۴ پاسخ

ببین یه چی بگم منم دوره خانم آبادی بودم از ۳۱ هفته تا ۳۸ ورزش میکردم بعدشم با آمپول فشار و به سختی بعد ۱۵ ساعت زایمان کردم. زایمان واقعا سخته به قول تو آدم هر چقدرم سعی کنه زور خودش میاد منم زورم به مقعد میومد تازه ماما هم میگفت زور بده به مقعد نه به واژن. هر کدوم یه چیزی میگن. وزن بچه هم طبیعی و نرمال بوده. سزارین هم میکردی اونم بی عوارض نیست

عزیزم من سر زایمان اولم خیلی اذیت شدم و بیشتر این مشکلات و دارم و از اینکه ی دکتر خوب نرفتم و سز اختیاری نکردم خیلی پشیمونم ولی چ میشه کرد حالا این بچمم بیارم بعدش پیگیری میکنم و میرم دکتر ان شاءالله ک درست بشه و بتونم ب روزای اول برگردم
شمام برو دکتر نزار این مشکلات افسردت کنه
ب این فک کن ک چقدر شجاع بودی ک تونسی طبیعی زایمان کنی

نه عزیزم به خاطر وزن زیاد نبوده به خاطر این ماماهای بیسواده که سیس دکتر بودن برداشتن همین ۱ساعته زایمان کردنت این همه عوارض برات آورده هیچ کدومشون چیزی بارشون نیست

چقد بد زایمان طبیعی خودش ب اندازه کافی سخت و دردناک هست. اینکه بعدش هم بدنت درگیر و درد داری خیلی بده
دوباره برو ی دکتر متخصص حتما میتونه کمکت کنه

سوال های مرتبط

مامان نی نی کوشولو🩵 مامان نی نی کوشولو🩵 ۳ ماهگی
پارت ۹:
با بدبختی ودرد هزااار نشستم رو ویلچر وبردنم تو‌اتاق زایمان ...بلندشدم با بدختی نشستم رو صندلی و پاهامو انداختم بالا...ماما اومد چک کرد دوباره و گفت تو دردات زور بزن ..منم موقعی که دردام میگرفت زور میزدم ولی نمیتونستم درست زور بدم بدنم همکاری نمیکرد کم اورده بودم تموم بدنم از درد میلرزید ...گریه میکردم ومیگفتم نمیتونم.. زور میزدم ولی صدام میوفتاد تو گلوم حبس میشد راه نفسمو می‌گرفت احساس میکردم چشام الان از شدت زور زدن میزنه بیرون حس میکردم کبود شده صورتم انقد که فشار رو گلو وصورتم بود ...پرستار داد میزد زورتو بنداز تو معقدت باید فشار بیاری به معقدت ...هرکاااری میکردم نمیشد حبس میشد تو گلوم جوری که حس کردم گلوم مزه ی خون داد از اون همه فشار گلوم زخم شد...
خلاصه با هربدبختی که شد زور میزدم تا سرش داشت میومد بیرون یکمش اومد با درد شددددید که هرچی بگم کم گفتم واژنم داشت منفجر میشد یهو بدنم خالی کرد زورم قطع شد سرش دوباره برگشت تو😭😭😭پرستار داد میزد می‌گفت قطع نکننن و من انگار داشتم نفسای اخر زندگیمو میکشیدم.....
