چرا هر چی بدی و بدبختیه توی سرنوشت منه؟؟
منو شوهرم جفتمون تالاسمی مینور هستیم، من اصلن ب ازدوتج رضایت نداشتم ولی خانوادم مجبورم کردن بزور ازدواجم دادن بعد دو ماه حامله شدم میخاستم16هفته از بچه آزمایش بگیرم ببینم سالمه یا ن ولی شوهرم هزینشو بهم نداد 8ماهم شد خواهر شوهرم با شوهرم باهام دعوا کردن فکر جوش کردم غذا نخوردم از31هفته رشد بچم متوقف شد تا38هفته متوجه نشدم
وقتی بچم بدنیا اومد1600بود ولی خیلی لاغر بود پوست استخون بود تا اینک یک هفته توی ان آی سی یو بود بعد یک هفته مرخص شد
بعد اون هفته همش مریضه همش باید ببرمش دکتر
برای معاینه چشم بردم میگن مردمک چشمهاش باز نمیشه
پیش دکتر خون بردم گفت کم خونه براش آزمایش سندروم داون و کم خونی و تیروئید نوشت و گفت قلبش صدای اضافی میده
امروز ساعت7وقت برای معاینه چشم داره ک چک کنم چشماش سالمه یا نه ساعت3باید برای چک قلبش ببرمش
و ساعت6باید ببرم پیش دکتر برای بردن جواب آزمایشاش ک ببینم مشکلش چیه
تازه باید دو هفته منتظر بمونم ک جواب آزمایش سندروم داون بیاد
و چهارماه صبر کنم و ببینم ک تالاسمی هست یا نه
دیگ دارم دیوونه میشم کم آوردم😭😭😭🖤در حدی رسیدم ک ب شوهرم میخام پیام بدم بگم من این بچه رو نمیخام بیا ببرش
منی ک دیوونه این بچه بودم
من چکار کنم😭😭😭کم آوردم توروخدا دعا کنید برام
کاش بمیرم

۱۷ پاسخ

باور کن ماهم ک بچه هامون بدون مشکل دنیا اومدن هر روز تو راه دکتریم . دکتر هام زیادی شلوغش میکنن تو فقط امیدت به خدا باشه . این خستگی ها طبیعیه قوی باش

باید قرض میکردی آمینوسنتز انجام میدادی با آینده ی طفل معصوم بازی نمی‌کردی حالا ان شاالله چیزی نباشه

شما که میدونستی مینور ی دیگه لجبازی برای چی بود الانم دوباره اون‌اشتباهات رو تکرار نکن .پا بچه وابسته ببین تا چی میشه اون بچه بیچاره تقصیری نداره .به بچه واکسن نزن که مشکلش دوبرابر میشه ها .

خدابزرگه عزیزم ب امیدخدابحق امام زمان همه چی درست میشه این روزام میگذره صبرداشته باش. هرروز بیشترازدیروزبه بچت عشق بورز. اون بچه بی گناه الان فقط ب محبت مادرش نیاز داره

منو شوهرمم تلاسمی مینوریم جفتمون نترس عزیزم توکلت خدا اگ خدایی نکرده سندروم بود تو بیمارستان خودشون میفهمیدن

گلم الان وزن بچت چقده؟

فعلا این فکرا رو از خودت دور کن
این بچه هرچقدر هم کوچیک همونه که این همه وقت منتظرش بودی
ان‌شاءاللع جواب همه آزمایشاش خوبه بعد اصلا یادت به این روزا نمیاد
فعلا خودت و نی‌نی رو تقویت کن به فکر خودتون باش که فقط این کار با توعه، بقیه چیزا با خداست❤️

عزیزم سندروم داشته باشه خودت از چشاش میفهمی خوب. بد به دلت راه نده. علم پیشرفت کرده کم خون هم باشه دارو می گیره

همه ما درگیریم این ناشکری عزیزم دلتو بسپار به خدا افکار منفی دور کن نفس عمیق بکش اون بچه فعلا به تو‌احتیاج داره و جز تو کسی رو نداره

انششاالله چیزی نیست خدا بزرگه💚

امیدوارم هیج مشکلی نباشه و کوجولوت سالم و سلامت باشه🌱💞
ب همسرت اگه تو بارداری عین آدم میزاشی ازمایشات رو انجام بدم الان بچم اسیر این مطب و اون مطب نبود

