۱۱ پاسخ

با داستان زاییدنت میشه یه سربال ۵۰۰ قسمتی ساخت😂

وای 🥲🫠

الان اوکی بخدا دختر چقدر درد کشیدی ب شوهرت بگو قدرت بدونه دخترت اصلا نباید بهت بگه تو با این سختی ک کشیدی

من فک کردم دارم رمان میخونم
🤣خواهر چ احساساتی بود زایمانت

یاخودخدا
😑😑
چ سخت بوده زایمانت

منتظریم زودتر بقیش بزار

منم دوشب بستری بودم هرکی زایید جفتش میموند دوباره میبردن نمیدونم چکارشون میکردن من فقط صدا جیغارو میشنیدم و چقددددد اذیت طفلکیا
الان دارم توام تصور میکنم ک چکار کردن 🥺

وای چقدر سخت بوده برات بعدش 🥲🥲🥲🥲

یعنی انگشتش تمیز بوده 😂😂😂😂😂😂😂😂😂

😂😐

تو دیگه نزا😂😂

سوال های مرتبط

مامان Ayhan.💙Orhan مامان Ayhan.💙Orhan ۳ ماهگی
خاطره زایمانم
پارت 3
ولی عجیب فضای اتاق آروم بود داشتم دعا میکردم برا همه با خودم میگفتم دیگه تموم شد دیگه میاد بغلم بازم میخواستم گریه کنم ولی اینبار به خودم گفته بودم گریه و استرس بی استرس می ترسیدم مثل سزارین قبلیم بی حس نشم و ببهوشم کنن برا همون خودمو کنترل کردم پرستاری که بالا سرم قرار بود بمونه اومد و باهام کلی حرف زد همشون باهام حرف میزدن خیلی هوامو داشتن کلی استرسم کم شد رفتم رو تخت و داشتم باز ایت الکرسی و می‌خوندم به پرستار گفتم دستمو بگیره چون از سوزن اسپاینال می ترسیدم ولی بر خلاف تصوراتم ترس چندانی نداشت نسبت به قبلی واقعا خوب بود وفوری پاهام گرم شد و دکترم اونجا سوندو بهم وصل کردن وهیچی نفهمیدم 😁 تا ایجاش همه چی خوب بودش منم داشتم همش دعا می‌خوندم قلبم داشت از سینم در میومد حسشو نمیشه با چیزی مقایسه کرد ولی اون فشاره که میاوردن تا بچرو در بیارن رو کامل متوجه می‌شدم حرکات پسرم توشکمم رو می‌فهمیدم از پرستار که می‌پرسیدم میگف اخرشا دیگه یه چیز عجیبی که اینجاش حس کردم اینکه قفسه سینم و قلبم درد میکرد شدیدا بطوریکه به پرستار میگفتم توروخدا قفسه سینمو ماساژ بده درد میکرد بعد اون لرز شدید گرفتم و پسرمو از شکمم در آوردن🥹
مامان شاهان مامان شاهان ۸ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان کوروش مامان کوروش ۸ ماهگی
پارت ۳