مامان پنبه مامان پنبه ۲ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت آخر
ساعتهای چهار و ده دقیقه بود که دکتر منو فرستاد توی سرویس که برم آب بریزم روی خودم و پاهام رو بشورم دوباره برگردم برای زایمان رفتم توی سرویس با اب گرم خودمو شستم و روی دلم و واژنم رو ماساژ دادم و وقتی برگشتم دکتر بهم گفت دو تا زور بزنی تمومه و از اونجایی که من هیچی نخورده بودم از نهار و چون خیلی بدون برنامه رفتیم بیمارستان چیز مقوی با خودم نبرده بودم فقط برای معاینه رفته بودم جون نداشتم که زور بزنم و هر چی زور میزدم آخرش دکتر می‌گفت به درد نمیخوره یه زور دیگه بزن آخر سر دیگه به هر سختی بود یه زور محکم زدم و دکتر گفت آفرین موهاش رو دیدم یکی دیگه و زور آخر رو که زدم خارج شدنش از بدنم رو احساس کردم و وقتی دکتر کشیدش بیرون گذاشتش رو شکمم همه دردام رو یادم رفت به خاطر اینکه چونش گیر کرده بود و زیاد تو کانال زایمان مونده بود دکتر کشیدش بیرون و بخاطر همین من سه تا بخیه داخلی خوردم
وزن دخترم موقع زایمان ۲۵۰۰ بود قدمش ۴۶ سانت
ساعت ۴:۲۹ صبح پونزدهم آذر به دنیا اومد به خاطر زیاد موندنش تو کانال زایمان یه روز بیمارستان بستری شد و فرداش با رضایت شخصی مرخصش کردیم
الآنم وزنش ۳۸۰۰ هست
مامان آقاعلی مامان آقاعلی ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 4
با کلی معاینه و درد و زور زدن ها بچه وارد لگن شده بود حس میکردم قشنگ ی چیز گرد توی لگنم با هر انقباض باید زور میزدم قشنگ حسش میکردم فشار میاد به اون جسم گرد که انگار گیر کرده بود ذره ذره حرکتشو می‌فهمیدم ماماها میگفتن داریم موهاشو می‌بینیم انگار بیشتر انرژی گرفتم برای زور زدن با اینکه بی حسی هم بودم ولی حس میکردم لگنم داره از هم متلاشی میشه
دیگه از شدت دردا فقط التماس خدا رو میکردم بچم زودتر به دنیا بیاد و فقط بزای اینکه ازین دردا راحت بشم بیشتر زور میزدم و حرف های ماما همراهم دقیق اجرا میکردم میگفت بین انقباض ها نفس بکش و موقع انقباض ها تا 10 بشمار و زور بزن و تا وقتی درد داری این کارو ادامه بده
دیگه دقیقه های آخر دردم وحشتناک شده بود که تمام بدنم انگار باهم گرفته بود دکترم که برش زد ی لحظه حس کردم مثل اینکه روحم از بدنم کنده بشه بی حس شدم برای ی دقیقه ی حالتی مثل اینکه ی ماهی لیز بخوره از دستت با سرعت حس کردم لیز خورد بچه اومد بیرون حتی بند نافش هم حس کردم دیگه انگار سبک شدم و ی نفسی کشیدم ولی دردام دوباره شروع شد دکترم داشت بخیه میزد که فکرکنم بی حسی ام داشت کم کم از بین می‌رفت می‌فهمیدم سوزنو فرو میکنه و میکشه که دوم سومی بود که داد زدم دارم درد و سوزش بخیه زدن حس میکنم همین جور که داشتم داد میزدم دارم حس میکنم بیهوشم کردم 😅
مامان شاهان مامان شاهان ۳ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی #پارت ۸



خلاصه با دکتر شروع به همکاری کردم با اون همه دردی که داشتم فقط به این فکر میکردم که اگه تلاش نکنم بچم ازیت مشه موقع انقباط که میشد خانم دکتره با دستش منم با زور به اومدن سر بچه داخل واژن کمک میکردیم تا اینکه ساعت ۶صبح بود گفت سه تا زور قوی بده بچه سرش میاد بیرون همین کارو کردم و بعد دکتر گفت تخت زایمان اماده کنن منم التماس میکردم خانم دکتر تورو خدا برش بزن من دیگه توان زور زدن ندارم انقدر دردم زایاد بود خودم از روی تخت پیاده شدم و دوبدم سمت اتاق عمل منتظر ویلچرو پرستار