#زایمان طبیعی پارت1
من 39هفته و دو روز زایمان کردم
هفته اخر درد داشتم ولی میترسیدم راه نمیرفتم ک دردم نگیره بچه بشدت پایین بود فقط میخاس من راه برم
از وقتی رفتم تو 39هفته دو روز از صبح تا عصر میرفتم بیرون الکی راه میرفتم تو شهر
درد داشتم ولی زده بودم به اون راه ماما همراهم گفتم اینجوری ام گف نزدیکی کن
دیگ شبش نزدیکی کردم خوابیدم
من اصلن تو این چند روز ترشح نداشتم...
خوابیدم صبح بیدار شدم کلا ی جوری بودم فقط بیدلر میشدم ی چیزی میخوردم جلوی گشنگی منو بگیره سریع باز خودمو میزدم ب خواب تا 11ونیم ظهر
مامانم همسایمه..
ساعت ۱۱ و نیم مامانم زنگ زد حالم رو بپرسه یکم درد داشتم بهش گفتم یکم درد دارم گف بیا اینجا بشین تنها نباش تو خونه..
رفتم خونه مامانم داداش و زنداداشم هم اونجا بودن
انقباض داشتم ولی نامنظم..
اونجا بودم یکم ناهار خوردم دیگ ساکت بودم حرفی نمیزدم انقباضم میگرف یکم تکون میخوردم در حد 20یا 15ثانیه بود
ساعتای 2بود داداشم گف فاطمه چیکاری ی جوری هستی
خندیدم گفتم درد دارم ازم پرسیدن چجوریه گفتم اینجوری
همونجا هم انقباض گرف کمرمو خم کردم گفتم کمرم میگیره و زیره دلم سنگ میشه زنداداشم گف برید بیمارستان
ب ماما همراهم هم پیام دادم گف اگ انقباضه بیا بیمارستان
دیگ اومدم خونم تند تند ی دوش گرفتم حاضر شدم همینجوری تو خونه راه میرفتم تا شوهرم از سرکار برسه و ماشین بگیریم بریم بیمارستان
چون ما از شهرستانیم باید زود میرفتیم دیگ تا ماشین اومد حرکت کردیم ساعت شد 4
همینجوری هر 10دقیفه 15دقیقه دردم میگرف در حد چند ثانیه و تند تند ادرار
و...

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان رادوین مامان رادوین ۷ ماهگی
تا زنگزدم گفتم ب مادرشوهرم ک هر ی رب دردم داره میگیره گفت اشکال نداره و اینا تا گفتم ترشح خونی دارم گفت پس برو دکتر رفتم شوهرم بیدار کردم گفت برو آماده شو بیدارم کن 😅خیلی شوهر خنثی دارم دیگ بلند شدم منو گذاشت رضوی گفت تو برو داخل تا ماشین پارک کنم میام پیدات میکنم حالا این وسط هی می‌گرفت شکمم و درد پریود میومد ولی دلم میخاست پاچه بگیرم عصبی بودم دیگ رفتم گفتن معاینهشو تا بستری کنیم اگ لازم باشد دیگ دراز کشیدم گفتم تروخدا درد نداشته باشه دستش کرد تو ب همه اونجا فشار داد گفت ۳ یا ۴ سانتی (دکتر معاینه دو روز پیش گفته بود هنوز باز نشدی ) راستی من حموم آب داغ تو این سه روز میرفتم ی ی رب زیر دوش کمرم میگرفتم و اسکات ۴ یا ۵ تا رفتم
گفت برگه بستری حالا درد پریودی بیشتر می‌شد ولی بازم قابل تحمل دیگ وایستادم تا مامانم بیاد این وسط درد داشتم میرفتم فرنگی میشستم رو دسشویی تا درد ول کن همش دسشویی بودم دیگ مامانم اومد شناسنامه ها رو داد و بستری شدم باز این وسط دکتر زنگ زد گفت ی عالمه ۳ نفر بستری شدن و زایمان گفت بیا ثامن گفتم تکمیلی دی این جا قرار داد داره ک گف باشه دیگ .... دیگ مگ تونستم بخابم وای چقدر خاب داشتم
مامان گیلاس مامان گیلاس ۱۱ ماهگی
پارت دوم🙂💕


