اینم از خاطره ی هم سخت و هم شیرین روز زایمانم☺️ پارت ۱
من به خواست خودم سزارین میخواستم
و از قضا میتونستم روز تولد خودم بچمو بدنیا بیارم و به دکترم گفتم همون روز برام تاریخ عمل بزنه و خداروشکر هیچ مشکلی نبود و قرار شد من روز تولدم دخترم رو بدنیا بیارم
دکترم گفت ساعت ۷ صبح عملت میکنم و ساعت ۵ بیمارستان باش
ساعت ۱۰ شب ناشتاییم رو شروع کردم و رفتیم خوابیدیم
دقیقا ۳۸ هفته بودم
ساعت ۱۲ شب انگار خدا گفت تولدت مبارک...بیدار شو بریم کادو تولدت رو بدم...

درد بدی یهو زیر شکمم رو گرفت
نشستم سر جام که احساس کردم اندازه یه لیوان آب ازم ریخت
تو تاریکی نفهمیدم اب بود یا خون
چراغو روشن کردم دیدم بله کیسه ابم پاره شده
خیلی ترسیده بودیم
همه چیز اماده بود ساکا بسته بودن ولی برای چند لحظه نمیدونستیم باید چیکار کنیم
چون من میخواستم تهران زایمان کنم و الان نمیدونستم بریم تو کرج بیمارستان یا مستقیم بریم همون بیمارستانی که میخواستم زایمان کنم...
با دکترم تماس گرفتم و گفت برو تهران بستری شو تا تایم عملت
من هر بیست دقیقه درد بدی داشتم
سریع از زیر قران رد شدیمو خیلی زود خودمونو رسوندیم بیمارستان و رفتیم اورژانس و زنگ زدن زایشگاه با یه ویلچر اومدن دنبالم و منو بردن
لباسامو عوض کردم و تحویل شوهرم دادن و یه سرم بهم زدن و ان اس تی بهم وصل کردن و گفتن بمون تا ۷ صبح تایم عملت

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۷ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۳
شب رفتم بیمارستان پرونده باز کردم و ساک زایمان گرفتم گفت فردا صبح ساعت ۷ این جا باش وقتی اومدم خونه ساعت ۱۲ شب بود تا ساعت ۳ شب خوابم نبرد تمام وجودم شده بود ترس و نگرانی و اینکه آیا انتخابم درست بوده یا نه
بعد از خستگی بیهوش شدم ساعت ۵ بیدار شدم آبمیوه و آب خنک رو گذاشتم تو ساک و یه دوش آب گرم گرفتم و اسکات زدم .
برای آخرین بار با نی نی تو شکمم خداحافظی کردم و نوازشش کردم
بعد ساک خودم و نی نی و وسایلا رو برداشتیم و راهی بیمارستان شدیم .
با مامان و بابام و همسرم خداحافظی کردم رفتم بخش زایشگاه و ماما اومد بهم لباس سفید داد و کمکم کرد برام پوشید خوابیدم رو تخت معاینم کردن دو سانت بودم ان اس تی رو بهم وصل کردن حرکات بچه خوب بود و بعدش هم بهم سرم فشار وصل کردن اومدم پایین تا ورزشا رو شروع کنم ماما بهم گفت هر موقع درد داشتی دستاتو بزن به دیوار و اسکات بزن هر موقع تموم شد پاهات رو مثل پنگوئن ببر بالا و بکوب رو زمین یه ساعتی همین طور ورزش کردم اصلا استراحت نکردم
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۴ ماهگی
مامان امیرعلی🧸🩵 مامان امیرعلی🧸🩵 ۱ ماهگی
*تجربه زایمان*

سلام خانما
زایمان من طبیعی بود
۳۹ هفته و ۳ روز زایمان کردم
۱۲ شب دردام شروع شد ولی زود نرفتم بیمارستان( چون دو روز قبل درد داشتم و رفتم ولی گفت منظم نیستن و دهانه رحم یکسانت بازه بستری نشدم ) مدام ورزش میکردم ، یادمه اون شب چندبار رفتم زیر دوش اب گرم اسکات زدم دردام کمتر میکرد
دردام شدید میشد کیسه آب گرم میذاشتم رو کمرم و حالت سجده میرفتم و دم و بازدم عمیق.
ساعت ۴ صبح میشد دردام شدیدتر شد و نمیتونستم تحمل کنم همسرم بیدار کردم بریم بیمارستان
ساک خودم و نی نی رو برداشتیم و از زیر قران رد شدم ؛ همونجا گفتم خدایا من رفتم بیمارستان بستری شم و با بچم صحیح و سالم برگردم خونه🥲
اونجا که رسیدیم معاینه کرد دو سانت بودم و گفت چون خونریزی داری بستری میشی .
بهم گفتن برو ورزش کن
از شانس خوبم و لطف خدا اونشب شیفت ماما همراهمم بود😍
شروع کردم اسکات زدن و ورزش روی توپ
ماما همراهم خیلی کمکم میکرد .