نشدم بعد از اینکه رفتم بالای تخت زایمان دوباره با فشار و زور من و دستای خانم دکتر سر بچه بلاخره اومد بیرون نصف دردام رفت همون موقع و بعدش چندتا زور برای تن بچه ساعت ۶:۱۵صبح خداروشکر دنیا اومد ولی الهی بمیرم به خاطر دردای القایی که به منو بچم دادن بندنافش ۳دور محکم پیچیده بود دور گردنش دکتر گفت خداروشکر زود زایمان کردی خیلی خطرناک بوده بندنافش رو بردین و گزاشتنش روی شکمم انگار دنیام تو بغلم بود دیگه هیچی مهم نبود واسم نه درد زایمان نه درد بخیه دکتر خیلی خوبی زایمانم رو انجام داد خدا خیرش بده فامیلش خراسانی بود هیچوقت یادم نمیره بین اون همه پرستارا و ماماهای عقده ای خدا یک فرشته واسه منو پسرم فرستاد
ولی خانما تو رو خدا اگه بودجشو دارین برین زایمان سزارین اگه تحمل درد دارین بیان طبیعی چون واقعا دردی بود که من تو عمرم نمیتونم به هیچی توصیفش کنم زایمان من طبیعی به روش القایی و بدون اپیدورال بود
مامان نیلا💗💖 مامان نیلا💗💖 ۱ ماهگی
تجربه زایمان
#پارت ۴
با التماس رفتم سرویس ولی گفت اصلا زور نزن ولی من انقدری که نشستم رو توالت دیدم خیلی حس زور زدن دارم به خواهرشوهرم گفتم به ماما بگه که اومد گفت سریع بیا بخواب هم معاینه کنم هم نوار قلب بگیرم ساعت نزدیکای ۳ صبح شده بود من همچنان از درد واقعا دیگه نعره میزدم معاینه کرد گفت داری ۸ سانت میشی دکتر و صدا زدن اومد که اونم گفت اره ۸ سانت شدی گفت فقط سعی کن وقتی گفتیم زور بزنی التماسشون میکردم گاز بی حسی بده برا کم شدن دردام دکتر گفت روند زایمانت کند میشه تا اینجا تحمل کردی بقیه هم تحمل کن خودش وایساد بالا سرم یکی دوبار دیگه معاینه کرد گفت داری فول میشی فقط کمک کن زود زایمان کنی وسایلشونا اماده کردن تخت خودمو به تخت زایمان تبدیل کردن یه لحظه دیدم دکتر میگه داد نزن فقط نفس بگیر زور بزن زور اول و زدم گفت افرین خیلی خوبه سه دفعه که همونجوری زور زدم دیدم دکتر میگه افرین مبارکت باشه یه زور دیگه زدم دیدم میگه بچت و بگیر گذاشتنش رو سینه ام اولین چیزی که گفتم چرا گریه نمیکنه گفت صبر کن تو دهنش و خالی کردن صداش در اومد اون لحظه همه دردام یادم رفت چشمم افتادبه خواهرشوهرم و مامانم دیدم هر دو گریه میکنن بچه را بردن لباساشو بپوشونن ماما هم اومد اول بخیه زد بعد جفت و دراورد من ساعت ۴ صب بود که بچم به دنیا اومد دختر خوشگلم من از ساعت ۶ عصر بادرد کم بستری شدم تا ۴ صب که دخترم به دنیا اومد اینم تجربه من از زایمانم سخت بود ولی ارزششو داشت
مامان دلاناکوچولو🤱🩷 مامان دلاناکوچولو🤱🩷 ۴ ماهگی
پارت سوم زایمان
ده سانته سریع به همسرم گفتن پتو رو آماده کنن نگو که اول ماجرا زایمان من از ده سانت شدنم شروع شد همه پشت در خوشحال بودن دکترم خودش رو رسوند خدا برا هیچکس نیارع 😭😭😭😭
ساعت هفت شب بود که من ده سانتم کامل شده بود اما بخاطر یبوست شدیدی که داشتم روده ها اجازه نمی‌دادن بچه بیاد جلو اومدن شیاف برام گذاشتن که روده هام تخلیه بشه دکترم با ماما همراه منو بلند کردن بردن سرویس گفت زور بزن مقعد خالی بشه گریه میکردم زور میزدم بچه هم زور وارد میکرد نفسم میرفت کپسول اکسیژن رو آوردن نو سرویس گذاشته بودن رو دهنم که ریه هام پاره نشه یکمی فقط تخلیه شدم منو برگردوند رو تخت پاهام رو محکم گرفته بودن که زور بدم بچه رو ببینن اما بچه زورش رو به مقعد وارد میکرد نمیومد جلو میون درد دکترم گفت بشین حالت دستشویی کردن زور بزن به