بسم الله القاسم الجبارین(با لحن اون آقای سخنگو بخونین😁)
قرار بود براتون تجربه بزارم، الوعده وفا
اول بزارین یه مقدار نرگس رو براتون باز کنم😁 نرگس بسیااار شیطونه، اینکه هر مادری میگه بچه‌ی من شیطونه نه، اونجوری که هرجا باشم بهم میگفتن دعا میکنیم دومیت مثل نرگس شر و شیطون نشه که پدرت درنیاد😌
شیطنت نرگس هم به شکلیه که همش دلش میخواد فعالیت کنه، به کسی آسیب نمیزنه، فقط انرژی بسیار بالایی داره...بچگیش هم خیلی آروم نبود قدرت خدا🫤 جدا از اعتصاب شیر و رفلاکس تا ۵ ماهگی، کلا آرامش نداشتم از دستش😌
خودش هم از دست خودش آرامش نداشت در حدی که یه یاعلی گفت و ده ماه و نیم مستقل راه افتاد🙂
به شدت باهوشه البته، من از همین هوشش استفاده کردم و قبل از دنیا اومدن علی آماده‌اش کردم...
مثلا بهش یاد دادم با خودش بازی کنه، لگو بازی، ماشین بازی، لالا کردن عروسکش، یا حتی چرخیدن و فضولی کردن تو خونه🤝🏻
و اینجوری از وابستگیش به خودم که درخواست کنه همیشه من پیشش باشم کم کردم...
با اومدن علی، نرگس روز اول فکر می‌کرد عروسکه، میخواست بغلش کنه و لالاش کنه، اما تا گریه کرد به شدت ترسید(از اسباب بازی های صدا دار میترسه) در حدی که اون شب تا صبح با هر صدای کوچیک علی از خواب میپرید💔

اینجا هم میخواست داداششو‌ بغل کنه ببره دَدَر(ما حساسیت نشون نمیدیم چون بیشتر لجبازی میکنه و حساس میشه)

تصویر
۱۸ پاسخ

علی برعکس نرگس آرومه، خوشبختانه رفلاکس و کولیک نداره...من هنوز چالش خاصی باهاشون ندارم، تنها چالشم‌ شب بیداریه، که از اونجایی که بچه‌ها رو با شوهرم تقسیم کردیم و شیر نرگس با شوهرم و شیر علی با منه، من حتی مشکل شب بیداری هم ندارم، برعکس شوهرم که پدرش دراومده☺️😂 چون نرگس هر ۲ ساعت بیدار میشه اما علی از ساعت ۱ اینا تا ۷ صبح بیدار نمیشه برای شیر💃🏻
فقط هنوزم نمیتونم خیلی علی رو دم دست نرگس بزارم چون هی میخواد بغلش کنه، تا امروز (۳۸ روز گذشته از زایمانم) علی اکثرا روی میز ناهارخوری بوده(ما بچه هامونو به جای وعده‌ی غذایی میل میکنیم، گرونیه دیگه🙂‍↔️) نه چون اتاق خوابامون‌ با راهرو از هال جدا میشه و اگر بزارمش تو اتاق و درو ببندم صداشو نمیشنوم، تنها بلندی موجود تو خونه هم همین میز ناهار خوریه...
دیگه امروز یه مقدار گذاشتمش‌ پایین که کم کم بهش عادت کنه(البته همشششش میگه بدش بغل من🤦🏻‍♀️)
همسر من از ساعت ۶ صبح تا ۲ عصر سرِکاره و خودش کمکی برام محسوب میشه...
حالا بخوام بهتون بگم، من فعلا راضی ام، بیشترم مشکلم با نرگس و شیطنتاشه‌ که خب اصلا به علی مربوط نمیشه✋🏻
عصرها هم نرگس و باباش زودتر میخوابن و من و علی بیداریم، باز اونا بیدار میشن، من و علی میخوابیم(چون نرگس هنوزم یه مقدار به صدای علی حساسه، یعنی الان اینجوریه که علی صداش درمیاد نرگس میره سراغش که بغلش کنه، حتی تو خواب هم صدای علی رو بشنوه از اونجایی که خوابش سبکه بیدار میشه🥴)
ولی این رو بدونین که من کمکی دارم(همسرم) و علی پسر آرومیه‌، که قطعا اگر یکی از این دوتا متفاوت بود اوضاع و شرایط منم فرق میکرد🫶🏻
باز دو سه ماه دیگه آپدیت میدم از شرایطم بهتون❤️

