گل پسرم امشب ۲۳ ماهه شد ماه دیگه همین تاریخ همین ساعت ۲ ساله میشه 🥺 فقط ۱۰ روزش بودکه مامانم گفت دیگه باید خودت از پسش بر بیای روزی که مامانم رفت خونه خودش چقدر گریه کردم به مامانم زنگ زدم‌گفتم من نمیتونم چطور تنهایی حمامش بدم چطور ناخنش ها رو بگیرم ۲۸۰۰ بدنیا اومد ریزه میزه بود این ۲ سال با تمام چالش هاش گذشت ختنه کردن عمل میل زدن چشمش تب کردن های واکسن بیقراری های دندون
مراقبت از روزهایی که راه افتاد و چهارچشمی مواظب بودم که بی هوا نخوره زمین و سرش ضربه نبینه چالش پوشک گرفتن و الانم از شیر گرفتن تمام این روزها رو تنهایی پشت سر گذاشتم منی که روز اول گریه میکردم از ترس اینکه نمیتونم از پسش بر بیام اما خدا هوامو داشت امشب انگار کارنامه سال تحصیلیم رو مرور میکنم ببینم تو این امتحان یا چالش قبول شدم یا نه اره من تونستم ازپسش بر بیام مثل تمام مامان اولی هایی که مثل من دست تنها بودن وتو شهر غریب زندگی میکردن ما قوی نبودیم بچه هامون مارو دل دار و قوی کردن خاصیت مادر بودن اینِ محکم باشی همیشه حتی در سخت ترین شرایط ❤️

تصویر
۱۳ پاسخ

منم از ۱۴ روزگی پسرم تنها شدم یادمه شب بردیم ختنه اش کردیم صبح مامانم راهی شهرمون شد
من موندم دست تنها با بچه و شوهری که تا ۸ شب سرکار بود پسرم ۱۵ روزش بود که باباش هم سرما خورد دیگه نگرانی اینو هم داشتم که مریض نشه
شب بیداری هوایی که باهاش گذروندم
تب کردنش
راه رفتن و کولیک و شب بیداری ها و شیر نخوردنش از ۱۵ ماه که دیگه باعث شد از شیر بگیرم . حساسیتی که داشت همه اینا جلو چشممه

خداوحفظش کنه عزیزم. ان شاءالله موفقیتهاشو جشن بگیری.
میشه بگی چطوری از پوشک و شیر گرفتی؟

بسلامتی زنده باشه و موفق دوست قدیمی

خسته نباشی عزیزم خداحفظش کنه برات اره والا خدا به ما خیلی لطف کرده

من با اینکه مواظب پسرم بودم و هستم باز سرش ضربه میخوره

خدا شما رو برای سپهر خان و سپهر خان رو برای شما نگه داره

عزیزدلم
خدا قوت بهت
چشم بهم بزنی دومادیشه ان شالله

بسلامتی ،انشاالله سالیان سال با تک تک ثانیه هاتون دلتون شاد و لبتون خندون باشه.

دقیقا منم از روز بیمارستان تا الان تنها بودم که تقریبا یه ماه ونیم دیگه پناه میشه ۲ سال گذشت

خداحفظش کنه برات خواهرجووون❤️🤲🏻😘

خدا بهت سلامتی و قوت بده و پسرتو برات نگهداره
منم‌تو شهر غریب تنها زندگی میکنم و خیلی از خانواده ام دورم
و با افتخار میگم دخترم و به تنهایی و خیلی خوب بزرگ کردم و خدا رو شکر که تو تمام مراحل با یاری خدا و حمایت همسرم سربلند شدم
و با قدرت ادامه میدم
مادر شدن ما رو قوی کرد بدون اینکه متوجه بشیم
خدا رو شکرررر