چه سختی نشستم ولی بچه بیشتر رفت بالا حالا دیگ سزشم نمی‌دیدند گریه میکردم دکتر اپیدورال بگید بیاد چرا کنسل کردید من میمیرم ساعت هشت شب شد هنوز بچه تلاشی برا بیرون اومدن نداشت منو بردن رو تخت مخصوص زایمان همه ماما های بخش خدمتکار ها همه بالا سرم بودن کپسول اکسیژن جلو دهنم دو نفر چپ و راست انگار رو شکمم وایساده بودن بچه خودش رو نکشونه بالا دکترم برش زو که زد نفسم رفت چون ضربان قلب بچه داشت افت میکرد اون دو نفر رو شکمم فشار وارد میکردن زور بچه رو مقعدم بود نفسم بالا نمیومد گریه میکردم چرا نمیاد بچم از دستم رفت ساعت نه شب شده بود از هفت شب من تو ده سانت بودم بدون هیچ پیشرفتی بچه اصلا تلاشی نداشت بیاد بیرون دکترم داد زد اتاق عمل رو آماده کنید اما افت قلب بچه اجازه نمی‌داد منو از تخت بیاره پایین ترسیده بودن همه پرستار ها من فقط زور میزدم گریه میکردم نمیدونستم چی میشه
مامان آلوچه 🍏🍓 مامان آلوچه 🍏🍓 ۶ ماهگی
از من به همه خانومای باردار یه نصیحت ❌❌❌❌
اونایی که میخواید طبیعی بیارید ، هر کاری میکنید بکنید فقط نزارید آمپول فشار بزنن بهتون که دردتون بگیره یا زودتر زایمان کنید
زایمان طبیعی خودش همینجوری کلی درد داره
آمپول فشار درد رو سه چهار برابر می‌کنه .
برا من زدن ، بی حسی هم زدن
ولی با وجود همه اونا جوری درد داشتم که حاضر بودم هم من بمیرم هم بچم
البته من قرار بود سزارین بشم ولی بخاطر فشار خونم که زیاد بود و روزی ۴ تا قرص می‌خوردم دکتر گفت برو طبیعی تا هر جا تونستی پیش میریم اگه فشارت بالا نرفت سزارین میکنیم که آخرش هم با وجود اینکه فشار خونم اوکی شد هر چه قدر التماس کردم نبردن سزارین .
خودم سالم ، بچه سالم ، مشکلی نبود به جز فشار خون که تو ۳۶ هفته زایمان کردم . اونم به زور و با آمپول فشار و بخاطر کلی بخیه خوردم .
تحمل درد از صبح تا شب ساعت هشت و چهل به دنیا اومد .
ولی راضی نبودم از طبیعی . چون هنوزم بخاطر بخیه هایی که خوردم نمیتونم بشینم .
مامان فندق🩵 مامان فندق🩵 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۲
خلاصه خوشحال و لباس دادن بهم گفتن آماده شو برو اتاق زایمان ولی خییییلی استرس داشتم همش می‌پرسیدم ک خیلی طول می‌کشه زایمانم ؟ میگفتن نمیدونیم معلوم نیست و اینا
دیگه زنگ زدن به ماما همراهم ک بیاد منم انتقال دادن اتاق زایمان و بهم سرم وصل کردن منم درد. داشتم ۶.۷ دقیقه یکبار اما شدیددد فقط کمرم می‌گرفت و ول میکرد اینا دوباره معاینه کردن گفتن ۷ سانتی. بعد نیم ساعت ماما همراهم اومد کیسه ابمو پاره کردن شدم ۸ سانت دیگه دردام شدن ۳.۴ دقیقه یکبار و شدید تر درد داشتم معاینه کردن گفتن ۱۰ سانت و فول شدی . ساعت ۱ بود تقریبا . دیگه ماما همراهم گفت میخای بری دوش بگیری رفتم اما نتونستم ورزشم نمیتونستم بکنم .. زور زدنام شروع شد تقریبا ۱ ساعت و نیم زورزدم همین سخت بود اما قابل تحمل.. سر بچه نمیومد داخل لگن بخاطر همین طول کشید با تمام قدرتم زور میزدم دیگه کلافه شده بودم که گفتن سر بچه رو میبینن .. مامام خییییییلی تو زور زدنام کمکم کرد که واقعا اگه نبود نمیتونستم
بردنم روی تخت دیگه که بچه بدنیا بیاد .
اونجام چند تا زور محکم زدم و بچم بدنیا اومد🫠🫠
اصلا باورم نمیشد که زایمان کردم.. ساعت ۲ و بیست دقیقه بود
مثل اینکه چند تا جیغ هم زدم موقع زایمان ولی خودم اصلا یادم نیست آنقدر ک حالم دست خودم نبود اما مامانم صدامو پایین شنیده بود...
