تجربه زایمان طبیعی
قسمت دوم
بعد از اینکه اکبر ابادی بستری شدم داخل همون اورژانس سه. دفعه معاینه شدم که گفتن ۲سانت شده رحمم دیگه نوار قلب گرفتن دیدن انقباضام زیاده گفتن که برم زایشگاه
بعد بدیش اینه که همراه نمیزاشتن بیاد گوشیمم ازم گرفتن واقعا حس خیلی بدیه
منو بردن تو یه اتاق که هیچکس هم نبود تک. و تنها بودم اونجا. صدای جیغ و داد میومد تا صبح سه نفر. زایمان کردن واقعا از استرس مرده بودم
همش به پرستاره میگفتم توروخدا فقط برم خونه من میترسم من. نمیخام چکارکنم
میگفت معلوم نیست الان زایمان کنی که شاید بری بخش
تا. خود صبح ساعت ۸ چندبار معاینه شدم که همون ۲ سانت بودم فقط خداروشکر میکردم واقعا دیگه رفتم داخل بخش
درک کنید کسی همراهت نباشه دلت میگیره خیلی بده
چون کسی پیشم نبود دکتر که اومد بالاسرمون هرکاری کردم که رضایت شخصی بدم برم خونه قبول نکرد که نکرد چون از شب. قبلش ترسیده بودم به شوهرم میگفتم توروخدا صحبت کن یا منو ببر یا بگو سزارین. بشم
نامردا هیچکدوم رو قبول نکردن گفتن فقط طبیعی🥲
من همش اشکم میومد گریه میکردم همش میخاستم برم فقط سزارین اما قبول نمیکردن لحظه خیلی خیلی بدی بود
دیگه ساعتای ۲بود فکر میکنم ناهار رو که اوردن زیر دلم هی درد میگرفت ول میکرد من ناهارمو باکلی درد خوردم
اشکمم میومد

۳ پاسخ

کل ورامین پیشوا یه بیمارستان خوب نداره لعنتی

من ازغروب منتظرم😅😅

خب بعدش ؟

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۹ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی #پارت۲


دردای کمرم ادامه داشت و کم کم به لک بینی افتادم چون دکترم گفته بود تا موقع زایمان باید برم ان اس تی بدم رفتم بیمارستان اونجا هم بازم معاینم کردن ولی بازم خبری از دردای زایمان نبود تا اینکه ۳۷هفته شدم و دوباره رفتم برای ان اس تی اونجا دستگاه انقباظ نشون داد ولی من دردی نداشتم دکتر اومد بالای سرم و چون جنینم تک شریان بود قبولم نکرد و منو ارجاع داد به بیمارستان امام رضا خیلی استرس داشتم از اینکه چرا قبولم نکرد
خلاصه ۳۷هفته ۱ روز رفتم بیمارستان امام رضا بعد از معاینه بازم مشخص شد۱سانتم بستریم کردن و ازمایش گرفتن گفتن صبح باید سونو بدم اگه بچه وزن نگرفته باشه ختم بارداری میدن
صبح رفتم سونو و بهم ختم دادن یک ترسی کل وجودم رو گرفت خیلی از زایمان طبیعی میترسیدم بهم لباس دادن و منو بردن زایشگاه
اونجا چندتا از ماما ها بازم اومدن معاینه کردن
معاینه هاشون واقعا دردناک بود حس میکردم زخم شدن دهانه رحمم رو
فقط التماس میکردم از ژل استفاده کنن و اروم باشن ولی گوش نمیدادن میگفتن باید معاینه دردناک داشته باشی تا دهانه رحمت باز شه منم ناچار قبول میکردم
ساعت ۱۰ صبح منو بردن زایشگاه و هر نیم ساعت معاینه تحریکم میکردن
تا شاعت ۲ که دکتر اومد بالای سرم و من بازم همون ۱ سانت بودم😭😭😭😭
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۳ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان آریَن🩵🥹 مامان آریَن🩵🥹 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
(پارت پنجم)
از ساعت ۶ صبح تا ۱۰ صبح بازم یه فینگر بودم و دیگه کم کم داشتم ناله میکردم و دست خودمم نبود
ساعت ۱۰‌اومدن معاینه کردن،گفتن نزدیک دو سانته
میگفتن اخه تو چرا پیشرفت نمیکنی،۶مینجوری پیش بری باید ببریمت اتاق عمل
قشنگ ترسیده بودم 🥺
و دیگه دردهام شدت گرفت و دیگه نمیتونستم تحمل کنم🥺
مامانم اومده بود داخل و کنارم ایستاده بود و همراه هر قطره اشکی که من میرختم اونم گریه میکرد و من دیگه به جایی رسیده بودم که از شدت درد خودمو میزدم و موهامو میکشیدم

