امشب واسه بار هزارم خدارو واسه داشتن شوهرم شکر کردم
خدا اگه غریبیو نصیبم کرده جاش یه شوهر مهربون و با درک و شعور بهم داده که هر وقت دلم از دنیا گرفت هر رفتاری باهاش کردم با مهربونی باهام رفتار کنه درکم‌کنه بهم زمان بده تا دلمو خالی کنم حالم خوب شه ‌...
امروز از صبح که بیدار شدم دلم عجیب گرفته بود انگار دنبال بهانه بودم ک یکی یچی بگه بهم بشینم گریه کنم. هم دلم گرفته بود هم بشدت عصبی بودم اتفاقی هم نیفتاده بود ولی نمیدونم چرا بهم ریخته بودم !
شوهرم ساعت ۸ اومد سر یه چیز الکی شروع کردم داد و بیداد کردن غر زدن و ....تاااااهمین نیم ساعت پیش .ینی یسره هاااا....آخر خودم خسته شدم ساکت شدم دیگه .ولی شوهرم همش سعی می‌کرد ارومم کنه اومد اتاق دستامو گرفت نازم کرد گف اتفاقی افتاده ؟من تورو میشناسم تو تا لبریز نشی اینطوری نمیشی چرا انقد دلت گرفته کلیییییی باهام حرف زد گف هرچقدر میخای داد بزن غر بزن فقط بعدش خوب شو ...فردا تولدته من ۳ ماهه منتظر فردام کلی برنامه ریختم دوس ندارم ناراحت باشی .کلییییییی نازمو کشید بچه رو نگه داشت گف برو یکم استراحت کن و.... آلان ک اروم شدم فقط میتونم بگم خدایا شکرت صد هزاران هزار مرتبه شکرت ک همچین فرشته ای تو زندگیم آوردی .....

۱۸ پاسخ

همیشه شکر کن هیچ هم نگو از چشم زخم بترس

❤️❤️❤️❤️

منم غریبیم و شوهرم خیلی خوبه واقعا خدایا شکرت

چ عجب یکی تو گهواره خدا را واسه داشتن شوهرش شکر کرد. 🤣🤣🤣
تولدت مبارک. عشقتون پایدار.

یاد سعید خودم افتادم دلم براش یه ذره شده کاش زودتر بیاد هر روز بیشتر از دیروز براش دل تنگم اونم همیشه میگه بابا حرفاتو بهم بگو 🥹

سایه ش مستدام وعشقتون پایدار گلم.تولدت هزاران بار مبارک عزیزم

تولدت مبارک عزیزم بمونید براهم خدا حفظش کنه همچین مردی رو و البته حتما شماهم همسر بی‌نظیری هستین براشون

پایدار باشین عزیزم
تولدتم مبارک😍
منم ۱۲ ام تولدمه🤭

ماشاالله لا حول و لا قوة الا بالله 💐

الهی خدا برا همدیگه حفظتون کنه🤲
تولدت هم مبارک باشه 😉💐

خدا را شکر کن هزاران هزار بار

حسودیم شد
من شوهرم کتکم میزنه اگر غر بزنم بدتر میزنه

خداروشکرر خیلی حالم خوب شد شنیدم ک اینجور مردی داری به خودتم آفرین و باریکلا ک بلدی تعریف کنی بعضیا مرد فرشته هم باشه بازم میگن ما خوبیم ..منم همسرم عالیه خداروهزاران بار شکر

خداروشکر عزیزدلم چقد واسه این حس و حالت خوشحال شدم خودتو بیخودی ناراحت نکن
تولدتم کلی مبارک 😘😘😘