و بخیه زدنا شروع شد که خیییلی درد داشت با سه تا آمپول بیحسی کاااامل حس میکردم یعنی اونقدر ک درد بخیه کشیدم درد زایمان نداشتم 🫠

ادامه تاپیک بعد
مامان پـ💙ـارسا مامان پـ💙ـارسا ۵ ماهگی
ساعت ده شب بود ک دردای شدیدی داشتم تا ساعت دو نصف شب اومدن معاینه کردنو گفتن چون بچه اولمه باید ده سانت شم دیگه رفتنو من بی اختیار زور میردم مامام میگف زور نزن ولی نمیتونستم
بی حدی زور میزدم ک پاهام میگرفت احس میکردم یه چیزی وسط پامه گفتم بچه اومد و بدو بدو دکتر اومد نگا کرد و گف سریع ببرینش رو تخت زایمان و من نمیتونستم راه و برم و ب سخنی رفتم رو تخت
در حین زور زدن یکم تیغ زدن و من اینقد درد داشتم ک درد اونو زیاد متوجا نشدم زور دوم بچه به دنیا اومد و دقیقا ساعت دو و نیم بود
و من از اونجا ب بعد چشام دنبال بچه بود گفت باید صبر کنیم تا جفت بیاد و خیلی زود جفتم اومد و شکممو فشار دادو کلی ازم خون اومد و بعد شروع کرد بخیه زدن ک من متوجه میشدم گفتم دردشو متوجه میشم گف بی حسی زدم ولی خب یکم درد داره دیگه تحمل کردمو بعد از یه ربع بردنم همون اتاقی ک اول بودم مامام اومدو بچمم اورد و من بی اختیار اشک میریختم
باورم نمیشد تونستم
گفت ساعت چهار و نیم میبرننت بخش تا اون موقع ب بچه شیر دادم و بغلم بود تا شد چهار و نیم اومدن لباسامو عوض کردنو بردنم بخش و مامانمو تا دیدم شروع کردم گریه کردن
مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 ۱ ماهگی
شرح زایمان ۷
ماما گفت اشکال نداره زور بده ینی داره بچه میاد
دستشو گذاشت رو‌واژنم و گفت به اینجا زور بده
با تمام وجودم زور میزدم
ماما تشویقم میکرد میگفت خیلی خوبه زورم تموم‌میشد سریع تنفس میگرفتم دم و بازدم
بهم اکسیژن وصل کردن برای اینکه ضربان قلب بچه پایین نیاد
هر دفعه که زور زدنم شروع میشد خسته تر بودم
اینبار سعی میکردم وسط زور زدن تنفس بگیرم
ماما گفت این زور بدرد نمیخوره بچه حرکتی به پایین نداشت
پس فهمیدم نباید وسط زور تنفس بگیرم
بار بعدی حدود یه دیقه نفس مو حبس کردم با تمام وجودم زور زدم دیدم ماما دوباره تشویقم‌کرد :افرین مامان عالیه این زور خوبه
باز بعدی و بار بعدی
موقعی که حین زور زدن نفس مو حبس میکردم ضربان قبل بچه میومد پایین به دستگاه نگاه کردم دیدم ضربان قلب دخترم با رنگ قرمز زده ۸۵ نگران شدم
ماما گفت اکسیژن بزار اکسیژن کذاشتم و با هر دم‌و‌باز دم من ضربان قلب بچه بهتر میشد کم کم اوند به ۱۰۰ و خورده و سبز شد
با نکرانی از ماما پرسیدم ضربان قلب بچم خوبه
گفت اره الان خوب شد
باز دوباره زور بعدی اومد
برای اینکه ضربان قلب بچه چک بشه ماما دستگاه ان اس تی روی شکمم و فشار میداد منم دردم میومد میگفتم توروخدا فشار ندین ماما میگفت نمیشه باید درست ضربان قلب بچه نشون بده
دوباره زور بعدی
اینقدی که دیگه بریده بودم فقط دلم‌میخاست تموم بشه کل این مسیر و اومده بودم چیزی به تهش نمونده فقط همت خودم بود که میتونست منو به دخترم برسونه ...