#پارت41

به سر کوچه که رسیدن با دیدن مینو از راه دور که گریه می‌کرد، حس کرد قلبش نمی‌زند.
-نگه دارید.

محمد با تعجب به سمت ملورین برگشت که هراسان نگاهش می‌کند.
-گفتم نگه دارید.

محمد دوبار پشت سر هم پلک زد و احساس می‌کرد که این صدای از ملورین نیست، بلند به سرش داد زده بود نگه دارد.

وقتی مصمم دید ملورین به دستگیر در چنگ می‌زد، با اینکه ماشینش در حال حرکت باز نمی‌شد اما نگه داشت.

ملورین از جایش پرید و به سرعت سمت جایی رفت، محمد انگشت اشاره دست چپش را روی لبش گذاشت و نگاه صحنه رو به رویش انداخت.

گوش‌اش که زنگ خورد نگاهش به کیسه‌ها و برگه چک افتاد، بدون اینکه به زنگ گوشی‌اش اهمیت بدهد از ماشین پیاده شد و به در تکیه داد.

در آن بلبشوی راه افتاده کسی حواسش به ماشین مدل بالا و پسری که به آن تکیه داده بود، نبود.

زنی در حال فریاد زدن بود و ملورین بی سر و صدا فقط به آسفالت خیابات نگاه می‌کرد، دختر بچه‌ای به پایش چسبیده بود و با ترس نگاه می‌کرد.

محمد دست در جیب شلوارش کرد و پاکت سیگار وینستونش را بیرون کشید، نخی در آورد و به سیگارش فندکی زد.

-کثافت آشغال از وقتی پاتو گذاشتی تو این خراب شده زندگی رو ازمون گرفتی.

پکی به سیگارش زد و باز خیره صحنه رو به رویش شد، عده‌ای زن و مرد دورشان حلقه زده بودند و در گوش هم پچ پچ میکردند

۲ پاسخ

آبجی تند تند بزار

💚💚

سوال های مرتبط

مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت40

-نمی‌تونم مینو منتظر منه، می‌ترسه اگر خونه نباشم باید برم خونم.

وقتی صداقت در حرف‌هایش باعث شد راهنما بزند و مسیر را به سمت پایین شهر دور بزند.

هر دو تا مقصد سکوت کرده بودند و‌ ملورین هر از گاهی به کیسه داخل دستش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زند.

با این وسایل خورد و خوراک چند ماهشان جور شده بود و فقط مجبور بود پول داروهای مینو را بدهد.

محمد با دیدن ملورین آب دهانش را به سختی قورت داد، مثل اینکه واقعا محتاج بود که با چند تا بسته خوراکی اینطوری خوشحالی می‌کرد.

با یک دست فرمانش را گرفت و دستش را جلو برد، ملورین خودش را جمع کرد و به محمد نگاه انداخت.

در داشبورد را باز کرد و کاندوم و قرص‌ها را کنار زد، دستش را بیشتر دراز کرد و حواسش را به جلو داد.

دستش که به پول هایی که در داشبورد خورد برداشت و به ملورین گفت:
-در داشبورد رو ببند.

ملورین سر تکان داد و این کار را انجام داد، در حال رسیدن به مقصر بودند که یک دسته تراول دستش داد.

دختر همونطور به دست محمد خیره شده بود که توی هوا تکانش داد.
-بگیر دستم خشک‌شد.

-این چیه؟
-بگیرش.

ملورین از دستش گرفت و سوالی به نیم‌رخش نگاه کرد.
-برای خرج دوا و درمون خواهرت به دردت می‌خوره.

ملورین بغضی کرد این خانواده بیشتر از هر کسی به دادش رسیده بودند، همسایه‌های چندین ساله‌اش که اصلا برایشان اهمیتی نداشت که با چه چیزی دست وپنجه نرم میکرد
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت73

صدایش به قدری ضعیف بود که به گوش ملورین نرسد به همین خاطر گفت:

- ببخشید متوجه نشدم؟

محمد لبخندش را به سختی فرو خورد و دستی میان موهای نامرتبش کشید.

خواست حرفی بزند که همان لحظه صدای ناله‌ی تو گلویی توجه اش را جلب کرد.

سر چرخاند و چشمش به همان دختر دیشب افتاد که حال به سر و وضعی نامرتب روی تخت نیم خیز شده بود.