توکلت به خدا باشه عزیزم ایشالا خوب میشه

آزمایش ژنتیک انجام دادین؟

خدا بزرگه عزیزم امیدت به خدا باشه ❤️

والا چی بگم
از همونجا که شروع کردین به غذا نخوردن اشتباه بوده.. از شوهر و خواهرشوهر تون شاکی بودین چرا برای طفل معصوم کم گذاشتین
حالا ام کاریه که شده. اشکال نداره ایشالا هم چشماش سالم باشه هم قلب ش.. وزن شم که به مرور بالا میره ایشالا

خدا بزرگه عزیزم
انشاالله که چیزی نیست

درخواست میدی عزیزم من درخواست هام پره

سوال های مرتبط

مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱۲ ماهگی
سلام مامان خانوما روزتون بخیر
خب منم میخوام بعد از دو ماه تجربه زایمانمو بزارم فقط اینکه خیلی طولانیه و شاید سرتونو درد بیاره
تجربه زایمان سزارین #پارت 1#
خب من توی 28 هفته فشار خون گرفتم و دو شب توی بیمارستان بستری شدم و بعد از اون روز قرص شروع کردم ک بعد از بیمارستان بازم فشارم رفت بالا ک این دفع رفتم مطب ک قرصمو کرد دوتا وهمین جوری ادامه داشت تا 33 هفته ک قرصای من رسید ب 6 تا یه روز ک مراقبت داشتم و رفتم مطب دکترم همون روز باز فشارم رفت بالا و دکتر گفت من نمیدونم بهت ختم بارداری بدم یا بزارم تا هفته 37 بمونی برای همین گفت باید بری جای یه دکتر دیگه ک توی شهر دیگع بود و دو ساعت توی راه باید باشی من گفت حتما فردا صبح برو ما فرداش صبح راه افتادیم رفتیم و توی اون شهر برادر شوهرم زندگی میکنه ک ما صبح رفتیم خونه اون تا غروب ساعت 7 ک نوبتمون بود و رفتیم پیش دکتر و از شانس گند من همون موقع باز فشارم رفت بالا ک دکتر افتخاری گفت باید بری بیمارستان واسه ختم بارداری نمیدونین با شوهرمو مامانم چقد گریه کردم میترسیدم ک بچه نرسیده باشه درکل کلی ترسیده بود بلاخره رفتم خونه و یکی دو ساعت تو خونه بودیم و از غصه نمیدونستیم چیکار کنم و بلاخره ساعت 12 شب منو بردن تا بستری کنن حالا ما هم هیچی لباس واسه بچه نگرفته بودیم مثل قرار بود وقتی منو بستری کردن فرداش مامانمو شوهرم برن واسه خرید سیسمونی
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱۲ ماهگی
#پارت 2#
من اون شب توی بلوک زایمان بستری شدم وای نگم ک چقد بد بود فک کن کلی زن ک پاهاشو باز کرده بود و فقط جیغ میزدن من همون شب تا صبح نتونستم چشامو روی هم بزارم واقعا ترسیده بودم فقط گریه میکردم ولی واقعا وحشتناک بود حالا اومدن بهم امپول بتامتازون زدن برای ریه هاش ک برسه ولی بلاخره من اون شبو صبح کردم و شب دیگه رو بردنم بخش تا بازم امپولو بزنن چون باید سه تا شو یه شب میزدن سه تای دیگشو ی شب دیگه بلاخره زدنو خداروشکر وضعیت بچه خوب بودو دکتر ترخیصم کرد و قرار شد من هفته ای یکبار بیام سبزوار ک سنوی داپلر بدم و هفته ای دو بار ان اس تی ولی توی شهر خودمون بدم ک وقتی رسیدم به هفته ی 35 وقتی شنبه رفتم سبزوار تا سنو بدم دکتر گفت باید زایمان کنی چون هم اب دور جنین کمه هم سه هفتس بچه اصلا رشد نکرده ک اخرین سنوم ک همون روز بود بچه 1880 بود ک برام نامه سزارین و نامه بستری نوشت برای دوشنبه ک من میشدم دقیق 35 هفته 5 روز ک من رفتم خونه خودمو تا دوشنبه ک اماده شم ساک بچه رو بستمو اماده بودم تا دوشنبه زایمان کنم ولی بگم ک کلی استرس داشتم نگران ک بچه خیلی کوچولو نباشه یا خدای نکرده ریه هاش تشکیل نشه بره دستگاه حالا بماند ک شد روز یک شنبه و من شبش کلی استرس و ترس تا صبح اصلا خوابم نبود ک دکتر اول گفته بود ساعت 7 و نیم بیمارستان باش ولی باز روز قبل عمل زنگ زد گفت نه باید 6 اون جا باشی دیگع ما چون راهمونم دور بود از ساعت 3 صبح حرکت کردیم
مامان دلوین🩷🥹 مامان دلوین🩷🥹 ۲ ماهگی
.... پارت اول.... تجربه زایمان طبیعی