۳۹ هفته و ۶روز بودم عصرش رفتم پیش ماما زایمان ک برام نامه بستری برا امپول فشار بنویسه خلاصه وقتی ک رسیدم پیشش بهش گفتم ک همه ورزش ها ،پیاده روی،پله زیاد،گل مغربی داخلی و خوردنی استفاده میکنم ولی از ۳۷ هفته ۱سانتم و هیچ پیشرفتی نداره و ترشح دارم قبول نکرد واسم بنویسه گف تا دو روز دیگ اگ زایمان نکردی اون موقع الان نمیشه ولی الان ی کمکی بهت میکنم و منو برد اتاق معاینه برام تحریکی انجام داد و گف تا فردا مطمئن باش زایمان میکنی منم همون موقع ک از تخت بلند شدم ی درد بدی زیر شکمم گرف و همینجوری توی راه هی می‌گرفت دل میکرد من میگفتم بخاطر معاینه هس ولی تا رسیدم خونه یکم توجه ک کردم دردام هر ۷دقیقه بود ولی قابل تحمل کم کم ب ۴دقیقه ی بار رسید رفتم ی دوش گرفتم شدیدتر شد ب ماما زنگ زدم گف برو بیمارستان ی معاینه کنن و بهم خبرشو بده منم رفتم گفتن هنوز ۱سانتی😮‍💨😖 اینجا ساعت ۱۱و نیم شب بود ی ان اس تی گرفتن و تا ساعت ۱و نیم پیششون بودم گفتن برو خونه بستری نمیشی با ۱سانت منم با ناامیدی کامل و درد برگشتم شوهرمم باید ساعت ۶میرف سرکار گف من یکم بخوابم ک حداقل توی راه خوابم نبره...

ساعت ۳و نیم دردام دیگ خیلی شدید شد ب خواهرم زنگ زدم گفتم من دردام آروم نشدن (خواهرم از همون اول شروع دردام باهام در تماس و پیام بود) رفتم شوهرمو بیدار کردم با گریه گفتم دیگ نمیتونم تحمل کنم اونم زود زود منو برد بیمارستان ب خواهرم هم زنگ زدم گفتم بزار مامانم بیاد بیمارستان😭
مامان نگار مامان نگار ۴ ماهگی
تجربه زایمان
پارت یک👀
چهارشنبه رفتم معاینه دکتر گفت یه سانتی تحریک کرد دو سانت شدم
بعدش رفتم مطب مامام ورزشم داد دو ساعت اینا ورزش کردیم
اومدم خونه درد پریودی داشتم یکم کمتر مامارو گفتم گفت چون دوسانت شدی بخاطر اونه

خلاصه پنجشنبه شروع کردم تلاش برای اینکه دردم بگیره از صب ک پاشدم ورزش مکردم و پله بابا پایین کردم نوک سینه هامو تحریک کردم هر نیم ساعتم دوش میگرفتم
ساعت هشت شب بود ک حس کردم دردام بیشتر شده شکمم سفت میشد قسمت بالاش مث سنگ میشد
شام خوردیم دوباره ورزش کردم رابطه داشتیم و دوش مگرفتم
ساعتای یازده دوازده بود حس کردم همچین احساس نفخ دارم دلم میخاد زور بزنم زنگ زدم ماما گف چیزی نیس سر بچه اومده تو لگن
بعد گف ساعت دوازده و ده دیقه زنگت میزنم بگو چن تا انقباض داشتی منم میشمردم ک وسطش خوابم برده بود