اخم در هم کشید و با دست جلوی میکروفون گوشی را پوشاند و گفت:

- هی؟

توجه دختر به او جلب شد و سر چرخاند.
محمد حتی نیم نگاهی به بالاتنه‌ی عریانش ننداخت و گفت:

- پاشو برو بیرون

حرفش را زد و دوباره گوشی را کنار گوشش گذاشت و با نیشی باز گفت:

- چخبر شده که شما بعد از یک ماه از ما سراغ گرفتین؟

ملورین لب گزید و با استرس عرقی را که روی شقیقه‌اش جریان گرفته بود پاک کرد و گفت:

- م...میشه لطفا...ببینمتون؟

محمد از خدایش بود که دوباره آن موجود ریزه میزه و دوست داشتنی را ببیند.

تمام این یک ماه فکرش به طرز ناجوری درگیر ملورین شده بود و او را میخواست!

ولی هیچ وقت بهانه‌ای پیدا نکرده بود که به سبب آن به دخترک نزدیک شود!
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت24
-چی شده شما دوتا دوباره مثل سگ و گربه شدین؟

-به بچه جماعت فضولیش نیومده، کیشته! برو سر درس و مشقت.

نیلا به محض شنیدن این حرف از زبان امیر انگار که به یکباره روی آتش نشسته باشد شروع به جلز و ولز کردن کرد.

محمد که سرگرم شدن امیر با کلکل کردن با نیلا را دید نفسی از سر آسودگی کشید.

واقعا حس میکرد که توانایی این را ندارد به او جواب پس بدهد!

احساس خستگی‌ای که در بدنش حس میکرد تا قبل از دیدن ملورین رسما از او مرده متحرک ساخته بود.

ولی الان که میتوانست در ده قدمی خودش دختری را ببیند که چند روز خواب و خیال راحت برایش باقی نگذاشته احساس آرامش بیشتری داشت.

با شدت گرفتن کلکل امیر و نیلا بی حوصله از کنارشان بلند شد و قدم‌هایش را به سمت بالکن کج کرد، اصلا حوصله این را نداشت که بخواهد در این مهمانی بماند.

دلش میخواست هرچه سریعتر زمان بگذرد و به نیمه شب نزدیکتر شود تا بتواند با ملورین تنها باشد، نگاهش را به آسمان تیره و ابری شب دوخت.

فقط خدا میدانست که تا به چه حد دل در دلش نیست که بتواند دوباره تن بی نقص ملورین را میان بازوهایش داشته باشد.
مامان ارشیا و ارغوان مامان ارشیا و ارغوان ۱۱ ماهگی
#پارت116

دخترک دست هایش را در هم پیچ داد و به ارامی زمزمه کرد:

- دوست ندارم تو اون حال و روز ببینمش!

سر بالا گرفت و نگاهی به چشم‌های محمد انداخت و اهسته تر از قبل ادامه داد:

- موهاشم داره میریزه!

محمد با استیصال دستی به موهایش کشاند و همانطور که انها را عقب می‌فرستاد گفت:

- مینو روحیش قویه ولی اگه تو رو تو این حال و روز ببینه، حالش بد میشه ها!

راست میگفت!
مینوی عزیزش حتی از او هم قوی تر بود!

دخترکی خرد سال که با سن کمش با بیماری شدیدی که داشت مبارزه میکرد و دم نمیزد!

مینو قوی تر از اویی بود که با دیدن حال و روز خواهر کوچک ترش جان از بدنش رفته بود.

محمد به ارامی شانه‌ی دخترک را لمس کرد و تکانی کوتاه به شانه‌اش داد و گفت:

- بریم تو، ببینه تو هم اینجایی حالش بهتر میشه، بدو دختر خوب پاشو!

بی میل از روی صندلی پاشده و به همراه محمد وارد اتاق شد و چشمش مینو را شکار کرد.

روی تخت نشسته بود و عروسکش را محکم به تنش فشار میداد


صدای در را که شنید به سمت ان دو برگشت و با لبخندی ذوق زده رو به ملورین گفت:

- اومدی ابجی؟
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت72

بهت زده گوشی را از کنار گوشش فاصله داد.
باور نمیکرد صدای آشنایی که در گوشش پیچیده شده، صدای ملورین باشد.

روی تخت نیم خیز شد و پتو را کمی پایین فرستاد و به ساعت نگاه کرد.

عقربه های ساعت عدد یازده را نشان میداد و این یعنی خستگی و مستیِ دشب به قدری زیاد بوده که نه ساعت یک سره بخوابد.