سلام خانما صبحتون بخیر بالاخره بعد از دو ماه اومدم تجربه زایمانم رو بگم:
خب بهتر از اینجا شروع کنیم. ک من ماه درد رو از ماه هفتمم داشتم و در روز تقریبا دو بار بودش و من چون بارداری اولم بود نمیدونستم این درد انقباض کاذبه فک میکردم بچه خودشو سفت میکنه.... بگذریم....  رسیدم هفته های اخر و من استرس استرس ک چرا مامانم نیومده نکنه من زود زایمان کنم از اون طرفم مادرشوهرم همش میگفت ک دختر م 34 هفته زایمان کرد عروسمم(اون یکی رو میگفت) ۳۷ هفته کیسه ابش پاره شد توام زود زایمان میکنی و فلان اون خودش استرس کاملی بود برام😂😂
هر روز من درد هارو داشتم ولی بیشتر از قبل و شدتشم بیشتر بود دکتر بهم میگفت بیا معاینه هفته های اخری هعی میپیچوندم تا مامانم برسه بهم
خلاصه هفته اخر ک قرار بود من ۴۰ هفته بشم یک شنبش رفتم مطب دکترم برای معاینه خیلی استرس معاینه رو داشتم ینی بیشتر خجالت میکشیدم خلاصه معاینه شدمو گفت ک سر بچه توی لگنه و دهانه رحمتم دو و نیم ساعت باز شده من تحریک هم کردم برو خونه وزرش کن چمباتمه بزن دوش گرم بگیر و رابطه داشته باش انشالله تا اخر هفته زایمان میکنی من از همونجا ک داشتم برمیگشتم چون معاینه شده بودم ترجیح دادم پیاده برگردم ک بیشتر تحریک بشه
موقع برگشت خیلی درد داشتم جوری ک هر ده قدم باید میشستم وگرنه بقیه مسیرو نمیتونستم برم
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱۲ ماهگی
دیگه وقتی امپول بی حسی رو ک زدن من یه حس بدی داشتم انگار لصلا هواسم اونجا نبود یجوری شده بودم بعد ک دکتز اومد و شکممو پاره کرد حس میکردم داره میبره یا بدنم تکون میخورد ولی اینکه هیچ دردی نداشتم
فقط اینکه مامانای ک میخواین سزارین شین حتما شام سبک بخورین من اشتباه کردم سبک نخوردم ولی من شاممو خیلی زود خوردم ک هضم شه ولی نمیدونم چرا هضم نشده بود و کلا داشتم شام دیشبو بالا میاوردم دیکع عملم توی نیم ساعت تموم شدو دیدم ک پرستارا یه دختر کوچولو ک خیلیم کثیف بودو اوردن گذاشتن روی سینم نگم براتون ک چه حالی داشتم اون موقع انگار دنیا برای من بود همه حال بدیام یادم رفت بعد ک برش داشتن تا تمیزش کنن من همون جوری هم کلا چشمم دنبالش بود نمیتونستم ازش چشم بردارم دیگه کارم تموم شدو من گذاشتن روی تخت دیگع و بردم ریکاوری دیدم ک بچمم اوردن کنارم دارن لباس تنش میکنن ولی بهم گفتن بچتو میبریم ان ای سیو چون وزنش خیلی کمه دیگع تا یک ساعت اونجا بودم دیدم دکتر بیهوشی اومد گفت پمپ درد میخوای ولی من نمیدونستم چیه ک گفتم به شوهرم بگین من نمیدونم اونم شماره شوهرمو از پروندم برداشته بودو بهش زنگ زده بود ک اونم گفته بود میخوایم دیگه منو وقتی میبردن بخش دیدم ک شوهرمو مامانم جلوی در اتاق عمل منتظر منن وقتی بردنم اتاقم شوهرم و پرستارا گذاشتنم روی تخت اتاقم بعد مامانمو شوهرم کلی بوسم کردنو باهم حرف میزدن ولی من توی یه حال دیگه بودم بعد دکتر اومدو برام پمپ دردو وصل کرد توصیه میکنم حتما پمپ دردو وصل کنین واقعا تاثیر داره و دردتو کم میکنه دیگه وقای یکم حالم بهتر شد همش به مامانم میگفتم چرا بچم بردن ان ای سیو من بچمو میخوام
