پارت۴✅
اینجا یه مامای دیگه اومد خون بگیره.از دست چپم خونگیری.به شدت دردم کرد.یعنی احساس پاره شدن پوست وقتی سوزن توی دستم مینشست رو میکردم
بهم گفت دست خیلی استخونیه و رگت هم نازکه و پوستت هم کلفت😐
درست میگفت.به زور خون گرفت.دوباره از دست راستم شروع کرد که سرم وصل کنه.به زور رگ پایین انگشت شست نزدیک مچ دست پیدا کرد.اینجا دردش کمتربود چون یکم گوشتی بود.سوزن رو برد زیرپوست میخواست سرم وصل کنه دید از زیرش خون و سرم میریزه🥺هیچی دیگه.چقد هم حیفیش اومد که رگ خوبی پیدا کرده .مجبورشد دوباره در بیاره.و بیاد از روی دستم بگیره😖خیییییلی درد داشت.خلاصه سرم رو وصل کرد و رفتم روی تخت دراز بکشم.یکی دوبار هم رفتم‌دستشویی.بهم گفت دوسه انقباض هم توی دستشویی باشم.بعدش که اومدم بیرون بهم ماسک اکسیژن هم داد.گفت بهتر میتونی تنفس کنی و راحتتر میشه برات تحمل دردا.یکم که دراز کشیدم احساس کردم یه اب ازم اومد.بهشون گفتم،گفتن احتمالا کیسه ابته.بعد با یه سیخ پلاستیکی کیسه اب رو پاره کرد که باعث شد دردا شدت بگیرن.اینم اضاف کنم که توی همه معاینه ها با اینکه دهانه رحم خوب باز میشد اما همش ماما میگفت بچه سرش توی لگنه اما بالاست.و هی شکمم رو فشار میداد با یه دست و بایه دست هم معاینه میکرد که بچه بیاد بیادوحتما توی انقباضا معاینه میکرد.فقط به گشنگیم فکر میکردم..اصن ضعف داشتم.دردا داشتن شروع میشدن.اما تحمل میکردم.غذا رو آوردن.کوبیده بود.ماما صدام زد که زیاد نخورم.تا سنگین نشم.گفت بذار برای بعد زایمانت
به زور جلوی خودمو گرفتم چندتا قاشق بیشتر نخوردم.حین خوردن همینجوری دردا میومدن.صورتم از دردجمع میشدنفس عمیق میکشیدم.تا درد قطع میشد سریع یکی دوقاشق میخوردم😂ماما صدام زد

۶ پاسخ

ضعف موقع زایمان بد ادم چشاش سیاهی میره، برای دوستان بگم اینجور موقع باید ابمیوه خورد. غذا سنگین🥲 ولی خب تحمل گشنگی هم خیلی سخته

معاینه خیلی درد داشت عزیزم 🥲🤕با اینکه تجربه داشتم برا اولی خیلی سخت بود می‌خوام خودمو قانع کنم دومی دردی ندارع🥲😁

پس بقیه اشششششش

مرسی عزیز هر وقت وقت کردی بقیه رو بزار

ادامه اش

وای من یاد دو تا زایمان خودم افتادم
لرزه به تنم افتاده🥲😩
خدا میشه این سری اصن درد زایمان رو نفهمم و یهو بچه بغلم باشه 🥲

سوال های مرتبط

مامان فسقل بچه مامان فسقل بچه ۷ ماهگی
ادامه پارت قبل✅
ماما صدام زد که زیاد نخورم.تا سنگین نشم
گفت بذار برای بعد زایمانت
به زور جلوی خودمو گرفتم چندتا قاشق بیشتر نخوردم

حین خوردن همینجوری دردا میومدن.صورتم از دردجمع میشد
نفس عمیق میکشیدم
تا درد قطع میشد سریع یکی دوقاشق میخوردم😂

ماما صدام زد میخوام وان اب گرم رو برات اماده کنم بری توش
چقد دلم میخواست تجربش کنم😍
خیلی خوشحال شدم
یکم که خوردم،دوباره اومد معاینه کردگفت ۵سانتی

از اینجا به بعد دیگه واقعا دردا سنگین بودن و تنفس تنفس تنفس(تنفس هرمی بیشترین و بهترین تنفسی بودکه من ازش استفاده میکردم)
اینجوری کنترل میکردم و به خودم میگفتم تحمل کن تازه وسطشی
به جای سختش نرسیدی
باید تحمل کنی
دردای بزرگ تو راهن
نباید دربرابر اینا کوتاه بیای
(همیشه وقتی تجربه هارو میخوندم،با خودم میگفتم نگاه بقیه هیچیشون نشده و الان دارن پیام میذارن😃..توهم هیچیت نمیشه..نترس و برو جلو
اگه تاپیک مامان فسقل بچه رو میخونی،تو دردا یادت باشه که منم همینا رو کشیدم ولی بچمو به دنیاآوردم والان دارم پیام میذارم😃
درد همیشگی نیست.بالاخره تموم میشه.آویزه ی گوشت کن دوست خوبم😘
پارت بعدی..
مامان نی‌نی‌ جان💙 مامان نی‌نی‌ جان💙 ۱ ماهگی
4️⃣
/تجربه زایمان طبیعی/