چه پیام قشنگی
بمونید برای هم عزیزم🌟

ای جان خدا برای هم نگهتون داره ♥️

نباید میگفت برا فردا تدارک دیدم..دیگه سوپرایژ نیست کلا ذوقش میره😀😀😀😀😀😀

آخی🫠🫠 تولدت مبارک🥰

خدا واست حفظش کنه

سوال های مرتبط

مامان وروجکم🤱(آرتام) مامان وروجکم🤱(آرتام) ۱۲ ماهگی
مامان آدرین مامان آدرین ۱۲ ماهگی
دیشب پسرم خیلی نق میزد ،ساعت خوابش بود و نمیخوابید ،من بودم و کلی ظرف نشسته و پسرم که گریه میکرد ،شوهرم از خستگی دراز کشیده بود و نگاه میکرد ... میدونم واقعا خسته بود ،آرایشگره و از صبح تا ۸ شب سر‌پا و دست تنهاست تو مغازه. ولی من از دستش شاکی بودم ،توقع داشتم‌بیاد بچه رو بگیره که من به کارمم برسم و هم اینکه خسته نشم از گریه هاش. شوهرم پاش درد میکرد و تنهایی داشتم حرص میخوردم ،خیلیییی عصبی شدم و یه مامان عصبانی بودم که هی غر میزدم که پسرم بخواب ،خسته شدم ،ای بابا و فلان... با پسرم بداخلاقی کردم تا اینکه گفتم بابا لامصب بیا بگیر بچه رو یه کم مغزم آروم‌بشه من از صبح دارم باهاش کلنجار میرم. اومد بچه رو گرفت یه کم اروم‌شدم‌،بعد میگم خب میدونم خسته ای ولی وقتی میبینی دارم عصبی میشم و خسته ام‌بیا بچه رو بگیر چند دیقه کافیه تا اروم‌بشم. حالا ایناش هیچی ، اصلا با همسرم مشکلی ندارم و درکش میکنم و اونم همیشه درک میکنه منو ،فقط نمیدونم چرا دیشب انقدر عصبانی شدم و از اینکه با پسرم بد اخلاقی کردم و هی غر زدم ناراحتم و عذاب وجدان دارم
مامان دلارا مامان دلارا ۹ ماهگی
#تجربه زایمان 🤰🏻👧🏻❤️
پارت ۲

( همیشه بزرگ ترین ترس زندگیم زایمان بود انگار یه غولی بود که نمیتونستم باهاش کنار بیام )
خلاصه شوهرم کارای بستریمو انجام داد و گفت اصلا نگران نیاش اتاق خصوصی واست گرفتم میام پیشت که تنها نباشی و به خانوادمم خبر دادن که ما دیگه باغ نمیایم😅
ساعت ۷ وارد اتاق زایمان شدم روی تخت دراز کشیدم دو تا سرم و چندتا سیم بهم وصل کردن و چون درد نداشتم بعد از نیم ساعت شروع کردن امپول فشار بهم بزنند
گاهی توی اتاق پیاده روی میکردم ماما خصوصی گرفتم که البته کار خاصی واسم انجام نداد تا ساعت ۸ونیم که دردام خیلی شدید شد هر ۵ دقیقه میگرفت و ول میکرد و یکی از ماماها هر نیم ساعت یک بار میومد دستشو تا ته میکرد ببینه چند سانت باز شدم بهش گفتم بسه من دارم اذیت میشم سرم داد کشید گفت مگه نمیدونی زایمان طبیعی چطوریه بچه باید از واژنت بیاد بیرون بعد به خاطر دست من غر میزنی منم دیگه هیچی نگفتم و از درد به خودم میپیچیدم شوهرم خیلی سعی میکرد ماساژم بده باهام حرف میزد حواسمو پرت کنه اما از ساعت ۹ به بعد دیگه نمیتونستم تحمل کنم….میرفتم تو دستشویی میشستم اب داغ رو شکمم بگیرم تا یکم دردم اروم بشه (۵ سانت باز بودم)
تا ساعت ۱۱ چند بار دیگه معاینه شدم و کیسه ابمو پاره کردن
با یه دست معاینه میکرد و با یه دست دیگه شکممو فشار میداد
منم فقط دستای شوهرمو گرفته بودم و داد میزدم توروخدا بسه دیگه ….
۷ سانت باز شدم هرچی بهشون التماس میکردم توروخدا بهم امپول بی حسی بزنید من دارم میمیرم نمیتونم تحمل کنم اما میگفتن نمیشه دکترت اجازه نداده باید ورزش کنی تا بچه بیاد پایین از درد شدید نمیتونستم ورزش کنم اصلا نمیتونستم نفس بکشم چه برسه به ورزش ‌‌‌….
مامان دخترم👧🏻🩷 مامان دخترم👧🏻🩷 ۵ ماهگی
تجربه زایمان۲