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱۲ ماهگی
#پارت 3#
وقتی رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان تا کارای بستری و انجام بدیم ک لباسای منو عوض کردنو فرستادن توی بخش و مامانم و شوهرم کارارو انجام میدادم منو بردن توی اتاق ک انژیوکت وصل کرد نو یه خانم دیگه هم بود ک تا وقت عمل کلی باهم حرف زدیم اون خانم ک بچه سومش بود ولی من بچه اولمو استرسم زیاد دیگه ساعت 6 دکتر شد ساعت 8 ک دکتر اومد و من اولین نفر رفتم واسه عمل راستی یادم رفت بگم من واسه این سزارین شدم ک بچم بریچ بود دیگع وقتی رفتم اتاق عمل پرستارا گفتن رفتی سنو ببینی بچه دور نخورده ک تا اون موقع دکتر اومد گفت بچه این خیلی ریزه و ای یو جاره نمیتونه دور بخوره دیگع خیال منم راحت شدو رفتم نشستم تا دکتر اماده شه حالا نمیدونم چرا حالت تهوع داشتم و بالا میاوردم ک رفتم روی تخت تا امادم کنن تا دکتر بیاد بعد ک نشستم یه پرستار اومد تا واسم سوند وصل کنه من شنیده بودم سوند خیلی اذیت میکنه بده ولی خوب اونقدرم بد نبود فقط همون موقع وصل کردن یکم میسوزه وقتی سوندو وصل کردن دکتر بیهوشی اومد تا امپول بی حسی رو بزنه امپولشم اونقدر درد نداره اونم یه سوزش کمی داره و زود تموم میشه وقتی دکتر امپولو زد بهم گفت پاهات داغ شد ک همون لحضه همچین پاهام داغ شد ک فک کردم ک روشون اب جوش ریختن بعد دکتر کمکم کرد ک دراز بکشم دراز ک کشیدم و پاهام بی حس شد دیگه سوند رو هم حس نمیکردم و راحت بودم چون اولش چندشم میشد دیگه سرمم زدن دستگاه فشارم وصل کردن و من اماده بودم تا دکتر بیاد
مامان نورِ دیده☀️ مامان نورِ دیده☀️ ۳ ماهگی
باردار که شدم فکرشو نبمکردم بتونم ماه نهم‌ببینم
جقدر من استرس کشیدم ،چقدر سونو و ازمایش
دو روز بعد موعد بتای کم ،دکتر گفت باردار نیسی ،مریود میشی ،لکه بینی داشتم،دو روز بعد تکرار کردم بتا رفت بالا،تا هفته ۹ طول کشید قلب کوجولوش بتپه

اول ک گفتن دوقلو هست ،بعد گفت هماتومم داری ،هفته ۱۲ تو ان تی یه قل از بین رفت ،سرویکس شد ۲۸ ،استراحت با یه بجه دیگه بشدت سخت بود ،ک من نتونستم خوب رعایت کنم
تو هفته ۱۵ مجدد سونو ششدم خیلی کم سرویکس رفت بالا و همجنان استراحت
هفته ۱۸ علاوه بر سروبکسی ک رو ۳۲ بود و بخاطر نارسایی اولیه ک داشت همجنان مورد تهدید بودم جفتمم تشریف اورد پایین
درداش شدید لگنی شروع شد.تو انومالی گفتن قلب نینی یه اکوژن ۲.۵ میل داره ،رفتم اکو ،گفت قلب سالمه
از هفته ۱۸ تا ۳۸ فقط درد کشیدم
ولی حکمت و خاست خدا این بود ک بتونم هفته ۳۸ رو بببنم و دخترمو ب وقتش بدنیا بیارم
از روز اول گعتم خدایا خودم و بجم میسپارم ب تو ،اگه قراره وسط راه دلم بشکنه اصلا از الان تموم بشه بهتره