+تجربه سزارین اختیاری

پارت۱

-بیمارستان گلپایگانی دکترم خانوم علی عسگری
هزینه بیمارستان ۲۲ و دستمزد دکترم ۱۰
من ساعت ۸ صبح رفتم بیمارستان و مشاوره داشتن برای زایمان هرکس ترس‌هاشو میگفت و نگرانیاشونو برطرف میکردن
منم گفتم از سوند و بیحسی میترسم ک گفتن سوند رو تو بیحسی میزنن و آمپول بیحسی هم به پایین پهلو میزنن ک کمردرد نگیرن و نازک‌ترین سوزنه...
ساعت ۹ و ۴۱ دقیقه عمل من شروع شد آمپول بیحسی رو هنوز منتظر بودم بزنه ک گفت زدم تموم شد
پاهام سرد شد استرس داشتم خیلی هی پاهامو بزور تکون میدادم میگفتم ببینید من سِر نشدم هنوزا میگفتن پاتو بیار بالا ولی بالا نمیتونستم بیارم گفتن دوباره تکون بده دیگه تکونم نمیتونستم بدم همون موقع پرده رو کشیدن جلوم گفتن هروقت شروع شد میگم بهت و درباره گل و گلدون صحبت میکردن منم باهاشون صحبت میکردم ۹و۴۵ شد صدای گریه اومد...باورم نمیشد بچه‌ی من بود بدنیا اومده بود انگار دوباره متولد شدم...آوردن چسبوندن به صورتم آروم شد بوسش کردم گفتن واسه قد و وزنش میبرنش قد ۵۳ وزن ۲۸۰۰ بود دیگه هیچ نگرانی ای نداشتم منتظر بودم بخیه خوردنم تموم شه ی پودر سفید بود آوردن ربختن داخل سرمم گفتم واسه بستن دهانه رحمه ممکن حالتو بد کنه هی لبتو گاز بگیر سعی کن بالا نیاری ، منم با کلی مقاومت بالا نیاوردم و دقیقا ساعت ۱۰ بود گفتن عمل تموم شد بریم ریکاوری...تو ریکاوری هنوز بیحس بودم اومدن ماساژ رحمی ک هیچی متوجه نشدم و ۱۰و۲۰ دقیقه رفتیم بخش...