بسلامتی عزیزم انشاالله دانشگاه رفتنش کت شلوار دومادیش🥺😍

عزیزم ❤❤❤

سوال های مرتبط

مامان گیسو🌿🌸 مامان گیسو🌿🌸 ۳ سالگی
دوسال گذشت ،دوسال پیش همچین شبی احساس عجیبی داشتم رو مبل دراز کشیده بودم و به شکم برآمدم نگاه میکردم و با تکون های دختر کوچولوم خودمو آروم میکردم ،شبش با ناراحتی و بهونه های آخر بارداری با علی قهر بودم و با قهر خوابیدم صبح روزبعد کیسه آبم پاره شد و ساعت ۵:۵۵دقیقه بعد ازظهر گیسو خانوم بدنیا اومد ،خاطراتمو مرور میکنم میبینم چقدر این دوسال زود سپری شد چقدر تغییر کردم چه لذت هایی،چه از خودگذشتگی هایی، چه موهای سفیدی که به سفیدی های قبلی اضافه شد... با تمام این ها این سمانه با وجود گیسو خیلی قویه ،باید بگم به خودم افتخار میکنم با همه ی پایین بالایی هاش ،باهمه ی سختی هایی که فقط خودم میدونم چه بر من گذشت ،با تمام تنهایی هاش ، تو یه شهری که دوسش دارم ولی دور از خانواده ...
خداروشکر میکنم بابت همسرم که همیشه تگیه گاه بود و نذاشت این سختی ها برام بغض بشه .
الان که اینارو مینویسم گیسو رو پام خوابیده قبل خواب با دستای کوچولوش موهامو ناز کرد بعد بوسم کرد و زود خوابش برد،چی میخوام دیگه از این دنیا  من خوشبخت ترین مامان دنیام🥹
مامان کیاشا❤️ مامان کیاشا❤️ ۲ سالگی
امروز ۳۱ مردادمااه ۱۴۰۵
دو سال پیش، کوچک‌ترین موجودِ دنیا، بزرگ‌ترین تغییرِ زندگیِ من شد. 🍼✨با اولین گریه‌ات، تمامِ هویتِ قبلی من رنگ باخت.دو سال پیش، هیچ چیز درباره‌ی مادر بودن نمی‌دانستم.نه بلد بودم چطور شیر بدهم،
نه چطور گریه‌های شبانه‌ات را آرام کنم،نه چطور بین ترس و عشق تعادل برقرار کنم. 🌙👶
اما یک چیز را خوب می‌دانم:این دو سال را با تمام وجودم زندگی کرده‌ام.هر شب بی‌خوابی را، هر تب و لرزی را، هر اولین‌بار را. ❤️‍🩹من امروز با من دو سال پیش فرق دارد:قوی‌ترم، صبورترم، آگاه‌ترم. 💪🌸نه چون کامل شدم، که چون عاشقانه تلاش کردم.مادر بی‌نقص؟ نه.
مادر لحظه‌هایش؟ بله، با تمام وجود. 💖امروز، کیک تولدش را کسی پخت که عشقش را نه با پول، که با دستان خودش نشان داد. 🎂👨‍👦شاید برای بعضی‌ها، ارزش‌ها با صفرهای پشت حساب سنجیده می‌شود.
اما برای من، ارزش یک پدر، در وقتی معنا می‌شود که از سر عشق،برای فرزندش وقت می‌گذارد، ذوق می‌کند و با دستان خودش برایش می‌سازد. 🥰این کیک، ساده بود،
اما پر بود از عشق پدری که برای پسرش جان می‌دهد. 💞
و این، برای من، از هر کیک گران‌قیمتی باارزش‌تر است.
از هر هدیه‌ی بزرگی، ماندگارتر است. 🎁زادروزت خجسته پسرم. 🎈🥳تو ۲ ساله شدی و من ۲ سال است که دارم «مادر تو» بودن را نفس می‌کشم. 🌸
بقیه در کامنت
مامان دلبندای مادر مامان دلبندای مادر ۳ سالگی
روزی که بچه هام به دنیا اومدن رفتن دستگاه پرستار اومد سینه هامو چک کرد گفت خالیه 🥲 من واقعا ناراحت بودم و آگاهی نداشتم گریه میکردم که پس بچه هام چجوری شیر بخورن( نارس بودن و باید حتما شیر مادر میخوردن)
خیلی ناراحت بودم مامانم گفت خدا بنده ای رو میده روزیشم میده نگران نباش
فرداش که مرخص شدم تو خونه سبنه هام شروع کرد به درد گرفتن و متورم شدن به حدی که قرمز شده بود و خیلی درد داشت از بیمارستان زنگ زدن که شیر بدوش براشون بیار 🥲 و منی که بغضم گرفته بود
اون تایمی که شیر نداشتم چون بچه هام نیاز نداشتن وقتی بچه هام دیکه باید شیر میخوردن خدا برام قرار داد