عالی بود انقد قشنگ می‌نویسی که وقتی تاپیک می‌ذاری با ذوق میام میخونم

چه قلمی!خداروشکر😍

عزیزم نمیدونم چرا تاپیکاتو قبلا نشون نداده بود برام، الان اومدم خوندم خیلی جالب نوشتی😁 خدا هردو گلتو برات حفظ کنه، شماروهم برای بچه ها🌹تنتون سلامت♥

عزیززززم ❤️
ان شاءالله خداحفظشون کنه برات😍🥺

منم خیلیییی دوست دارم زودتر بچه دوم رو بیاررررم تا بامحمدحسن همبازی بشن
ولی شوهرم از صبح تا شب نیست و وقتی میاد ایقدرررررر خسته‌س که بمب بترکه از خوابش بیدار نمیشه😂🙂
و اینم بگم که پسرم کاملا شبیه نرگسه
منتهی ورژن پلاسش😂

بخاطر همین فعلا دست نگه داشتم😐😅🖐🏻

خداروشکر عزیزم
تنتون سلامت

خدا حفظشون کنه و چشم بد ازشون دور باشه انشالله🧿♥️
منم تمام ترسم اینه که دومی مثل ابراهیم کولیک شدید داشته باشه و تا ۴ ماهگیش بشدت برام سخت بگذره🥲ولی هی دارم به خودم دلداری میدم و انرژی منفی نمیدم بلکه کولیکی نشه..



راستی مهدیه جان،من تجربه شیردهی ندارم چون بخاطر یسری شرایط ابراهیم از اولش شیر خشکی بود،میشه برام توضیح بدی که داری از چه چیزهایی پرهیز میکنی؟ودارو و مکمل و چیزای مقوی چی استفاده میکنی؟

خداخفظشون کنه
از تحربه ی زایمانتم‌وقت داتشی بزار
اینکه میگن پشت هم زایمان طبیعی راحتتره درسته؟

آخی چه جالب نوشتی

کاش عکس کارتونی نشدشون میذاشتی😍😂

جوونم چه عکس قشنگی مثل عروسکن

انقد راحت تعریف کردی دلم خاست بچه دوم بیارم😂😍

فقط اینک نرگس گلی علی اقا رو بغل کرده😂😂😂من بودم سکته میزدم

به به الحمدلله
خداروشکر که راضی ای
یکی از فامیلامون بچه هاش با هم ۱۸ ماه اختلاف سنی دارن و دقیقا مثل شما بزرگه دختره و کوچیکه پسر.
الان که کوچیکه نزدیک سه سالشه، اینقدررر این دوتا باهم خوبن که حد نداره. قشنگ باهم بازی میکنن و هوای همدیگه رو هم دارن و احتیاجشون به مامانشون خیلی کمه 😁

عزیزدلم.
الحمدالله. ❤️🤲🏻
خدا دسته گل‌هات رو واست حفظ کنه و به هممون صبر بچه داری و بچه های زیااااد بده😁😁
مهدیه من ترسم از بچه دوم میدونی چیه ؟ اینکه محمدامین کلا بچه اذیت کنی نبود غیر از حساسیتش به پروتئین گاوی که رژیم سختی گرفتم به خاطرش.
بعد میترسم این بچه ما رو بد عادت کرده باشه بعدی پدرمونو در بیاره🥴