تصویر
۱۶ پاسخ

بیمارستان گلپایگانی برای نوزاد یا مادر، ساک وسایل میدهند؟ چیا داخل شهست؟

مبارک باشه😍😍

خداروشکر عزیزم ♥️🫶🏻

دکترت چقدر خوب گرفته دستمزد
در واقع برای اختیاری خیلی عالیییه

مبارکه گلم 😍🩷

مبارکه عزیزم 😘

قدمش مبارک عزیزم

بیمارستان ولیعصر کمیسون قبولت نکرد زایمان کنی؟

قدمش پراز خیر برکت

چقد خوب هزینش ۲۲بود گرگان ۴۰میگیره بیمارستان

مث مال من بوده تجربه ت
ولی من بعدش خیلی سردرد شدید گرفتم
الانم کمر دردم

مبارک باشه چه گل و کادوی قشنگی😍
نی نی هم که از همشون قشنگ تره خدا حفظش کنه🎀🎀

پا قدمش پر خیر و برکت باشه براتون عزیزم 🍓🩷

چ جالب به کمرت نزدن...اولین باره میشنوم

مبارکه عزیزم بیمه نداشتین که ۲۲میلیون گرفتن بیمارستان؟

مبارکه عزیزم
قدمش پر خیر و مسیرش پر از اگاهی

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۹ ماهگی
سلام من اومدم با تجربه زایمان سزارین
روز چهارشنبه ساعت ۶ صبح رفتیم بیمارستان اول رفتم زایشگاه ازم nstگرفتن گفتن خیلی انقباض داری درد نداری ک نداشتم بعد بردنم بهم انژیوکت وصل کردن و کلی شرح حال گرفتن و بعد سوند وصل کردن من از سوند خیلی میترسیدم و خودمو سفت میکردم ولی اصلا اونجوری ک‌فکر میکردم نبود ساعت ۸ گفتن آماده ای بریم اتاق عمل رفتم رو‌ولیچر بردنم اتاق عمل یکم محیطش برام ترسناک بود چون اولین بارم بود ولی زیاد استرس نداشتم کلی آدم اونجا بود هرکسی مشغول ی کار بود دکترمم اومد کمک کردن رو تخت نشستم گفتن کمر و گردنت رو خم کن آمپول بی حسی بزنیم من ترسی نداشتم از اون ولی چون دریچه نخاعی من تنگ بود یکم اذیت شدم و چند بار سوزن زد تا تونستن جای درستی پیدا کنه وقتی تزریق تموم شد پام شروع ب داغ کردن کرد درازم کردن و جلوم پرده کشیدن سرم وصل کردن حس میکردم چیزی روی شکمم میکشن گفتم من بی حس نیستم هنوز شکمم رو پاره نکنید گفتن نه نترس هنوز داریم بتادین می‌زنیم بعدش دیگه نفهمیدم کی شکمم رو پاره کردن صدای گریه بچم پیچید و دنیا مال من شد تمیزش کردن آوردن کنار صورتم بوسش کردم بعد بردنش لباس تنش کنن..بعد حس کردم حالت تهوع دارم گفتم بهشون ی آمپول تو سرم زدن اما خوب نشدم و بالا آوردم بعدش باز گفتم سردردم بهم آرامبخش زدن دیگه چیزی نفهمیدم یهو چشامو باز کردم دیدم چنتا مرد می‌خوان بزارنم رو تخت دیگه ببرن ریکاوری تقریبا یک ساعتی تو ریکاوری بودم دوبار اومدم شکمم رو فشار دادن ک چون بی حس بودم زیاد درد نداشت بعدش هم بردن بخش و پسرم رو آوردن برای شیر خوردن ..در کل از انتخابم راضی ام بازم برگردم عقب سزارین انتخابمه الآنم درد ندارم ۸ ساعتی شیاف میزارم تو بیمارستان هم پمپ درد داشتم که اصلا دردی حس نکردم
مامان 🌛ماهلیـن🎀 مامان 🌛ماهلیـن🎀 ۶ ماهگی
تجربه زایمان👩🏻‍🍼
پارت 3: آمپول فشار رو اومدن داخل سروم زدن و دکتر گفت تا 4 صبح وقت داری طبیعی زایمان کنی همکاری کن باهامون 😅😁خلاصه ک هی ماما میفرستادن باهام ورزش کنه منم با کمال میل همکاری کردم باز معاینه کردن اصلا باز نشدم و همچنان درد نداشتم هی گذشت نزدیکای 4 شد هیچ پیشرفتی نداشتم ماماها زنگ زدن به دکتر شرح حال منو گفتن دکترم گفته بود دوز آمپول فشارو ببرید بالا تا ساعت 6 اومدن دوباره آمپول ریختن تو سرومم و رفتن منم همش منتظر درد بودم گذشت دوباره ساعت 6 شد بعد کلی معاینه بازم گفتن هیچی باز نشدی و بدنت خیلی مقاومه صبحونه نخور تا دکتر بیاد احتمالا ببرنت سزارین خلاصش کنم ک بازم ی دوساعتی منو الاف کردن و در آخر اومدن ساعت 8 و نیم آمادم کردن برا سزارین و در آخر ساعت 9 دختر نازمو دادن بغلم😍و قسمت این بود ک من با کلی ورزش و لگن خوبی ک داشتم و دهانه رحمم نرم بود ولی هیچ پیشرفتی با آمپول فشار نکردم و خداروشکر عمل سزارینم سخت نبود برام و میگم حتما کار خدا ی حکمتی داشته ک دارو رو من جواب نده
مامان دخترم💓😍 مامان دخترم💓😍 ۱ ماهگی
پارت ۳ زایمان
دیگه دخترمو بردن منم دیگه از همون لحظه حالت تهو گرفتم گفتم حالت تهو دارم میخام بالا بیارم سریع امپول زدن تو سرمم من خوب نشدم دوبار بالا اوردم قفسه سینم کلا بی حس بود همش به دکتر میگفتم بچم دستگاه نباید بره دکترم میگفت نه بهم روحیه میداد خدا خیرش بده

دیگه از اتاق عمل بردنم ریکاوری اونجا دوساعت بودم دخترمو اوردن بهش شیر دادم یکم سردم بود باز اونجام بالا اوردم
دیگه دکترمم دو سه بار امد بالا سرم حالمو میپرسید رفت از بچم عکس گرفت
امدن گفتن باید بریم بخش منم خوشحال که تموم شد داریم میریم بخش یهو امدن ماساژ رحمی دادن ووااای من ی لحظه ی دردی کشیدم دیگه دردم شروع شد که با پمپ درد قابل تحمل بود خداروشکر چندبار ماساژ رحمی دادن گفتن رحمت جمع شه دیگه رفتیم تو بخش شوهرمو دیدم کلی هوامو داشت اول امد پیش من بعد دیگه رفت بچه رو دید هی به پرستارا میگفت مواظبش باشین هیچی دیگه ی شب بستری بودم صبحم مرخص شدیم امدیم خونمون دردام قابل تحمل بود خودم بلندمیشدم
دخترمم ۲۵۰۰ بدنیا امد خداروشکر هزار مرتبه شکر دستگاهم نرفت