دردناک‌ترین قسمت معاینه برای من همینجا بود که همون حین گفت یه مقدار از کیسه آبت خالی نشده جلوی پیشرفت کار رو گرفته ( درواقع کیسه آبم‌ کامل پاره نشده بود) همونجور دراز کشیده با یه وسیله کیسه آب رو می‌زد و با دست هی بالا و پایین می‌کرد😵‍💫، دردش از معاینه واقعا بیشتر بود و صدام دراومد...
این مرحله هم خداروشکر تموم‌ شد و سرمم رو به پایه وصل کرد که بتونم با توپ‌ ورزش کنم.
همسرم‌ اومد کنارم دیگه دردام یکم شدتش از پریودی بالاتر رفته بود و بی طاقتم می‌کردم اما بازم می شد بی صدا گذروندش. فاصله دردا کم شده بود همین باعث می‌شد خیلی نتونم حرکت خاصی بزنم و توان نداشتم بلند شم در همین حد که روی توپ بین انقباض‌ها همونطور نشسته حرکت می‌رفتم. نیاز به سرویس رو زود به زود احساس می‌کردم از طرفی آب گرم هم دردم رو خیلی آروم تر می‌کردم واسه همین هرچندتا انقباض می‌رفتم‌ سرویس شکم‌ کمرم‌ رو آب می‌گرفتم.
حدود یک ساعت تا طرفای ساعت ۱:۳۰ همینطور ادامه دادم حضور همسرم‌ واقعا درحالی که ماماهمراهم‌ هنوز نمی‌شد بیاد خیلی دلگرمی بود. دوباره ماما اومد برای معاینه در کمال ناباوری گفت ۳/۵ سانت نزدیک ۴ سانتی! می‌تونی زنگ بزنی ماماهمراهت بیاد. ماما خودش هم تعجب کرده بود و ازم پرسید ورزش می‌کردی؟ که گفتم آره. زنگ‌ زدم‌ ماماهمراهم‌ که اونم‌ متعجب شده بود انقدر زود ۴ سانت شدم. دوباره NST وصل کردن رد کردن دردا روی تخت خیلیییی سخت‌تر بود. حین رفت و آمد سرم فشار از دستم دراومد که ماما اومد گفت انقباض‌های خودت خیلی خوبه دیگه نیاز به سرم‌ فشار نداری.
مامان کایرا✨️ مامان کایرا✨️ ۱۰ ماهگی