دو دفعه ان اس تی گرفتن تا ضربان قلب پسرم چک بشه
ساعت نزدیک به ۶ صبح بود معاینه کرد گفت ۴-۵ سانتی و پیشرفتت عالی بوده .
تا اینجا دردا اصلا واسم سخت نبود و با تکنیک هایی که بلد بودم کنترل میکردم.
ساعت ۷ صبح دکترم رسید بیمارستان و انگار نور امیدم رسید😍😂
از قبل با دکتر بیشهوشی هماهنگ کرده بودن واسه اپیدورال
با ماما لباس زایمان پوشیدم رفتیم اتاق زایمان😍
دکتر بیهوشی اومد و با خوش رویی گفت سلااام مامان قوی😍😂 بعدم امپول رو زد گفت تا ۱۰ بشمر من شمردم و کامل بی حس شدم دیگه ...😅
و دیگه هیچ دردی نداشتمم
مامان مرسانا مامان مرسانا ۹ ماهگی
دومین متن
بعد از ترکیدن آماده شدیم رفتیم بیمارستان بدون کوچکترین دردی که واقعا خودم میترسیدم هی دعا دعا میکردم که درد بیاد ولی اصلا انگار نه انگار تو طول مسیر ازم چند باری آب به اندازه زیاد ریخت تا برسم بیمارستان رسیدیم و بستریم کردن بیمارستان بهارلو تهران یه اتاق بردن که فقط خودم بودم آوردن بهم سرم وصل کردن و یه آمپول هم از کنار پام زدن و چند تا آمپول هم به سرم ساعت ۱۲:۳۰ بستری شدم تا ساعت ۱:۳۰ تو اتاق تنها حوصلم سر رفت هیچ دردی هم هنوز نیومده بود به ماما گفتم میشه مادرم بیاد حوصلم سر رفت رفت گفت مامانم اومد با آبمیوه و خرما که از قبل گفته بودم بگیرن بعد آروم آروم دردام شروع شد چون مادرم کنارم بود دیگه ماما نموند پیشم می‌رفت چند دقیقه یه بار میومد سر میزد بودن مامانم خیلی خوب بود تا دردام شدید شد ماما گفت برو به شکم و کمرت آب بگیر که این کار خیلی خوب بود درد رو کمتر میکرد با زیادشدن دردام چون از قبل درخواست اپیدورال کرده بودم معاینه کرد گفت فعلا ۳ سانتی باید تا ۵ برسی تا بگم دکتر بیاد بزنه با سختی و تحمل درد زیاد به ۵ رسیدم گفتم بگو بیاد دکتر بزنه که گفتن دکتر تو اتاق عمله گفتیم بیاد دوباره یک ساعت درد افتضاح کشیدم تا دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی دیگه نمی‌زنم خون ریزی داری شدید وضعیت بچه هم خوب نیست حالا بچه هم نیومده بود جلو هی موقع دردام گفتن زور بزن تا بچه رو بکشیم بیاریم جلو سخت بود ولی خدا کمک کرد از پسش بربیام حدود نیم ساعت تلاش کردن تا بچه رو بیارن جلو بعدش بچه اومد بیرون خدا رو شکر بعد از اومدن بچه تمام دردا تموم شد چون از زایمان قبلیم تا الان ۱۰ سال گذشته بود سر اون خیلی سخت شد و
مامان مَهان💗 مامان مَهان💗 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
۳۷ هفته و ۳ روز زایمان کردم 🤌🏻
۱۵ دی ماه عصر یکدفعه زیر شکمم درد احساس میکردم
دردش اینطور بود که می‌گرفت و ول میکرد
اول خیلی بیخیال بودم و میگفتم خوب میشم
اما تا آخرای شب تحمل کردم و تایم گرفتم دیدم خیلی منظم شده اول هر ده دقیقه بود بعد هر ۷ دقیقه و بعد هر ۵ دقیقه شده بود
دیگه نگران شدم ساعت ۱۲ نیم شب رفتم زایشگاه
اونجا ان اس تی انقباض های منظم رو نشون میداد هر ۵ دقیقه و معاینه شدم دهانه رحم ۱ سانت بود
دیگه اومدم خونه گفتم استراحت کنم همین یکی دوهفته ک بچه ۳۷ هفته بدنیا نیاد حدقل تا ۳۹ هفته برسم
اما تا صبح درد داشتم
۱۶ دی ماه هم کامل درد داشتم به طور منظم یعنی حتی نبود که ربع ساعت درد نداشته باشم
انقباض ۵ دقیقه ای رو کامل داشتم کل روز و حتی شب ها هم نمی‌تونستم بخابم
۱۶ ام گذشت و ۱۷ ام صبح گفتم برم بیمارستان باز
اما باز نرفتم و تحمل کردم و چونکه دانشجوعم ساعت ۸ صبح رفتم امتحان دادم که مثلاً بعدش برم بیمارستان ولی نرفتم اومدم خونه باز درد هام رو تو خونه کشیدم