بماند که دوماه بیشتر شیر خودمو نشد بدم بعدش شیرخشکی شدن ولی ما ادما چقدر از رحمت خداوند و رزاق بودنش غافلیم
دنیای اطرافمون پر شده از آدمایی که ناشکری میکنن غافل از اینکه روزی دهنده خداست ولی ما به بنده رو می‌زنیم خدا رو از یاد میبریم
ان شاءالله خدا روزی بی حد و حساب قستمون کنه و لحظه ای مارو به حال خودمون رها نزاره رفیق یادت باشه ناامیدی از شیطانه 🙂
مامان هانا مامان هانا ۱ سالگی
سلام مامانا شب بخیر من خیلی حالم بده آنقدر گریه کردم سردرد گرفتم از پریشب هانا بی دلیل تب کرد خیلی بی قراری میکرد اذیتم می کرد البته دندون آسیاب هم در میاره میگه دوقلو ها رو بغل نکن مدام امروز اونا رو می زد سر شب دیگه واقعا طاقتم تموم شد شروع کردم به گریه کردن به خدا با صدای بلند گریه می کردم بچه ها خواب بودن
بعد شوهرم معمولا تا ساعت 10اینا نمیاد خونه سر کار عصر هم مادر شوهرم دوبار زنگ زده بود من گوشی سایلنت بوده جواب نداده بودم اون هم زنگ زده شوهرم که زنگ زدم حنا جواب نداده خودت خونه ای یا سر کار نگران شده بوده دیگه امشب شوهرم زود اومده خونه از در وارد شد دید من اینطوری گریه می کنم خیلی ترسید بعد که فهمید به خاطر گریه واذیت بچه ها گریه میکنم اول که گفت عقلت رو از دست دادی این کارا چیه بچه هست بدون گریه ومریضی بزرگ نمیشه منم این حرف قبول دارم ولی من هم خسته شده بودم حالا میگه پاشو بریم خونه مادرم چند روز بمونیم حالت بهتر بشه وقتی هم اومدیم یکی از قل ها رو بزاریم پیش مادرم یک هفته بعد بریم دنبالش شما باشین قبول می کنید بچه رو بزارید بیاید فکر کنم راست میگه من خیلی کار بچه گونه انجام دادم به خدا آنقدر کردم نفسم بالا نیومد
مامان جوجه رنگی مامان جوجه رنگی ۲ سالگی
سلام مامانا تجربه از پوشک گرفتن گل پسر
پسرم دو ماه مونده بود دوسال بشه که باسنش بدجوری سوخته بود انگار زخم بود همیشه سر دندون اینطوری میشد خونه مامانم بودم دست درد داشتم مامانم گفت بیا پوشکش رو باز کنیم هوا بخوره خوب میشه من گفتم مامان من نمیتونم درد دارم گفت میبرمش خودم دیگه هر 20 دقیقه می‌بردیم ولی نمیکرد اصلا هرچی می‌نشستیم من یه کوچولو بهش آب میزدم از روز دوم میکرد مامانم گفت آب نزن عادت میکنه. ولی عادت نکرد خداروشکر اومدم خونه پشیمون شدم شوهرم گفت مجبوری تو این سن با این شرایط دستت ول کن پوشک کن حالا من پوشک کردم دیگه تو پوشک نمیکرد گریه میکرد بریم دستشویی😅😅😅
خلاصه جیش کامل اوکی شد اصلا خطا نداد حتی تا صبح هم خشک بود فقط موند پی پی .....
چون میترسید پی پی کنه شکمش سفت شد خیلی از پی پی میترسید فرار میکرد براش داستان ساختم آره دلتو درد میاره بزار بره پیش مامانش🤭🤭🤭تا دیگه نترسید فقط هنوز حسشو نمی‌شناخت چند روز از صبح تا شب دستشویی بودیم تا بالاخره تونست تو دستشویی پی پی کنه....
این وسط من هی عذاب وجدان داشتم وای زود گرفتم بچمو وای کنترل پی پی نداره کاش پوشک میکردم .....دکترش گفت طبیعیه و بچت آمادگی داره این چالش ها رو هر. وقت بخای بگیری داری خلاصه یکی دو هفته اذیت شدیم اینم بگم من پسرم خیلی کم خوراکه کلا زیاد نمیخوره و لاغره خیلی شاید زیاد دستشویی نمیکنه که خطا زیاد بده ولی در کل خوب بود مامانم باعث شد وگر نه حالا حالا ها پوشک میکردم......
امیدوارم به دردتون بخوره تجربم