خداروشکر. ان شاءالله ب سلامتی بزرگ بشن و با هم همبازی بشن

عزیرم درخواستمو قبول کن لطفا

خداروشکر عزیزم
خوشحالم که از شرایطت راضی هستی
امیدوارم که همینطوری عالی پیش بری

سوال های مرتبط

مامان یاسین مامان یاسین ۱ سالگی
خب بعد از ۲۴ ساعت که از واکسنش گذشته بیاین براتون تعریف کنم ، چون دیگه فکر نمیکنم علائمی داشته پیدا کنه
من همه ی اینایی که اینجا گفتم رو مو به مو اجرا کردم از یه هفته قبل شروع کردم به تقویت کردنش
صبح واکسن غذای مورد علاقه اش رو دادم البته نذاشتم زیاد بخوره که معده اش سنگین نشه چون ممکنه بعد واکسن حالت تهوع بگیرن
قبل واکسن اصلا مسکن ندادم واکسن که زدیم اومدیم خونه شربت پاراکید نصف وزن بهش دادم
و شروع کردیم به بازی کردن و کارای مورد علاقه و دنبال بازی این وسطا مرتب بهش آب و مایعات دادم ، هندونه ، آب هویج ، آب انار و انگور دیروز دادم خورد ، شیرش هم از روزای دیگه بیشتر دادم به جاش حجم غذاشو کم کردم ولی مقوی دادم .
از ساعت ۱۰ که اومدیم خونه تا ساعت ۲ یه سره داشت راه میرفت منم هر دوساعت وقتی مینشست آب سرد میریختم تو کیف ای سرد و از روی پاچه شورتش میذاشتم رو حتی واکسن
یعنی فقط خنکی اون میرسید به پاش ( هربار تا ده دقیقه میذاشتم باشه )
پاراکید رو دفعه های اول ۴ ساعت دفعه دوم ۵ ساعت تقریبا دادم تا شب بعدم دیگه از آخر شب تا حالا ندادم جون نه تب داشت نه درد
نصف شب هر نیم ساعت پاشدم تبش چک کردم که خداروشکر از ۳۷.۲ بالاتر نرفت
از شب که دیگه خوابید من شروع کردم هر یه ساعت پارچه گرم کردم گذاشتم رو پاش شب با شلوار خوابوندم و پتو رو پاش انداختم پارچه هم که گفتم هر یه ساعت گرم میگردم میذاشتم
خلاصه که خداروشکر راحت‌ترین واکسنی بود که گذروندیم
البته سر واکسن ۴ و ۶ هم خیلی اذیت نکرد ولی غر میزد
این واکسن نه غر زد نه تب کرد نه درد داشت حتی پاشم لنگ نمیزد و مثل همیشه تا الان مشغول بازی و بدو بدو کردنه
گفتم تجربه ام رو با شما هم در میون بزارم
مامان شکر پنیر مامان شکر پنیر ۱ سالگی
شیر شب هم از چهار ماهگی شروع کردم و از نزدیکترین تایم به وعده شب شروع کردم مثلا پنج ماهگی که غذا خور شد شام می‌دادم بعد نیمساعت شیر و بعد نیمساعت خواب و بعد به ترتیب از نزدیکترین تایم به وعده غذایی شروع به خذف کردم مثلا ده شب رو آب میدادم یک یا دو بامداد رو شیر میدادم بعد کم کم تایم گرفتم از ۱۵ دقیقه شروع کردم و هر سه شب دو سه دقیقه کم کردم تا تایم ۵ صبح که طرفای شش ماهگی بود و واسه دندون و مشورت با متخصص خواب این وعده تا حوالی یازده ماهگی ادامه داشت تا حذف کلی با همون شیوه قبلی شیر روز هم دخترم پنج‌وعده می‌خواد که با بازی و … دو نه دونه حذف کردم البته دخترم خودش تایم شب قبل خواب رو اول حذف کرد چون غذا و آب می‌خواد دیگه شیر تمایل نداشت و کم کم شیر پاستوریزه توی لیوان نی دار بهش دادم تا حس نمیدن درش ارضا بشه و سینه نخواد
البته دختر من یکساله ک شد پنج وعده در ۲۴ ساعت شیر می‌خورد که با آمادگی خودم و دخترم و با توجه به تحقیقات که شیر بعد یکسالگی ارزش غذایی نداره و صرفا یک عادت هست این پنج وعده رو شروع به کم کردن کردیم چون بچه یکساله نهایتا سه وعده شیر باید بخوره و کم کم با پیشنهاد جایگزین مثل میوه های آبدار و خنک و شیر گرم پاستوریزه تو لیوان نی دار و بازی و سرگرم کردنش وعده ها رو کم کردیم و سیزده ماهش که بود خودش کلا دیگه شیر نخورد و الان شیر پاستوریزه می‌خوره