ماما اومد بیدارم کرد گفت بیدار شو دکتر اومده معاینت کنه دکتر اومد معاینم کرد گفت نه دهانه رحمش خوب پیشرفت کنه سرم وصل کنین واااای یه حال بدی شدم دوباره اومدن وصل کردن سرمم دردام دوباره شروع شد ماما اومد گفت بلند شو به یکی از همراهات زنگ بزن بیاد کمک کنه ورزش کنی زنگ زدم آبجیم اومد ورزش کردم تو وان آب گرم رفتم دهانه رحمم شد ده سانت دیگه اوج دردام بود انقد معاینم کرده بودن دوس داشتم فرار کنم از اونجا میگفتم خدایا یعنی میتونم دوباره بیرون از اینجا رو ببینم شیفت یه مامای دیگه شد خییییلی مهربون بود اومد معاینم کرد یکم شکممو فشار داد دیدم سریع رفت پیش دکتر گفت دکتر باید ببریمش اتاق عمل بچه تو کانال زایمان گیر کرده ساعت۱:۳۰ظهر بود که سوار ویلچرم کردن سریع بردنم اتاق عمل سون وصل کردن بهم بی حسی از کمرم زدن و شروع کردن ساعت۱:۴۵دقیقه بود که دخترم بدنیا اومد ولی سیاه سیاه بود اصلا صداش درنمیومد انقد زدن پشتش که نفسش برگشت تو اتاق عمل انقد گریه کرده بودم بعد اینکه حال دخترم خوب شد آوردنش چسبوندن به صورتم اونجا فهمیدم که اینهمه اذیت شدن داشت
ولی چون کانال زایمان گیر کرده بود چهار روز ان آی سی یو بستری شد بعد اونم دادنش بخش نورادان یه هفتم اونجا بود از روزی که زایمان کردم اصلا استراحت نکردم ۲۴ساعته بیمارستان بودم خودمم اصلا حالم خوب نبود سرد درد و گردن درد شدید داشتم حالت تهوع داشتم هیچیییییی نمیتونستم بخورم همش میرفتم اورژانس بهم سرم میزدن