زایمان طبیعی پارت دو✅️
آماده شدم رفتم زایشگاه و دکتر خودمم اونجا بود و معاینه کرد همون دو سانت بودم اما چون دردهام شروع شده بود بهم گفت بستریت میکنم اما زایمانت برای فردا میفته و ساعت ۵ و ربع بستری شدم ، برام سنتو(آمپول فشار) زدن و با اون دردهای من بیشتر شد و شدت گرفت تقریبا تا ساعت ۹ و نیم درد رو تحمل میکردم و آروم ناله میکردم و تو این مدت همش توی دستشویی بودم اصلا نمیتونستم دراز بکشم و بشینم و فقط ادرار داشتم و بعد که یکم صدام بالاتر رفت ماما اومد و معاینه کرد گفت ۴. ۵ سانتی و زنگ زدن به ماما همراهم ، که ساعت ۱۰ اومد و اونجا دوباره معاینه کرد ۶ ، ۷ سانت بودم و تو این مدت همش روی تخت بودم یا سرویس و نمیتونستم ورزش کنم ماماهمراهم هم فقط نقاط فشاری رو کار کرد و بهم میگفت چطور نفس بکشم ، و همون موقع ها من حس زور بهم دست می‌داد که بعد اومدن و کیسه آبم رو پاره کردن فکر کنم اونجا ۸ سانت بودم ، بیشتر دردهام زیر ۵ سانت بود و تحملش خیلی برام سخت بود اما بعد از اون درد میگرفت و ول میکرد که اونجا با تنفس رد میکردم تند تند نفس میکشیدم و موقع انقباض هم زور میزدم
مامان لپ گلی مامان لپ گلی ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۳
که یکی از ماما ها اومد گفت نکن گفتم درد دارم گفت داشته باشی ان اس تی خراب میشه ، ماما همراهم توپ آورد گفتم من تاحالا با توپ تمرین نکردم گفت بهت یاد میدم و تو فقط تنفس هایی که یاد داری رو انجام بده ، روی توپ توی اوج انقباض ها بالا پایین میشدم که واقعاً عالی بود دردم آروم میشد ، کمرم رو عقب جلو میکردم دورانی هر دو سمت باسن رو می‌چرخوندم ، ورزش با توپ یکی از بهترین حرکت ها بود هم دردام رو کم میکرد هم دهانه رحمم رو باز تر کرد ، دوباره معاینه کرد گفت ۷سانتی رفتم بالای تخت و حالت سجده شدم یکم سجده رفتم و عقب جلو میشدم که بهم میگفت زور بده ، یکم زور هم زدم معاینه شدم گفت ۸ سانتی ،همش بهش میگفتم بخدا من میمیرم اونم دستام رو ماساژ میداد و ارومم میکرد ، گفتم چقدر دیگه مونده گفت نهایت یه ساعت دیگه زایمان میکنی داری خوب پیش میری ، چندبار روی تخت بودم ‌بهم می‌گفت توی دردات زیر رونات رو بگیر و چونت رو بچسبون به سینه و زور بده به پایین ، که حین این کار با اینکه از صبح هم هیچی نخورده بودم اما یکم خرابکاری داشتم که اونا خیلی خوشحال بودن ، هی بهم میگفت آفرین موهاش دیده میشه تقریبا چهار. پنج باری اون حرکت رو انجام دادم دیگه از ۵ سانت عاشق معاینه بودم چون واقعا آروم میشدم ،
مامان روشنا خانوم💗✨ مامان روشنا خانوم💗✨ ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴
ساعتای ۱۲ دیگه نتونستم تحمل کنم دوباره رفتم بیمارستان دوباره معاینه کرد ۴ رو به پنج برو کارا بستریتو کن دیگه من لباس اینا پوشیدن دردا همش بیشتر میشد رو توپ نشستم و لگنم چرخوندم دردا بیشتر میشد همش از مامام می‌پرسیدم چند ساعت دیگه زایمان میکنم می‌گفت نزدیکی خیلی خوب داری پیش رفت می‌کنی واقعا هم فاز فعالم خیلی زود پیشرفت کرد معاینه کرد گفت هفت رو به هشت سانت کیسه آب کاملا پایین یکم فشار بیارم باز میشه که شد دیگه بعد از باز شدن کیسه آب حالت سجده گرفتم و خودش با روغن اسطوخودوس ماساژم داد حس زور داشتم دیگهههه درد نداشتم زوررر داشتم خود زور میومد معاینه کرد گفت ۹ ساااتننتت🥲🥹🤣حالا من همش می‌پرسیدم کی زایمان میکنم ؟کی تموم میشه؟گفت خیلی خیلی نزدیک شاید نیم ساعت دیگه من لبخند میزدم
زوررر میومد باید پاهام جمع می‌کردم زور میزنم ماما هم پرینمو هی میکشید اینور اونور جا باز میکرد ولی تا زورم تموم میشه دست میکشید
مامان نی نی مامان نی نی روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی قسمت سوم