دستی میان موهایش کشید و سپس با لحنی شمرنده تر و خودمانی تر گفت:

- سلام، خوبی؟

اینبار نوبت ملورین بود که مکث کند و با استرس پوست ناخنش را بکند!

نگاهش به دختری که کنار دستش روی تخت دراز کشیده بود افتاد و اخم کرد.

- شما خوبین؟ من...من مزاحم که نشدم؟

پیش خود فکر کرد تمام این یک ماهی که گذشته را با یاد صاحبِ همین صدا سر کرده و حال او حرف از مزاحم بودن میزند؟
چه شوخی خنده داری!

از لبه‌ی تخت بلند شد و در اینه‌ی قدی که روبروی تختش بود، چشمش به پایین تنه‌ی پوشیده‌اش افتاد و این یعنی باز هم فکرِ ملورین کار خودش را کرده بود و حتی در اوج م*ستی هم اجازه نداده بود دست محمد به دخترِ دیگری بخورد.

ناخوداگاه لبخندی کنج لبش را پوشش داد و اهسته و با تن صدایی ضعیف گفت:

- نیستی!
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت67

دکتر از مکثش استفاده کرد و گفت:

- بخاطر جسه‌ی کوچیک و سن کمش از روزی سه تا قرص باید شروع کنه تا به بالا ولی...

دکتر مکث کرد ولی ملورین متوجه شد که منظور دکتر از مکث آخر جمله اش چیست!

هزینه‌ی داروهای شیمی درمان برای او به شدت بالا بود و به حتم نمیتواست از پسش بر بیاید!

ولی با این حال دفترچه‌ی مینو را از جیب کیفش بیرون کشید و روی میز دکتر گذاشت و گفت:

- میشه داروهایی که باید برای بگیرم و اینجا بنویسین؟

دکتر بدون مکث گفت:

- بله حتما! بیمه دارین فقط؟

سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و برای اینکه خیال دکتر را راحت کند گفت:

- مشکل هزینش نیست!

دروغ که حناق نبود در گلویش ببندد!
بالاخره در این شهر بی در و پیکر جایی بود که بتواند پول در بیاورد!

دکتر نسخه‌ی مینو را نوشت و دفترچه‌ی قدیمی را به دست ملورین داد و گفت:

- این داروهاشه، دکتر داروخونه مینویسه که هر کدومو باید چطوری مصرف کنه، تنها خواهشی که ازت دارم اینه که به مینو کمک کنی که روحیشو حفظ کنه، حفظ روحیه واسه مینو از همه چیز مهم تره!

مینوی عزیزش خوب بلد بود که چگونه خودش را قوی نشان دهد.

در طول جلسات شیمی درمانی با وجود دردی که می‌کشید باز هم گریه نکرده بود.

هر بار که چشمش به اندام نحیف و لاغر و استخوان های بیرون زده‌اش می‌افتاد غصه می‌خورد ولی مینو... تنها می‌خندید!
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت65

حتی خودش هم جوابی برای حرفش نداشت، فقط امیدوار بود که حال مینوی دوست داشتنی‌اش بهتر شده باشد!

با شنیدن نام خانوادگی ازش سر بالا گرفت و چشمش به پرستاری که روبرویش ایستاده بود افتاد:

- عزیزم دکتر فخر گفتن بری داخل!

از روی صندلی بلند شد و متقابلا مینو هم پشت سرش راه افتاد.
لب گزید و اهسته به سمت مینو برگشت و گفت:

- مینو جانم میتونی اینجا بشینی تا من برگردم؟ قول میدم زودِ زود بیام باشه؟

مینو مظلومانه سر تکان داد و دوباره سر جای قبلی‌اش نشست و با نگاهی عمیق و مظلوم نظاره گر او شد.

سعی کرد لبخندی را که از صبح به زور روی لبش نشانده‌است را حفظ کند ولی نمیشد!

می‌ترسید!
از حرفایی که هنوز گفته نشده بود و چیز‌هایی که هنوز به گوشش نرسیده بود می‌ترسید.

می‌ترسید که حال مینوی عزیز تر از جانش نه تنها بهتر نشده باشد بلکه وخیم تر هم شده باشد.

با دست‌هایی لرزان درب اتاق دکتر فخر را باز کرد و اهسته وارد شد:

- سلام.