مامان مهدیار مامان مهدیار ۲ سالگی
سلام به همتون
خواستم تجربه واکسن 18ماهگی مهدیار رو بگم
روز سه شنبه ساعت 11مهدیار و حاضر کردم بهش یکم ایبوپروفن دادم (به استامینوفن حساسیت داره) و رفتیم بهداشت از اول تا آخر که برگشتیم کلا گریه میکرد به خاطر این که از بهداشت می‌ترسه بعد اومدیم خونه باهاش کلی بازی کردیم تا پاهاش میگیره بعد خسته شد و خوابید بعد نیم ساعت از خواب بیدار شد و شروع کرد به گریه به خاطر پاش همون موقع بچه های خواهرم اومدن خونمون و چون خیلی بهشون وابسته شده خوشحال شد و درد پاشو یادش رفت همون‌طور که پاش لنگ میزد باهاشون می‌رقصید و بازی میکرد خلاصه کلی تحرک داشت تا شب که یکم بهونه گیری میکرد بعد جای آمپول و ایبوپروفن زدم ب بعد آروم شد و سر موقع هم بهش ایبوپروفن میدادم که تب نکنه یه کم سرش داغ میشد ولی با یه بار شستن صورت خوب میشد آخر شب هم که خوابید اما تا میخواست به طرف چپ علت بزنه پاش درد می‌گرفت م دوباره به طرف راست بر میگشت منم که تقریباً از ترس این که تب نکنه تا صبح بیدار بودم صبح هم که از خواب بیدار شد شروع کرد به راه رفتن و بازی کردن خودمم باهاش شریک میشدم تو بازی تا بهونه نگیره نزدیک ظهر هم با باباش بردیمش با ماشین دورش دادیم و اومدیم خونه همه چی خوب بود تا اینکه شب برق قطع شد مهدیار هم که بشدت از تاریکی متنفره و غر میزنه به خاطر همین نزدیکی خونمون مراسم شبیه خوانی بود رفتیم اونجا بعد با بچه ها کلی بازی و بدوبدو کرد تا خسته شدو خوابش برد تا الآنم که خوابه و خدارو شکر مشکلی ندارن
در کل مرحله سختی نبود واسه مهدیار امیدوارم واسه همه ی بچه ها آسون بگذره
۱۴۰۴/۵/۱۵
مامان سپنتا مامان سپنتا ۱ سالگی
لطفا همگی بخونید و جواب بدین
دختر جاریم 3سال و نیمشه و 2سال از پسرم بزرگ تره
از همون اول وسیله و اسباب بازی های پسرمو برمیداشت و وسیله های خودش هم دست پسرم نمیداد اون موقع ها پسرم کوچیک بود نمیفهمید الان دیگه متوجه میشه پسرم اگر دست به وسیله هاش بزنه میدوعه سمتش و از دستش محکم میگیره و پسرم قیافش عوض میشه و ناراحت میشه و اسباب بازی های پسرم هم همش دست اونه و دستش نمیده
حتی خوراکی هم که میخوام بهش بدم میاد از دستم میگیره و میره پیش مامانش در صورتی که من میخوام به دوتاشون بدم حدود یکسال پیش مامانش میگفت مشاور گفته وسیله های بقیه رو که بر میداره به هیچ وجه ازش نگیرین
رفتارش باعث میشه پسرم مدام گریه کنه و بد اخلاق بشه
جوری با ترس و لرز میره سمت وسایلش چون هر دفه از دستش گرفته پسرم ازش میترسه
اون شب مهمونی دعوت بودیم پدر شوهر و مادر شوهر و برادر شوهرم که مجرده و حتی شوهرم ریختن سرم که اسباب بازی برا پسرم نیارم که یه وقت خانوم سر اسباب بازی بچشو نزنه
نمیدونم چکار کنم واقعا اگر اسباب بازی هم نبرم اون یه عالمه اسباب بازی میاره دست پسرم هم نمیده باید بشینه نگاه کنه
چکار کنم این ایجوری پسرم عقده ای بار میاد