۶ پاسخ

اوخ ننه😍

خب؟! بقیش

مبارک قدم نو رسیده

مبارکه عزیزم
خوب بقیش😍

ادامه شوبگو

وووووی ننه مبارک باشه عزیزم خب؟؟

سوال های مرتبط

مامان آیهان👶💙 مامان آیهان👶💙 ۱۲ ماهگی
مامان آرسام💙 مامان آرسام💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت یک
میخام خاطرات زایمان طبیعی رو بگم !
من ساعت ۱ ظهر دردم گرفت ساعت۵عصر رفتم بیمارستان اونجا معاینه کردن گفتن ۱سانتی
دیگ چون ۴۰،هفته بودم بستری کردن چون دردم داشتم رفتم زایشگاه دردام کم بود قابل تحمل بود از ساعت 10 شدید شد جوری که دستمو مشت میکردم میزدم به سرم انقد گریه میکردم کمرم می‌سوخت دلم درد میکرد همش میومدن معاینه میکردن دستشونو میکردن اونجام تا ته خیلی درد می‌گرفت خلاصه که همش معاینه میکردن و همش دردم بیشتر میشد تا ساعت ۱۲ من بازم دردم قابل تحمل بود ساعت ۱ شب به خون ریزی افتادم و دردم صد برابر انقد جیغ می‌کشیدم که مامانم ابجیام شوهرم و برادر شوهرم پشت در زایشگاه بودن صدامو می‌شنیدن من تو زایشگاه تنها بودم همه زاییدن و رفتن انقد حالم بد بود و حال مامانم بد بود که مامانم رو گذاشتن بیاد تو زایشگاه با مامانم ورزش کردم و اینکه من از ساعت ۶ شب تا ۳ صبح تو ۳ سانت مونده بودم تا اینکه مامانم اومد ورزش کردم تا ۶ نیم شدم ۸ سانت ، مامانم انقد حالش بد بود انقد گریه میکرد فشارش افتاد اصلا نگم براتون بقیه شو پارت دو میگم
مامان نوا مامان نوا ۱ سالگی
تجربه من از زایمان:
۱۶ روز قبل زایمانم یک روز حس کردم حرکات بچه ضعیف شده، رفتم دکتر و بعدش زایشگاه برای گرفتن نوار قلب، اونجا خیای ترسیدم و اذیت شدم خداروشکر مشکلی نبود ولی از همون روز کمردرد شدم تا اینکه سه روز بعدش دردم گرفت اول نیم ساعت درد میگرفت کم کم فواصل دردها دو دقیقه شد. ساعت سه و نیم صبح رفتیم زایشگاه بیمارستان بنت الهدی انقدررر صدای جیغ بود از ترس داشتم سکته میکردم اونجا هی نوار قلب و هی معاینه بعد چند ساعت گفت بستری نمیشی دهانه رحمت خیلی کم باز شده برو خونه راه برو درد هام تو زایشگاه به طرز عجیبی کم شده بود . رفتیم خونه کل روز راه رفتم دوش گرم گرفتم خرما و آناناس خوردم دردهام نامرتب بود و فواصلشم زیاد شده بود بعد از ظهر شوهرم گفت بریم دور بزنیم حین دور زدن دردام شدت گرف رفتیم زایشگاه ساعت ۶ عصر بستری شدم با دهانه سه سانت ساعت ده شب زایمان کردم. نگم از دردهاش خدایا جون کندم تا زایمان کردم خیلی خیلی خیلی سخت بود. دکترم خانم ملیحه غلامی بود عالی فرشته مهربون♥️ اصلا از ماما اون شب خاطره خوبی ندارم و خیلی بداخلاق بودند. من اپیدرال زدم خوب بود روند زایمان تسریع کرد ولی درد شکم به هیچچ وجه کم نکرد. حین تزریق آمپول پای چپم ناخوداگاه تکون خورد از همون روز بشدتتتت زانو دردم پشیمونم، گاهی نمیتونم زانمو جمع کنم.
روزای خیلی سختی بود و هست البته بعد زایمان باز رفلاکس و کولیک و بی قراری زیاد و بی خوابیییییییی دیونم کرده.