دکتر که مردی نسبتا مسن و بسیار هم محترم بود از روی صندلی به نشانه‌ی احترام بلند شد و گفت:

- سلام دخترم، خوش اومدی بیا بشین.

دسته‌های کیفش را محکم چنگ زد و روی صندلی که نزدیک به میز دکتر بود نشست.

دکتر هر دو دستش را روی میز درهم قلاب کرد و گفت:

- جواب ازمایش مینو رو اوردی؟
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۴۵
جهان
اما علی یکم پریشان بود ... درسته تو ظاهر نشون نمیداد ولی من از عمق نگاهش می فهمیدم..
انقدر ازش پرس و جو کردم که فهمیدم مادربزرگش مریضه و الان برای خانواده علی شرایط خوبی نیست تا بخواد قض.یه خودمونو عنوان کنه...
بند دلم پاره شد... من دلگرم به علی بودم حالا چی کار می کردم؟؟؟
علی که دید خیلی آشفته حال شدم، گفت
جهانم غصه چیو میخوری ؟ خدا تاب.حال هوامونو داشته مطمئنم از حالا به بعد هم داره ...نگران نباش ...
هیچکس نمی تونه تو رو از من بگیره ...اجازه نمیدم ...
علی اینقدر شیرین و محکم حرف می زد که زود دلم آروم می گرفت...علی هر روز می گفت که فردا با مادرش صحبت می کنه تا اینکه یکهفته گذشت و یکروز علی سر قرار نیومد ...نگران شدم ده دقیقه ای مع.طل دم مدرسه منتظر موندم اما علی نیومد ...از کرمعلی خواستم منو ببره دم خونه مادربزرگش که همون نزدیکی ها بود...
از شلوغ پلوغی دم خونشون و صدای بلند قرآن کاملا مشخص بود که مادر بزرگ علی به رحمت خدا رفته و چقدر بی موقع بود... حالا دیگه علی اصلا نمی تونست کاری بکنه...
اشکام ناخودآگاه شروع به ریزش کرد...
کرمعلی متعجب گفت خانوم جان مگه شما میشناختینشون؟؟؟
_نه دلم برای علی می سوزه خیلی به مادربزرگش وابسته بود...ولی درواقع دلم شور خودمو آیندمو میزد ... استرس بند بند وجودمو گرفته بود ... حالت تهوع امونم نمیداد به طوری که به محض پیاده شدن از ماشین بالا اوردم ...کرمعلی با ترس دوید در خونه رو کوبید و حکیمه رو صدا زد از سرو صدای بوجود آمده خانوم جانم هم سریع خودشو رسوند دم در...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄پارت ۶



جورابهاشو در میاورد و گفت :به تو هم میگن زن، دیدی زهرا چطور اکبر رو سر افراز کرد ...همه جا حرفشون شده ...پدرم داره براشون سنگ تموم میزاره ...
امیر سالاری که من چشم به راهش بودم حالا شده بچه برادرم‌...
اون بیرون همه خوشحال بودند، مخصوصا اکبر که قراره بشه خان بعدی و من باید بخاطر این دختر حسرت بخورم ...
اون روزای مادرم پر از درد بود و ناراحتی .. بچش هنوز کوچیک بود که مادرم دوباره باردار شد و سر یکسالگیش موقع زایمان رسید ...
امیر سالار یه پسر بانمک بود که جدای از وارث بودنش ،قیافه شیرینی داشت ...مامان میگفت همون نوزادیشم نمیخندید ،درست مثل حاجی صفر انگار خون خانی تو رگهاش بود ...
مامان کم کم عادت کرده بود و چشم به راه تو راهی جدید بود که با اومدنش همه چیز رو درست کنه ...حمیده یک ساله راه میرفت و همبازی خوبی با امیر سالار بودن ...
از روزی که امیر بدنیا اومده بود باید تمام‌ وعده ها سر سفره حاجی صفر بود و حاجی بیشتر وقتها با خودش میبردش بیرون ...
همه میدونستن چه عشق عمیقی به سالارش داره ...بارداری دوباره زهرا همه جا پیچیده بود و میگفتن اون پسر زاست و قراره بازم پسر بیاره ...
مادرم‌ دوباره دردهاش شروع شد و اینبار هم زایمان راحتی داشت ...
زن خیری محکم به رون پای مادرم زد و گفت: دختر بچه تلف شد ...
حمیده بی قرار مادرش بود و زنعمو زهرا به پشتش بسته بودش و نمیزاشت کسی نگهش داره ...محبت زنعمو بی نهایت بود ...زن ساده ای بود ...
بالاخره بچه بدنیا اومد ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۹۳
جهــــــان
فلور از بچه داری هیچ چیز نمی دونست .. گاهی چنان با گریه بچه هول می کرد و دست و پاشو گم می کرد من خندم می گرفت بهش می گفتم تو بودی که میخواستی من برم دنبال تفریح خودم؟
فلور هم شرمزده می گفت دلش نمیخواد باعث سختی من باشه .. میگفت به اندازه کافی من زحمتشو کشیدم... افکار فلور خیلی شبیه فرانسوی ها مخصوصا پابلو شده بود .. پابلو هم همینطور بود ،واقعا از هیچ کس حتی من هیچ وقت توقع کاری نداشت.. بابت غذایی که می پختم بارها تشکر می کرد حتی بابت بچه داری که در ایران کاملا به عهده مادر بود بارها اظهار شرمندگی کرده بود و همیشه خودش سعی می کرد کمکم کنه... بی شک از فلور با تربیت پابلو و در کنار لئوی مهربان همین رفتارها انتظار می رفت... فلوری که در هجده سالگی به طور ناگهانی به دنبال عشقش خانواده شو ترک کرد و در شهری دور مستقل شد...
چقدر خوب که بقول پابلو به بچه هامون و در واقع به تربیت اونها اعتماد کردیم و الان ثمره ی اون پاوه یک خلبان موفق و فلور یک دندون پزشک عالی بود... از بابت زندگیشونم کاملا خیالم راحت بود ..هردو راضیو خوشحال بودن...
سال شصت و نه رو به اتمام بود رافائیل تازه یکساله شده بود کم کم میتونست قدم برداره و چند کلمه صحبت کنه .. دو سه روزی بود دوباره جاوید اصرار به رفتن من به ایران داشت حتی می گفت خودش بلیط می خره و حتی برای بچه ها تا عید همه ایران باشیم ..
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۹۰
جهــــان
کمک کنم...
پاوه و فلور موافقت کردن هرچند فلور یکم دلخورشد، ولی بهش قول دادم به محض مادر شدنش برم و نیس زندگی کنم...
از کارم استعفا دادم البته با وجود حقوق بیمه پابلو به درامدی نیاز نداشتم ..صرفا برای مشغول شدنم بود که حالا میتونستم با هانا به قدر کافی مشغول باشم ...
دوماه بعد از نقل مکان کردنم نزورا دوباره باردار شد و به قول خودش اینبار خیلی خوب بود خیالش از همه لحاظ راحت بود چراکه من کنارش بودم...
سه ماه بعد هم فلور و لئو جشن کوچکی گرفتنو ازدواجشونو رسمی کردن... و خیال من از بابت فلور کمی راحت شد...
فرزند دوم پاوه باز هم دختر بود اسمشو نازی گذاشتن ،نازی بیشتر شبیه پاوه بود ...برعکس هانا که چشم و ابرو مشکی و گندومی بود ..سرخ و سفید و بور بود...
احساس کردم نزورا یکم ازینکه فرزند دومش هم دختره ناراحته... وقتی ازش پرسیدم با ناراحتی گفت :مادرم پنج دختر آورد و نتونست برای پدرم پسری بیاره و خوشحالش کنه.. میترسم منم،مثل مادرم باشم ...
در جواب ناراحتی نزورا فورا دستاشو در دستم گرفتم و گفتم دخترم این چه حرفیه اولا اینکه بچه فقط سلامتش مهمه نه جنسیتش .. بعد هم جنسیت بچه تقصیر مادر نیست ... همونقدر که مادرت در جنسیت شما دخترا سهیم بوده پدرت بلکه بیشتر نقش داشته.. من از تو تعجب می کنم هم تحصیل، کرده ای هم بعد از چندسال زندگی با پاوه حتما به خصوصیات اخلاقیش واقف شدی، حتما میدونی پاوه عاشق دختر بچه است... دیگه هیچوقت این حرفو نزن ... ما ازت ممنونیم که دوتا دختر صحیح و سالم بدنیا اوردی ...
نزورا لبخند زد و با نگاهش ازم قدردانی کرد..
رابطه ام بعد از اون روز با نزورا نزدیک تر شد و کم کم نزورا هم مثل فلور برام عزیز و عزیزتر شد ..