امشب شد یکی از سخت ترین و شیرین ترین شبای زندگیم شاید هیچوقت امشبو فراموش نکنم بغضی که برا بچه هام داشتم ذوقی که برا خرید خونمون دارم،بعد۱۳روز مادرشوهرم اینا از پیشمون رفتن و شوهرمم امشب رفت سرکار و من موندمو۳تا بچه هام تا همین الان داشتم پابه پاشون راه میرفتم تازه تونستم بشینم خیلی بهونه گرفتن انشب فقط گریه کردن.نوزادمم چون مجبور بودم بیشتر به اون دوتا بچا توجه کنم موقع گشنگی تا بهش شیر بدم کلی گریه میکرد نیم ساعت میش ۴تایی باهم گریه کردیم و بعد اونا خابیدن و الان من موندم عذاب وجدانم چرا داد زدم چرا زیاد باهاشون بازی نکردم که کمتر بهونه بگیرن چرا نتونستم جوری برنامه بریزم که شیر نوزادمو بتونم بدم تا گریه نکنه😪خیلی خسته شدم
خداروشکر بالاخره خونه ایی که میخاستیمو خریدیم اینم شد پا قدم بچم که۱۴روزشه 😍
خلاصه داشتن ۳تا بچه پشت هم خیلی از اون چیزی که فکرشو میکردم سخت تره امشب چندبار گریه کردم کم اوردم

۱۳ پاسخ

انشالله اون خونه و ما قدم کوچولوی عزیزت پر از خیر و برکت باشه براتون و روزای خوش زیادی تو اون خونه داشته باشین

گلم خونتون نوسازه ؟
،دو خوابه گرفتی؟

عزیزم همین ک خونه دار شدید ارزش داره ب همه چیز مبارک باشه والا دیکه این حجم از فشار سختهه

قدم نو رسیده مبارک
خونه جدیدتون هم خیلی مبارک باشه عزیزم
التماس دعا

گلم به مبارکی وشادی وپرازمحبت ازخونتون استفاده کنید
امیدولرم خدا بهتون قوت وتوان وعقل وفکر بزرگ کردن بچها رو بده
تنها نیستی من با داشتن یه بچه کم میارم بدون تو خیییلی قوی هستی بیا بغلم 🫂

من با همین اولی هم این داستانارو داشتم. قرار نیست جور دیگه ای بشه. نه خودتو عذاب بده نه اونارو. ریلکس کن دیگه همینه بشین بوس کنین همو. 😄💚

میگم فرزند سوم زمین میدن

خونه جدید مبارک واقعا حس خوبیه

سلام خدا قوتت بده ، مبارک باشه خونه تون خداروشکر که صاحب خونه شدی ، اشکال نداره همه ما یه وقتایی کم میاریم عذاب وجدان میگیریم گریه میکنیم ، ان شاء الله فردا روز بهتری خواهد بود به چیزی فکر نکن زود بخواب

مبارکه🤩به خوشی تو خونه جدید زندگی کنیم قدم نو رسیده مبارک
برا ما هم دعا کن خونه امون و بتونیم بسازیم

خونتون مبارک خرید خونه تو این گرونی از شکستن شاخ غول سخت تره و بچه داری حتی یدونش هم سخته

واقعا شرایطت سخته ❤️❤️خدا بهت توان بده از پس این روزا هم بر بیای .خونتون هم مبارک باشه

