۷ پاسخ

خیلی سخته من درکش میکنم.حالا اون ۲۲هفتش بود منکه ۴روز مونده بود زایمانم بچه تو شکمم مرد بچه منم پسر بود.
نه فشار داشتم ن چیزی نمیدونم چیشد مرد آزمایش کلی چکاپ هم رفتم نفهمیدن دکترا.قسمتمون این بوده گلم.
الان یه دختر نااااااز دارم که هر وقت بغلش میکنم بوش میکنم جون میگیرم نفسم ب نفسش بنده.
همش میگم حتماً یه حکمتی توش بوده که خداازم گرفتش و بهترشو داد

دیگه پسر یا دختر چه فرقی میکنه اون شرایط نداشته بچه رو نگه داره طفلی😢

وااااییی چقدسخته ازدست دادن بچه

بخاطر فشار سقط کردن؟؟

منم بچم ۲۵ هفته از دست دادم خیلی سخته باز خداروشکر دختراشو داره

واااای بنده خدا
خدابهش صبربده خیلی سخته

الهی...خدا بهش صبر بده

سوال های مرتبط

مامان لنا مامان لنا ۱ سالگی
خانوما ی چی تعریف کنم لنا برای زردی بستری بود ۴روز من تو بیمارستان بودم ک دیدم پرستارا با چند دوربین اینا امدن تو اتاق بچه ها بعد یکی از دستگاهارو بردن بیرون بعد ک امدن ی بچه اوردن ی پسر ۱کیلو ۵۰۰ جونم براتون بگه مامان باباش صیغه محرمیت خونده بودن ک باهم آشنا بشن بعد پسره بره سرباز ک اگه از هم خوششون امد ازدواج کنن نگوو اینا با همین صیغه کارشونو میکنن دختره حامله میشه اما چون لاغر اندام بود دیده نشده بعد مادر شوهرش میگفت خواستیم بریم شهرستان همین دختره ک حامله بوده گفته منم میام شوهرشم سرباز بود بعد تو راه با پدر شوهر مادر شوهرش دردش میگیره مادر شوهرش میگفت هی ب خودش میپیچیده گفتم چته چیزی نگفته دیگه خیلی ک بهش فشار میاد داد میزنه ک بچه داره میاد خلاصه دختره تو ماشین زایمان میکنه مادر شوهر هم ناف بچرو گره میزنه میبره سریع میارن بیمارستان این بچه انقدر کوچیک بود ک با سرنگ شیر میخورد خوب بخش اصلی بابای بچه چندسالس بود ۱۸سال مامانه هم ۱۸سالش بود پرستارا میومدن میدیدن واس هم تعریف میکردن اره نامشروع تو ماشین ب دنیا امده پرستارا گفتن ۳۳هفته ب دنیا امده اخرم مامانش نمیدونست چند ماهش بوده
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۷ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت چهارم:

دکتر بیهوشی، شیر دادن به بچه رو تا ۸ ساعت بعد به هوش اومدن ممنوع کرد و من ساعت ۶ غروب که راه افتادیم از بیمارستان، نصفه شب تونستم به بچم شیر بدم و این مدت فقط غذا و آب و کلی شیر ماجان خورد. خودم هم داروهامو که مسهل و مسکن و ضد عفونت هست سروقت خوردم.
دکتر گفت آخر شب باید برم تو تشت آب گرم بشینم و پانسمانمو بردارم و بعدش دیگه پانسمان نمیخواد. شاید باورتون نشه اصلا درد و سوزش قبل عمل رو نداشتم. فقط یه ذره بود با خواب آلودگی و بیحالی. رفتم تو حموم و نشستم تو تشت. چسب رو راحت برداشتم و بانداژها رو یکی یکی برداشتم تا رسیدم به بانداژ آخر. بانداژ آخر یه طرفش داخل سوراخ مقعدم بود. چشمتون روز بد نبینه، مردم و زنده شدم تا این بانداژ دراومد. انقدر که درد میگرفت و میسوخت. وقتی هم در اومد سرش قرمز خون بود. ولی بالاخره تموم شد و پانسمانمو خارج کردم. یه کمی تو آب گرم نشستم و بعد اومدن بیرون. روغن زیتون زدم تا چرب باشه. فقط گرفتم خوابیدم. اصلا چشمام باز نمیشد. درد و سوزش داشتم به خاطر درآوردن اون بانداژ آخر ولی کم بود و راحت خوابیدم.
یه استرسی این وسط داشتم، اولین مدفوع بعد از عملم قراره چی بشه....