و دکترمم خیلییییی خوب بود خیلی من اصلا دردی نکشیدم خیلی بهم روحیه داد خیلی راضی بودم از عملم
مامان فندقم🤰🏻💙 مامان فندقم🤰🏻💙 ۵ ماهگی
شروع تجربه سزارین با دکتر سروگل شهریور بیمارستان پیوند:
من یک هفته قبل از سزارین رفتم آخرین چکاب و پرداخت دستمزد دکتر برا عمل تاریخو بهم داد برا ۱۴۰۴/۶/۳ یک هفته گذشت و گفتن که ساعت شش صبح بیمارستان باش ما هم دوشنبه ساعت شش صبح با یه استرس وحشدناک رفتیم بیمارستان فرستادن بخش زنان برا کارهای پرونده اینا رفتیم اونجا تا تماهنگی ها انجام شده و سنو ها و پرونده رو تشکیل دادن و گفتم برید داروخونه پک زایمانو بگیرین بعد لباسش رو پوشیدم و فرستادن تو یه اتاق ک اونجا نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و میخواستن سوند ادرار رو وصل کنن ک اونجا اجازه ندادم چون از قبل به دکتر گفتم بعد بیحسی بزنین برام بعد یه حدود نیم شاعت اینا با ویلچر بردن بخش اتاق عمل وای که نگم از استرس وحشدناکی که داشتم اونجا تو اتاق انتظار گفتن باید بمونی نوبتی برید عمل دو نفر بودیم عمل اول تموم شد و منو صدا زدن بردن اتاق عمل نگم از ویوی قشنگ اتاق عمل و فضای بیرونش حس خوبی داشت بعد نشستم رو تخت میخواستن سوزن بیحسی رو بزنن یه مرد بود تو اتاق عمل و بقیه همه خانم بودن داشتن با بتادین کمرم رو ضد عفونی میکردن یه لحظه حس کردم که کمرم گرم شد گفتم کمرم داغ شد که گفتن مال بیحسیه گفتم مگه زدین سوزنه رو گفتن اره مگه نفهمیدی و گفتن سریع دراز بکش یه دو دقیقه موندن و سوند ادرار رو گذاشتن برام که دیگه بیحس شدم و حالیم نبود
مامان دخترم💓😍 مامان دخترم💓😍 ۱ ماهگی
پارت ۲ زایمان