منم سومی باردارم خیلی استرس دارم 🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان امیر مامان امیر ۳ سالگی
پسرم تازگیا خیلی خیلی از همه چیز میترسه،و به شدت به پدرش وابسته اس تازگیا باباش میره بیرون مدام گریه و بهونه میگیره انگار باباش خونه نیس خیلی میترسه،قدیمیا میدونن پسرم رفلاکس داره و شدید بی اشتها و بد غذاس به زور بهش یدونه موز دادم بخوابونم شوهرم رفت داروخونه بچم گریه کرد بالا آورد،دعواش کردم خودمم گریه کردم خودشم یه ساعت گریه کرد، من هرکاری میکنم بچم منو دوس نداره خیلی دلم میگیره من ۲۴ ساعتم خونه نباشم سراغمو نمیگیره، ولی باباش میره سرکار تا برگرده مدام میگه بابا، من دوستشو میارم میگم بازی کنید غروبا همیشه میبرمش خانه بازی، ولی خیلی بهونه گیره بچه های دیگه رو میبینم خیلی آرومن انقد بهونه نمیارن ولی بچه من مدام بهونه میگیره انگار خیلی لوس شده، از این بابتم دلم خیلی میگیره ک از نوزادی تا الان هیچوقت منو دوس نداشته و براش مهم نبودم همیشه بهم میگه تو برو تورو دوس ندارم، هیچوقت سمتم نمیاد بگه منو بغل کن ولی میره سمت باباش هی میگه بغلم کن
مامان آیلا🥰 مامان آیلا🥰 ۳ سالگی
الان یک مدته که دخترم خیلی بد خواب شده هرکاری بگین کردم که راس یازده یا ده شب خاموشی میزنم که بخوابه ولی بلند میشه برق روشن می‌کنه آب میخواد دستشویی داره. یا هم الکی گریه می‌کنه که میترسم باید برق روشن باشه خلاصه که تا ساعت سه صبح بیداره بعد می‌خوابه بلاخره چند شبی هست که موفق شدم دوازده شب بخوابونمش ولی ولی بدبختی اینحاست که دیشب ساعت چهار و نیم صبح بیدار شد تا همین الان بیدار بود منم تا جایی که روانشناسی کودک زرررر میزنه خیلی آروم بودم گفت غذا بیدار شدم ماکارونی گرم کردم یکم خورد آب خواست دادم گفت بازی رفتیم توپ بازی بعدش تا هفت صبح که باباش میخواست بره سرکار با باباش چای خورد و تا دلت بخواد باباش بهش قند و چای داد هرچی گفتم نده آخرش هم بهم گفت انقد وسواس به خرج دادی واسه بچه که اینجوری شده بچت. باباش رفت.. گفتم بیا بخواب که عصر ببرم خانه بازی بریم پیش خاله خلاصه کنم که با زبون خوش فایده نداشت آخر هم کتک خورد چند ثانیه گریه کرد و بعدش مثل یک بچه مظلوم خوابید البته بگم فقط دوتا زدم رو باسنش والا این روانشناسا گوه زیادی میخورن الان اصلا هم عذاب وجدان ندارم چون باید زودتر میزدم که بخوابه بچم
مامان سید ایلیا مامان سید ایلیا ۳ سالگی
#فرزندپروری #گهواره #پوشک #نی نی #شیرخشک
خانما میشه نظرتون بگید مهمه.. من باخانواده شوهرم زندگی میکنم نزدیک به 10نفر باهم زندگی میکنیم و خونه جاری روبه روی خونمونن دو تا بچه دارن مامانشون هر روز میفرستشون خونمون از ظهر تا آخر شب بخداسردرد میگیرم منم دوتا بچه دارم یکی سه سالشه یکی 5ماه خواب و خوراک نداریم هر وقت میان خودنمون بچم دیگه غذا نمیخوره تا وقتی که اخر شب برن خیلی کم میخوره حتب لاغر شده نمیذارن بخوابه.
بعد تا بچه 5ماهه ام میخوابمون بس که فضولن و سروصدا راه میندازن بچه کوچیکم نمیخوابه همش گریه میکنه چون سیر خواب نمیشه همش با بچم دعواشون میشه و گریه و جییییییییغ بچم عصبانی و پرخاشگر شد حتی غذا خوردنش شبیه اونا شده اونا برنج نمیخورن کم غذان بچمم اینجوری شده هر کاری میکنن بچمم میکنه بخدا خسته شدم از این وضعیت تا چیزی بگم مادر شوهرم قبول نمیکنه به جاری میگم میگه خونه پربزرگشونه هر وقت میخوان میان باید اجازه ات رو بگیرن؟ مگه گناه من و بچه هام چیه خب الانم رفته خوشگذرونی و بچه هاش از ظهری فرستاده خونمون مگه حق با من نیستتت؟؟ خودتون بگید..
چرا وقتی یه چی میگم قیامت میشه و هیچی قبول نمیکنه بعضی وقتا سرشون داد میزنم بس که اعصابمو داغون میکنن مامان باباش قبول نمیکنن یبار از گوشش گرفتم بش گفتم فضول نشو باباش اینجا اومد دعوا راه انداخت به شوهرم میگه زنت حق نداره به بچه هام چیزی بگه بچه هام کتک زده در صورتی که من اصلا کتکشون نزدم
حق با منه یا نه؟؟؟
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۴ سالگی