ساعت یک و نیم با درد از خواب پریدم رفتم تو حیاط راه میرفتم دردش زیاد نبود ولی نمیتونستم بخوابم مادرشوهرم دید گف بیا خونه ی ما حیاط سرده ما بیداریم
رفتم خونشون انقباضام زیاد بود گف پاشو بریم گفتم نه هنو زوده بعد کلی اصرار و اینا منم ترسیدم گفتم نکنه بچه چیزیش شه راه افتادم
مامان ✨سوینم🫀🧿✨ مامان ✨سوینم🫀🧿✨ ۷ ماهگی
مامان فندق🥹♥️ مامان فندق🥹♥️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان«پارت 2»
خلاصه رسیدیم بیمارستان ساعت شیش و هفت بود،رفتم زایشگاه و با کلی معطلی برا اولین بار معاینه شدم(برام خیلی دردناک بود)بعدم نوار قلب ک دو سانت فقط باز بود دهانه رحمم و نوارقلب نینی هم کلی شیطونی کرده بود نوسان داشت،گف برو خونه تا دردات بیشتر شه ورزش کن راه برو ولی ن بیشتر از بیس دیقه و گرمی نخور
ماهم ناامبد برگشتیم خونه و همین کارایی ک گفتو کردم ساعت دو و نیم س بود دوباره رفتیم و امیدوار بودیم ک با این همه درد حداقل بستری بشم،رفتیم زایشگاه شلوغغ و ی تخت خالی هم نبود میگفتی درد دارمم میپریدن بهت😐بعد از کلی وقت ی تخت خالی شد ی ماما اومد معاینه کرد (مردم) همچنان دو سانت🥲ی ماما دیگم اومد گفتم معاینه شدم بی توجه باز معاینه کرد یکیشون گف لگنت تنگه چرا طبیعی یکیشون گف دهانه رحمت نرمه لگنتم عالیه😐چرا ماما همران نگرفتیو کمکت میکنه و الان هیچ تجربه ای نداریو اینا ی شماره زد تو گوشیم تک زد گف بهش پیام بده برا ماما،اقا سرتونو درد نیارم بازم برگشتیم خونه😐 ناامید بودم یکم،بازم دردامو میشمردم تا جایی ک میتونسم راه میرفتم و اینم بگم هر چی می‌خوردم از صب گلاب بروتون بالا میاوردم از اون طرف هم بیخابی همین بود ک بیشتز ضعف کرده بودم
مامان آرسام🩵وآیلین💜 مامان آرسام🩵وآیلین💜 ۱۶ ماهگی
مامان کیان مامان کیان ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت یک:
من هرشب پیاده روی میکردم تو خونه چند تا ورزش هم از گوگل پیدا کرده بودم دوشب اخر اونارم انجام میدادم ساعت دوشب دیدم یکم درد دارم شروع کردم راه رفتن دردم زیاد نبود ساعت ۳ اومدم بخابم دیدم یکم دیگه درد دارم بساعت ۴ونیم صبح دردامو شمردم دیدم هر ده دیقه درد دارم تا ۶تحمل کردم حس ضعف داشتم صبحانه اماده کردم خوردم با شوهرم راهی بیمارستان شدیم هوا یکم بارون میزد من نمیخاستم بیمارستان نزدیک خونمون زایمان کنم گفتم بریم ابنجا یه نوار بگیریم بعد اگر گفت وقتشه بریم بیمارستانی که ۴۰دقیقه فاصله داشت تاخونمون رسیدیم بیمارستان انقباض داشتم بیشتر ماما گف چیشده براش توضیح دادم گف بخاب معاینه کنم معاینم کرد گف سه سانت بازی کیسه ابتم در حال ترکیدن باید بستری شی استرس گرفتم گفتم نه من نمیخام اینجا زایمانم کنم گفتن نمیشه خطر داره پس باید رضایت بری بری بعد شوهرمو صدا زدن براش توضیح دادن شوهرم گفت هر چی تو بگی ولی وقتی خطرناکه بمونی بهتره خلاصه چند تا ماما و سر پرستار دورم کردن منم گریه میکردم لحظه اخر گفتم باشه میمونم بستری شدم …….