گفتن اکوی قلبت خوبه منتظر باش تا دکترت بیاد نوبتت بشه بری برای عمل من از هفت صبح منتظر بودم ساعت یازده امدن دنبالم که بریم برای عمل
من با چهار نفر دیگه رفتیم اتاق عمل اول نفر اسم منو خوند رفتم تو اتاق عمل از استرس بدنم میلرزید نه که از عمل بترسم از اینکه بچم دستگاه بره استرس داشتم
دکترم تو اتاق عمل بود خیلیییییی بهم روحیه داد امد بغلم کرد باهام عکس گرفت کلی باهام شوخی کردن در همین حین سوندم وصل کردن اصلا من متوجه نشدم خیلی سریع راحت
بعد گفتن بشین من نشستم گفتن یکم خودمو خم کنم من میگفتم تروخدا یواش بزنین این امپولو اینا
دکتر بی هوشی خندید گفت تموم شد عزیزم درازبکش
من کلا هنگ بودم گفتم امپول و زدی گفت اره دکترمم هنش شوخی میکرد باهام منم استرس داشتم
امدن شروع کنن گفتم من هنوز بی حس نشدم دکتر گفت پاتو بیار بالا من به خیال خودم پامو اوردم بالا😂اصلا تکون نمیخورد انگاری ی تیکه اضافه بود که بهم وصل شده
هیچی دیگه شروع کردن منم هی صلوات میفرستادم دکترمم هی بهم روحیه میداد
که یهو صدای دخترمو شنیدم وااااای نمیدونین چ حسی بود انقد گریه کردم لباساشو پوشیدن آوردنش کنارم خیلی خوب بود برای اولین بار دیدمش...
مامان ایلیا مامان ایلیا ۵ ماهگی
تجربه سزارین اول: من بیمارستان بوعلی همدان عمل شدم و حدود یکسال تحت نظر دکتر عظیمی بودم که خودشم عملم کرد هزینه بیمارستان حدود ۴۲ ۴۳ تومنی شد و ۶ تومنم دکتر به عنوان دستمزد گرفت. من صبح ساعت ۶ رفتم بیمارستان که یخورده زود و خود پرسنل هم نیومده بودن ولی از شش ونیم چنتا دیگه مامان هم برای عمل اومدن که من چون زودتر از همه رفته بودم نوبتمم برای عمل زودتر شد. اول رفتم بخش زایمان اونجا مدارک و تحویل دادم و سرم برام وصل کردن و سوند.هیچی از وصل کردن سوند نفهمیدم و اصلا درد نداشت ولی بعدش حس خوبی نداشت و احساس میکردم ادرارم میریزه که دوبار پرستار اومد چک کرد و تاکید کرد هیچ مشکلی نداره و فقط بخاطره شستشو فکر میکنم سوند شله . من از اتاق عمل هیچ ترسی نداشتم و ساعت نه رفتم اتاق عمل اونجا با دکترم صحبت کردم ولی از لحظه ای که آمپول بی حسی و بهم زدن و پرده رو کشیدن جلو چشمم استرس تمام وجودمو گرفت و به دکترم میگفتم من میترسم اونام همش باهام صحبت کردن و گفتن نفس عمیق بکش که بهترشدم همون پنج دقیقه اول کوچولو به دنیا اومد و بهم نشونش دادن که همه استرسم رفت ولی چون رو سینم احساس سنگینی میکردم و از استرس خیلی صحبت کردم و سرمو تکون داده بودم تهوع گرفتم و تو اتاق عمل مقدار کمی بالا اوردم که به اون وحشتناکی که فکر میکردم نبود و تو اتاق عمل همه چیز برای هراتفاقی مهیا بود بعد نیم ساعت بخیه زدن تموم شد و انتقالم دادن ریکاوری اونجا بچه رو اوردن بهش شیر دادم البته من بی حس بودم و همه کارارو پرستار کرد بهم گفتن تا یازده تو ریکاوری میمونم ولی فقط یه ربع موندم و انتقالم دادن اتاقی که بهم داده بودن ، عصر باوجودپمپ درد احساس درد کردم ک برام شیاف گذاشتن و بهتر شدم
مامان آیسا💖✨ مامان آیسا💖✨ ۷ ماهگی
تجربه زایمان #2✨
دیگه دکتر رسید از اتاق عمل زنگ زدن سریع بیارینش ،، منو با ویلچر بردن اتاق عمل تو تریاژ برام سوند وصل کرده بودن که اونم درد داشت،، دیگه رفتم رو تخت نشستم بهم گفت خم شو برا آمپول ،، ببینید اصلاااا بخدا درد نداشت دردش مثل همون آمپول معمولیه شما هیچی نمیفهمین ،، آمپول ک زد من دراز کشیدم بعد چند ثانیه پاهام سر و سنگین شد که نمیشد تکونشون بدی،، دکتر با دستیار عمل شروع کردن بعد ۵ دقیقه صدا دخترم پیچید تو اتاق ساعت ۱ و نیم به دنیا امد،، هم دکتر هم پرسنل اتاق عمل میگفتن دخترت خیلی واسه تاریخ ۴.۴.۴ عجله داشته نتونست ازش بگذره 😂😂
دیگه چون خونریزی داشتم یکم پروسه بخیه اینا طول کشید ،، حالت تهوع ام داشتم ،، فشارمم یهو بالا پایین میشد هی حالم بد میشد بهم انواع سرم و آمپول میزدن ..تا اینکه تموم شد و رفتیم ریکاوری.. ماساژ رحمی تو اتاق عمل انجام شد .. تو ریکاوری ام دوبار فشار دادن ک من متوجه نشدم بعد یه ساعت تقریبا ساعت ۳ شب رفتیم بخش،، اینم بگم من پمپ دردم داشتم..بخایی حساب کنی تا ساعتا ۱ ظهر من هنوز بی حس بودم دردی متوجه نمیشدم
بعد اونم با پمپ درد و شیاف واقعا قابل تحمل بود ،، موقع راه رفتنم نمیگم خیلییی راحت بود
ولی خب اونقدر سخت نبود که نشه تحملش کرد..
مامان Nafasm 🎀🩷 مامان Nafasm 🎀🩷 ۷ ماهگی
مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۷ ماهگی