به مادرم گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم برو بگو بیان بهم بی حسی بزنن
اومدن معاینه کردن و گفتن دو سانته تا به پنج نرسی نمیشه بی‌حسی زد
همینجور مدام هی گریه میکردم
از ساعت ۱۰ تا ۱۲ دیگه من فقط داد میزدم و واقعا هم دست خودم نبود و بلند بلند صلوات می‌فرستادم
وقتی اومدن معاینه کردن گفتن ۵ سانت شدی زنگ بزنین دکتر بی‌حسی بیاد
وای اسم دکتر که اومد من کم طاقت تر شدم🥺
همش دعا دعا میکردم زود بیاد که بالاخره ساعت ۱ ظهر پیداش شد و به محض بی حسی زدن من آروم شدم و خوابیدم
سونیا🌱 سونیا🌱 قصد بارداری
مامان نیکی مامان نیکی ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت دو

ساعت دو صبح بود که رفتم بیمارستان تا کارای بستری مو کردن و بخیه سرکلاژ و باز کردن ساعت 4بود یه فینگر باز شده بودم
هر چند دقیقه میومدن معاینه میکردن و انقدرررر من معاینه شدم که تا اخرعمرم از دکتر زنان بیزار شدم هر دقیقه یه دانشجو میومد و من بودم که التماس میکردم من نمی تونم طبیعی. کل بارداریم استراحتی بودم نه ورزشی نه رابطه ای نه تحرکی... حتی مامانمم بهشون گفت هرچقدر هزینش بشه مشکلی نداریم ببریدش سزارین
ولی اصلا توجهی نمیکردن. خلاصه ساعتای ده صبح بود رسیده بودم به هفت سانت و دردام زیاد شده بودن و مامای خصوصی که گرفته بودم مرتب ماساژم میداد و ورزش میکردیم و با اب گرم روی شکم و کمر و واژنم ارومم میکرد و همچنان هی میومدن و معاینه ام میکردن ساعت یک شده بودم 10 سانت
و بدترین دردا رو داشتم تجربه میکردم هرچی زور میزدم سربچه تو لگن قرار نمیگرفت و من فقط التماس میکردم بچم چیزیش نشه منو ببرید سزارین
دیگه ساعت دو. دکتر اومد گفت ببرید اتاق عمل
من بودم که درد طبیعی میکشیدم و میرفتم که سز بشم
خدایا سردشمنمم نیاد واقعا درد بدیه
.....
مامان آقا کارن مامان آقا کارن ۹ ماهگی
پارت ۴ زایمان
اینم بگم من به دکترام گفتم که لطفا کیسه ابمو پاره نکنید من میترسم اونا هم قبول کردن میگم چون من به حرفشون گوش میدادم خیلی مهربون بودن خدایی ، بعد کیسه آبم خودش پاره شد که هی بازم گفتم خدارو شکر کلا من همش شکر گذاری میکردم بعد مجدد معاینه شدم که گفتم همون دوسانتو نیم سه سانتی ولی دوسانت بودم بخاطر اینکه بهم روحیه بدن میگفتن سه سانت🤣 خلاصه ساعت شد ۲ که اخرین نفر از اتاقمون هم زایمان کرد اتاقای بغلی هم کلا دونفر مونده بودن که ساعت پنج کامل همه زایمان شدن و رفتن بخش و من موندم تنها
دکتر دیگه خسته شده بود از من اومد چک کرد دید همون دو سانتو نیم موندم ، دردای زایمان طبیعیمم خیلی زیاد شده بود و دیگه انگار بچه میخواست بیاد بیرون اما دهانه رحمم بسته بود
خلاصه ساعت شد هفت هشت که دیگه بازم چک کردن دیدن همون دوسانتو نیم موندم و گفتن که دوتا nst میگیریم و فشارتو چک میکنیم اگه نرمال بود ادامش فردا اگه نه تعیین تکلیف میشی ( منظورشون سزارین )
که همین حرفو که زد انگار بچه تو شکمم ارور داد 🤣 اکسیژنش کم شد منم فشارم رفت بالا
که سریع بردنم سزارین
برای منس که واقعا شرایت طبیعی اوردن نداشتم مثل معجزه بود و تو داخل اتاق عمل خیلی خوشحال بودم که بلاخره منم بچم میاد بغلم و میرم خونه
واقعا خسته شده بودم
و خداروشکر اینجوری پیش رفت و راضی بودم
، اینم اضافه کنم که خیلی از هم اتاقیام تو سه چهار ساعت بدون اینکه خیلی درد بکشن فول میشدن و زایمان میکردن و وقتی رفتم بخش دیدمشون و همه راضی بودن
من خیلی تلاش و پافشاری کردم که طبیعی بیارم اما بدنم نتونست ،ولی از سزارینم خیلی راضی بودم
انشالله هرکی هم که نینی داره زایمان راحت داشته باشه ❤️🌸