگتر بشن راحت میشی

ان شاالله ۴_۵ سال دیگه راحت میشی😄😄
۴سال اولش سخته😁
خدا قوت .

به من که خیلی سخت شود دختر م ۵ سال شه خیلی حسادت می کنه هرکار ی میکنم این حسو نداشته باش ولی نمیشه باز داره ولی خو ب خیلی دوسش داره خواهر شو ولی منو اذیت میکنن

ببین اسون که نمیشه فقط مهوا از خودش دفاع میکنه دعواهاشون بیشتر میشه نمیخوام تو دلتو خالی کنمااا میخوام بگم منتظر راحتی باشی بعدا شوکه میشی یا اعصابت نمیکشه باید مادر دانا و صبوری بشی اما بچه پشت هم هزار برابر بهتره به صدتا دلیل❤خدا حفظ کنه گل دختراتو

هرچی بگذره راحت تر میشه عزیزم

نزار بقیه پیشش اصلا از حسودی چیزی بگن یا بخوان مقایسه شون کنن و خودت هم نکن.. چون بچه از حسادت و مقایسه چیزی نمیدونه

ماشاءالله به جفتشون


من حس میکنم یکم بزرگتر بشن که نگران آسیب به مهوا نباشی راحت تره

بارداری خیلی سخته بچه کوچیک من از دیروز بدنم خالی کرده بلند میشم دست پام بی حس میشه باید برم سرم بزنم 😮‍💨

فتانه خیلی خوبه ک کنار اومدی و هماهنگ شدی باهاشون یکم بزرگتر بشن خیلی باهم خوب میشن هم بازی میشن

سوال های مرتبط

مامان ماهلین و مهوا🩷 مامان ماهلین و مهوا🩷 ۳ ماهگی
امروز فرصت شد از بچم چندتا عکس بگیرم بیمارستان اونطور که تصور میکردم ماهلین میاد دیدن خواهرش نشد 🤣🤣🤣
ماهلین بی قرار من بود هی می‌گفت از تخت پاشو بریم
چه برسه گل بگیره دستش راه بی افته بیاد گل رو بده به مهوا 😁😁😁
منم موقع مرخص شدن دیدم ماهلین بغلم نمیاد زدم زیره گریه
وایییی خدا اینو بگم قبل از زایمان فکر کنید ۹۰ کیلو شده بودم با بچه دو ساله که هر دقه دستت رو میگیره میگه پاشو اعصابم داغون داغون
میگفتم خدایا من فقط زایمان کنم یه ده روز برم خونه مامانم استراحت کنم این ماهلین رو نبینم چون خونه مامانم نمی مونه قرار بود با شوهرم خونه مادر شوهرم بمونن
اقااااا شب اول هیچ شب دوم دلم داشت میترکید زار زار گریه میکردم که ماهلین چرا پیشم نیست حالا با اینکه در روز سه چهار ساعت می اومد پیشم میدیدمش اما باز دلم راضی نمیشد که شب پیشم نمی‌خوابه
که دیگ با اصرار مامانم که نه حداقل ده روز بمون به خودت بیای
دیروز که یک هفته از زایمانم می‌گذشت جم کردم اومدم خونمون طفلان مسلم رو گرفتم زیر پر و بالم 🤣😁🤌
اون همه که میترسیدم سخت نیست امروز از صبح باهم تنها بودیم سه تایی
تاب ریلکسی گرفتم وصل کردم چهارچوب در کار ضروری دارم مثل دستشویی یا شستن شون مهوا میزارم تو تاب دست ماهلین نرسه بهش
خیلی کمک حالمه تاب ۹۰ درصد مشکل رو حل کرده ایشالا عادت کنم زود به روال بی افتم خوبه
امروز هم شناسنامه مهوا لپ گلی رو گرفتیم
مامان ماهلین و مهوا🩷 مامان ماهلین و مهوا🩷 ۳ ماهگی
نمیدونم من مادر خوبی نیستم یا شرایط زندگیم سخته دو شبه نخوابیدم انقد مهوا رو رو شونه ام گذاشتم کتفم و شونه هام داره از جاش کنده میشه
امروز تا عصر شوهرم سرکاره سر ظهر اومدم مهوا رو بخوابونم ماهلین هی اذیت میکرد نمیزاشت بخوابه یک ساعت و نیم طول کشید خوابش ببره
خودش گرسنه شه برنج آوردم نخورد آش که همیشه میخورد نخورد یک هفته اس از شیر گرفتمش دیگ مخم داشت سوت میکشید برداشتم دوباره براش شیر درست کردم خورده یک هفته تلاشم برا یادش رفتن از بین رفت
اخر نشستم یه دل سیر گریه کردم
امروز از اون روزهایی بود که خوش بین بودنم موفق نشد کم نیارم
هرشب که مهوا بیدار میشه طبق گفته ی دکتر ک مشاوره میرم میگه بگو خیلی زود بزرگ میشه این شرایط تغییر می‌کنه اما اینم گفتم ولی باز نتونستم تحمل کنم زنگ زدم مامانم یه عالمه گریه کردم
از اینکه خیلی ضعیفم خیلی در مونده ام
صبح ها همیشه بابام یا مامانم میان پیشم اما باز تنها که میشم استرس میگیرم ابجیم شهر غریب دوتا بچه رو با سن کم بزرگ کرد اما من اصلا توانایی ندارم
خیلی خستم