تا ساعت ۸ نیم شب که اصلا دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم طاقتم تمام شد رفتم بیمارستان اونجا معاینه کرد و آن اس تی گرفتن دهانه رحم ۲ سانت باز شده بود
مامان شفتالو مامان شفتالو ۱۱ ماهگی
سلام مامانا
میخوام تجربه زایمانم رو بگم انشاالله که به دردتون بخوره
من طبق تاریخ ان تی قرارشد ۱۶ اسفند به روش طبیعی اپیدورال زایمان کنم.. تاروز ۱۶ پیاده روی، شیاف گل مغربی، اسکات، دوش آب گرم، گرمیجات و..... همه رو انجام میدادم ولی دریغ از یه ذره درد روز ۱۷ سرماخوردم رفتم زایشگاه گفتم مریض شدم یه دارو بدید تافردا که قراره بیام برای بستری دیگه بادکترم تماس گرفتن و همون روز جمعه ۱۷ اسفند من بستری کردن و از ساعت ۶ عصرآمپول فشاررو شروع کردن تا ساعت ۱۲ بهم وصل بود ولی دردنداشتم معاینه هم شدم گفتن رحم عالیه ولی دهانه بسته ست روز شنبه هم از صبح آمپول فشاررو شروع کردن واسم تا عصر، ان اس تی هم مدام بهم وصل بود که شنبه عصرمتوجه شدن ضربان قلب بچم اومده پایین و اکسیژن وصل کردن بهم و آمپول رو قطع کردن روزی سه بار معاینه میشدم ولی دریغ از یه سانت باز شدن، شب بازم بهم وصلش کردن تا ساعت ۱ شب دوباره قطع کردن تا ساعت ۳ شب بازم وصل کردن صبح بازم اومدن معاینه گفتن همچنان بسته ست ساعت حدودای ۱۱ بود دستگاه مدام آلارم میداد که ضربان قلب بچه اومده پایین روی ۱۰۰ یا پایین تر اومده بود سریع اومدن آمپول رو قطع کردن و بازم اکسیژن وصل کردن بازم اومدن معاینه کردن که واقعا جونم داشت بالا می اومد از درد و قصد داشتن کیسه آب رو پاره کنن که هرکاری کردن نشد دیگه خودم شروع کردم به جیغ وداد که دیگه نمیزارم بهم دست بزنید وواقعا هم نزاشتم 😂به دکترم بگید بیاد پولش رو میدم سزارینم کنه پرستاراهمه موافق بودن خودشون هم میگفتن توکه درد نگرفتت دیگه نمیگیرتت
مامان عشق مامان عشق ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی(قسمت دوم)

شب دکتر چک کرد و گفت حدود ۴ سانت باز شدم و منو به بخش زایمان انتقال دادن که اونجا اتاق تک نفره بود و میتونستم با همسرم تنها باشم. دکتر شیفت شب بهم گفت چون پیشرفت زایمانم خیلی طول کشیده و هنوزم انقباضاتم شروع نشده، اگه موافقم کیسه آب رو پاره کنند تا روند سریعتر اتفاق بیفته. من ترسیده بودم و از طرفی هم چون ساعت حدود ۱۲ شب بود خسته بودم و فکر میکردم اگه الان با پاره شدن کیسه آب دردام شروع بشه، خب خیلی خسته هستم وتوان زایمان ندارم. فکرامو بهشون گفتم و اونا هم گفتن هر طور که من میخوام و میتونن فردا اینکارو بکنن تا منم کمی استراحت کنم.
روز پنجشنبه (روز سال تحویل) صبح باز دکتر منو معاینه کرد ولی خبر جدیدی نبود، خلاصه کیسه آب رو پاره کردن، هیچ دردی نداشت و فقط حس کردم که آب گرمی داره ازم خارج میشه، البته نه با شدت. سال تحویل شد و ما تو بیمارستان بودیم و در انتظار اومدن پسر قشنگمون. حدود ۵ ساعت از پاره کردن کیسه آب گذشته بود ولی انقباضات من منظم نشد، کمی درد داشتم ولی درد زایمان نبودن چون نظم نداشتن و شدتشون هم کم بود. در این بین من ورزش میکردم، روغن تراپی کردم و یک سری کارهای دیگه که ماما پیشنهاد میداد ولی خبری از درد زایمان نبود.
طرفای ساعت ۳ ظهر به پیشنهاد دکتر، القای زایمان از طریق تزریق هورمون اوکسی توسین رو شروع کردن، از دوز پایین شروع کردن و هر نیم ساعت دوزش رو بیشتر کردن. یک ربع از تزریق نگذشته بود که انقباضات من شروع شد. به طور منظم هر ۶ دقیقه یکبار، درد خیلی شدیدی زیر دلم و بالای شکمم شروع می‌شد که توی کل شکمم میپیچید. حدود ۳۰ تا ۴۰ ثانیه طول می‌کشید و ول میکرد و دوباره ۶ دقیقه بعد باز شروع می‌شد.