بعد منو بردن زنه گفت برو رو تخت شونه ها شل سر پایین یه سوزن به کمرم زدن دردش کم بود من بهو یکی پاهام بی حس شد پرید دکتر گفت تکون نخور عزیزم بعد اینکه زد گفت دراز بکش پرده سبز جلوم اویزون کرد و من کلا هبچب هس نکردم گفت پاهاتو بده بالا گفتم‌من مگ پا دارم هیچی حس نمیکنم بعد اصلا پاهام و دستام تا اخر داشتن میلرزیدن و من دستام بیشتر تکون میخورد بعد کلا چیزی حس نکردم یه زن هم بالا سرم بود داشتیم حرف میزدیم😂😂خیلی زایمان شیکه😂😂 یعد هنش شکمم در حال تکون بود ولی میزی نمیفهمیدم بعد دیدم گفن ناف دور گردن بچس حرصم گرفت گفتن تقصیر اون دکترا بود دیر منو فرستادن پایین خلاصه بعد گفتن مبارکههه منم استرس بعد دیگه در حال دوختن بودنش بعد پرده رو اوردن پایین من کلا بی حس بودم بچه رو اوردن گفتن بدس کن ببریمش بعد بوس کردم بردن تو یه اتاق عشارمو گرفتن گفتن فقط کم خونیت رو ۹ اونده🙂بعد منو بچه رو بردن تو اتاق خودمون من گذاشتن رو تخت منم بی حس بعد دیکه خاتوادع ها اومدن و به خوشی تموم شد الانم مینیرم برا پسرمم❤️🫀🥲
مامان پسته خانوم💚 مامان پسته خانوم💚 روزهای ابتدایی تولد
مامان آفتاب پرست💚 مامان آفتاب پرست💚 روزهای ابتدایی تولد
مامان آیسا💖ویهان💙 مامان آیسا💖ویهان💙 ۲ ماهگی
بعد گفتن دراز بکش
خودشون هم کمک کردن و دراز کشیدم شلوارمو در آوردن و شروع کردن رو بدنم با اسپری ی چیزی می پاشیدن بنظرم ضدعفونی میکردن
بعد در همین حال من باز ب دکتر بی هوشی التماس میکردم ک خوابم کنه و اونم می‌گفت دیگه چیزی نگو وگرنه خوابت نمیکنم
بهم گفت ضعف و تهوع داشتی سریع بگو
نمی‌دونم یکدفعه ک بدنم بی حس شد نفسم انکار می‌گرفت سرم گیج می‌رفت تهوع گرفتم حتی همون ی لیوان آب و ک خورده بودم هم بالا آوردم گفتم خوب نیستم شروع کردم ب گریه کردن سریع دوتا سوزن ضد تهوع بهم زدن حالا خوب شد
اینقدر خوب شدم ک همراه دکتر و پرستارا داشتم می‌خندیدم
دیگه دوست نداشتم خواب برم
پارچه رو کشیدن جلو چشام و دکتر اومد عمل و شروع کرد ولی من اصلا احساس نکردم خیلی خوشحال بودم چیزی حس نمی‌کردم
فقط موقعی که می‌خواستند بچه رو بردارند نمی‌دونم چرا تکونم میدادن منم همراش تکون می‌خوردم
دکتر بی هوشی اومد گفت دیدی بهت گفتم داروی من فرق می‌کنه
و حالا میخام ب قولم عمل کنم و سوزن خواب آور و زد و گفت راحت بخواب
در همین حال من داشتم دعا میکردم ک خواب رفتم ساعت هم ۲ بیست کم بود
وقتی ب هوش اومدم دیدم دارن ماساژ شکمی میدن ک یکمی درد داشت ک من گریه کردم گفتم درد دارم و دیگ دست نزدن
ساعت هم ۳ و ۵۵ دقیقه بود ک بیدار شدم
ساعت ۱ و ۵۵ دقیقه هم پسرم ب دنیا اومد
مامان قندعسلم🩷 مامان قندعسلم🩷 ۳ ماهگی
مامان مامان فندق

🥹🧸 مامان مامان فندق 🥹🧸 ۲ ماهگی
قسمت هفتم
هر چی پرستارا و ماما ها گفتن دکترم گفت سریع امادش کنید منم انقد خوشحال شده بودم نمیدونستم باید چکار کنم فقد تند تند میخواستم طلاهامو در بیارم و وسایلمو جمع کنم در همین حین ام ک داشتم بلند میشدم و سرم و اینارو ازم جدا کرده بودن یهو درد زایمان میومد سراغمو فقد به خودم میپیچیدم و خوشحال از اینکع داره تموم میشه و میخوام سزارین بشم خیالم راحت بود خلاصه منم دفعه اولم بود میرفتم اتاق عمل یهو دیدم با ویلچر بردنم ی محیط خیلی آروم و خوب ک اصلنم ترس نداشت سریع خوابیدم روی تخت و گفتن حجابتو رعایت کن دکتر بیاد آمپول کمرتو بزنه من فقد ترس و استرس اینو داشتم وقتی میخوام امپول کمرمو بزنم یهو درد زایمان طبیعی نیاد سراغ ام ک دقیقا همین اتفاق ام افتاد تا دکتر دستشو گذاشت روی کمرم و بهم گفته بود صاف بشین دردم شروع شد وای خیلی حس بد و وحشتناکی بود کلی درد داشتم و نباید هیچ تکونی میخوردم فقد چیزی ک بود دکتر سریع امپولمو زد و پاهام زود داغ شد و دراز کشیدم ی چیز دیگه سوند ام قبل اینکه بیارنم اتاق عمل برام گذاشتن و واقعا هیچ چیزی نبود و اصلا ادم متوجه اش نمیشه
خلاصه دراز کشیدم و بالا سرم دیدم چند تا لامپه ب دکترم گفتم من دارم میبینما گفت روشو میندازیم دوباره چند تا لامپ و اینا بود گفتم از تو اینا میبینم گفتن همشو برات میپوشونیم هیچی نمیبینی ی پرده ام کشیدن جلوی صورتمو حس کردم دکتر داره روی شکممو بتادین میزنه ک بخواد ببره
داشتم خودمو اماده میکردم ک ببینم متوجه برش میشم یا ن یهو دیدم داره صدای تاپ تاپ میاد بلافاصله صدای گریه دخترمو شنید وای ک قشنگ ترین لحضه عمرم بود خیلی حس قشنگی داشت همون لحضه با کلی اشک ذوق فقد برای مریضا و ظهور اقا امام زمان و اونایی ک بچه میخوان دعا کردم….