ولی ارزششو داشت انشاالله خدا دامن همه اونایی که بچه میخوان سبز کنه😍😍😍


من چون خودم تنبلی تخمدان داشتم بکم دیر باردار شدم


حالام دختر گلیم صحیح و سالم بغلمه🥹👧🏻🩷
مامان آراس مامان آراس ۶ ماهگی
واییییییی دهرم سکته میکنم هنوز دستو پام میلرزه خدایا شکرت هزار مرتبه شکرت .توروخدا ناشکری نکنید من کردم پشیمونم امروز خیلی خسته شدم غرر زدم گریه کردم گفتم چرا بچه دار شدم چقد اذیتم پسرم خیلی بیقرار بود چن شبه درست نخوابیدم حالم خوب نبود ناشکری کردم غلط کردم داشتم بدبخت میشدم
داشتم سالاد درست میکردم پسرم کنارم بود غر زدم مغز کاهورو دادم دستش داشت میک میزد ی لحظه دیدم پسرم سیاه شده نمیتونه نفس بکشه من هنوزم موندم چ جوری بدون دندن اونو گاز زده بود ی تیکه گیر کرده بود تو حلقش انقد جیغ زدم زدم پشتش نفسش رفته بودم مردمو زنده شدم اخر دست کردم تو حلقش بالا اورد بچمو خدا دوباره بهم داد وای دیگ غلط بکنم ناشکری کنم پسرم همه چیزمه جونمه عمرمه وای هنوز حالم بده خداروشکر بچم بغلمه چشاش اشکی شده بود میخندید ب من بعدش مردمو زنده شدم خدا سردشمنم نیاره 😭😭😭😭😭😭😭دیگ نمیگم خستم دیگ نمیگم نمیتونم بچم مظلومه خداروشکر فقط هزار بار شکر هنوزم موندم چ جوری گازش زده ی چیز غیرممکن بود شاید خدا خواست نشونم بده میتونه ازم بگیرتش بچم مث فرشته ها خوابید همش نفسشو چک میکنم 🥺
مامان ماهلین💖 مامان ماهلین💖 ۶ ماهگی
دخترا من تقریبا یک ماهه دخترم فقط برای باباش هی ناز میکرد یعنی هروقت میدیدش لباشو ☹️ اینطوری میکرد و باباشم کلی نازشو میکشید دخترمم وسط وسطش میخندید و میدید باباش نازشو میکشه با ناز هم براش گریه میکرد (گریه الکی و با همه گریه هاش فرق داشت) و وسط همون گریه هم با ناز کشی میخندید و فقط برای باباش اینطوری میکرد و گااهی برای من
الان اولین بار روز جمعه و دومین بار امروز از صبح تا ظهر ک خواب بود هر یکساعت پا میشد گریه میکرد هرچی بغلش میکردم باهاش صحبت میکردم نازش میکردم ساکت نمیشد پوشکشو عوض میکردم وقت شیرش بهش شیر میدادم و دیدم ساکت نمیشه بهش شربت دلدرد دارم گفتم حتما دلش درد میکنه ولی بازم اروم نمیشد بعد دقیقا تو دو روزش تا ظهر ک باباش میومد از پشت سر سلام میکرد(دخترم ندیده بودش) یهو ماهلین با صدای باباش چشاشو چهارتا میکرد با لبخند زل میزد ب من تا شوهرم میومد جلوش ک میدیدش میزد زیر خنده و ذوق میکرد و شوهرم بغلش کرد فقط میخندید و تا وقتی ک بود دیگ نه بهونه گرفت نه هیچی که حتی یک دفه شوهرم دادش بغل من رفت جای ماشین ماهلین دور و برشو نگا کرد دید باباش نیس یه طوری زد زیر گریه انگار کع یکی زدتش و تا باباش اومد و دوباره باباشو دید شروع کرد خندیدن بغل من بهونه میگرفت بغل شوهرم میخندید
یعنی از الان دیگه داره بهونه باباشو میگیره و باباییه؟😐
مامان آریو مامان آریو ۶ ماهگی
کمکم کردن روی تخت زایمان بخوابم بعد سرم وصل کردن و کلی پارچه انداختنروی پاهام و شکم منم خیلی بی‌حال بودم گفتن هر موقع انقباض داشتی زور بزن ولی من انقباض ها رو حس نمی‌کردم خیلی بی‌حال بودم یه زور دادم درصورتی که اصلا انقباض نداشتم .بعد دکتری که پایین پام وایستاده بود تا ول کردم زور رو آمپول بی حسی زد و یه برش داد و میدیدم که کلی خون میومد بخاطر برش که با گاز پاک میکردن .یه انقباض حس کردم و زور دادم و چند ثانیه بعد خسته شدم ول کردم گفتن استراحت کن .انقباض بعدی که حس کردم زور دادم و این سومین زورم بود که پزشک داد زد ول نکن سر بچه رو دااارم میبینم آفرین زور بزن منم آنقدر میترسیدم بچه گیر کنه تو کانال زایمان که تمام قدرتمو جمع کردم و زور دادم نفس کم میوردم ولی میترسیدم ول کنم دکتر هم می‌گفت ول نکن شاید دو دقیقه زور زدم که بچه مثل ماهی پرید بیرون .موقع زور زدن و بدنیا اومدن بچه اصلا درد نداشتم بچه رو گذاشتن روی شکمم ساعت ۷ بود تمیزش کردن و بند ناف رو بریدن .بی‌حال بودم دلم میخواست بخوابم از ولی یه ذوق خاصی داشتم هی به بچه نگاه میکردم که گریه میکرد و کثیف بود واقعا حس خوبی بود ولی دردا و انقباضا تموم شده بودن انگار نه انگار تا نیم ساعت پیش داشتم از درد میمردم بچه رو بردن زیر دستگاه گرمکن که اون طرف تر بود و پزشک به من گفت سرفه کن تا جفت بیاد بیرون بعد پنج شیش تا سرفه جفت هم اومد بیرون که اصلا دردی نداشت و بخیه زدن که بخیه های آخر واقعا درد داشت حس میکردم و بعد لباسامو عوض کردن پد گذاشتن و با ویلچر بردنم تو بخش