بعد اون همه معاینه و تحریک و قرص زیر زبونی و سرم و... من ۳سانت شدم.ترجیح دادم یکم توی اتاق راه برم چون قبل اون همش روی تخت دراز کشیده بودم.با یکم تحرک یکهویی کیسه ابم پنشتی پیدا کرد و اب و خون ابه ازم چکه کرد.ماما رو صدا زدم.اومد و گفت بخواب که معاینت کنم.ساعت تقریبا ۱۰:۳۰بود که اومد معاینه کنه ماما از قصد کیسه ابم رو پاره کرد تا دردهام شروع بشه.من هم خوشحال که بالاخره دارم به لحظات زایمان نزدیک میشم و با بدبختی به یک مرحله خوب رسیدم...دوباره ازم nst گرفتن و اوضاع داشت کم کم بد میشه.ضربان قلب بچه دوبار افت کرد و از طرف دیگه ماما هم معاینه های وحشتناکی انجام میداد که سعی میکردم تحمل کنم ولی اخرش به جیغ زدن میرسید.برای معاینه اخر هم گفت بذار ببینم بند ناف پایین نیومده باشه و یکسره با دستش توی رحممو گشت و من دررررد کشیدم.خلاصه اوضاع خراب شد و دیدم رفتار ماما تغییر کردم و رفت سریع ماسک اکسیژن برام آورد و بهم تاکید میکرد که نفس عمیق بکشم.منم فهمیده بودم اوضاع خوب نیست تا اینکه با یک ماما دیگه که داشت صحبت میکرد فهمیدم که باید سزارین اورژانسی بشم و سریع همه به خودشون افتادن و دستپاچه شدن.اونجا بود که ترسیدم و از ترس فقط گریه میکردم.همش از این میترسیدم که بلایی سر پسرم بیاد و دیگه نمیتونستم خودمم نفس بکشم...دکتر سریع اومد و براش توضیح دادن شرایطو و گفت که سریع بیارینش اتاق عمل.اونا هم خیلی سریع منو حاضر کردن و روی ویلچر گذاشتن و بردنم سمت اتاق عمل.فضای اتاق عمل رو اولین بار بود میدیدم وبخاطر استرسی که داشتم نمیتونستم تمرکز کنم چه اتفاقاتی داره رخ میده
مامان 🍯آرن🐻 مامان 🍯آرن🐻 ۷ ماهگی
شرح زایمان ❌پارت دو❌
اومدم گفت دراز بکش معاینه تحریکی کنم زودتر دردات شروع بشه خدا خیرش بده ماما شیفتمو اون حرف زده بود باعث و بانی شد
دیگه شروع کرد معاینه من هی خودمو جمع میکردم دعوام می‌کرد که اینجوری نمیشه شل بگیر ولی نمیتونستم که یه دفعه کیسه آبم پاره شد🥲راس4 ماما اومد شروع کرد کارامو رو به راه کردن زود ان اس تی وصل کرد و من موندم با کیسه آب پاره
همونجوری بودم تا 4سانت شدم گفتن زنگ بزن ماما همراهت بیاد اونم اومد گفت بذار ببینم ان اس تی خوب باشه بلند شی ورزش کنیم درامم ثانیه ای بیشتر میشد اولش با تنفس رد میکردم ولی بعد دیگه از دستم در رفته بود هرجوری میشد فقط نفس میکشیدم
دستگاه رو قطع کردن رفتم سرویس برعکس نشستم خواهر شوهرم آب داغ گرفت و کمرمو ماساژ داد خیلی دردمو کمتر می‌کرد باز گفتن بیا دراز بکش سرم داری نباید تکون بخوری🤕دراز کشیده هم دردام سه برابر بود دیگه کیسه آب گرم رو آورد خواهر شوهرم به پهلو شدم گذاشت کمرم و ماساژ میداد از روبه رو هم مامام نقاط فشاری و فشار میداد و دستمو گرفته بود شدید ترین دردام همون موقع بود5تا8سانت رفت گاز اکسیژن آورد اسمشو فراموش کردم 😂 همونی که درد رو کم میکنه پشت سر هم تو دردا استفاده می‌کردم ماما هم شیفتش عوض شد ماما همراهم رفت پروندمو داد به دوست خودش واسه ماما شب که خیلی کمک کرد این کارش
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶
۳ روز بعد از اومدن از بیمارستان که می‌شد ۳۷ هفته و ۵ روز ساعت ۶ عصر کیسه آبم ترکید و من راهی بیمارستان شدم تا رسیدم بیمارستان فوری nst گرفتن ضربان قلبش خوب بود معاینه کردن و گفتن که ۵ سانتی و زود بستری کردن تا برم برسم به اتاق زایمان همه جا آب و خون شده بود جالبش اینجاست که من هنوزم دردی حس نمیکردم که قابل تحمل نباشه
روی تخت دراز کشیدم و سرم وصل کردن و امپول فشار هم تزریق شد به سرم
ساعتو نگاه کردم ۸ و نیم شب بود دردا یواش یواش داشت شروع می‌شد و فاصله زمانیش هی کمتر و دردش زیاد تر می‌شد دردش یه جوری بود که یه دیقه می‌گرفت و ول می‌کرد ۵ دیقه بعد دوباره یه دیقه می‌گرفت ول می‌کرد بعد ها این فاصله زمانی شد ۳ دیقه و مدت درد هم بیشتر شد ، دردا بیشتر اطراف ناف بود و یکم که گذشت پاها و لگنم خیلی درد میکرد انگار که میخواستن منفجر بشن دکتر بالا سرم بود و هی ضربان قلب رو چک می‌کرد از درد به خودم میپیچیدم و هی میگفتن که نباید به پهلو شی باید صاف دراز بکشی و هر وقت دردت اومد زور بزنی تا بچه بیاد پایین
واقعیتش رو بخوام بگم این دردا خیلی طاقت فرسا بودن موقعی که بچه وارد لگن میشه خیلی خیلی فشار میاد و خیلی درد داره ولی خب اون لحظه خدا هم قدرت تحملش رو میده هم زوری بهت میده که بعد ها آدم خودش تعجب میکنه و میگه که من اونهمه زور رو از کجا آوردم
بعد از اون درد های شدیدی که اومد سراغم و چند بار محکم زور زدم دکتر گفت که خیلی خوبه و سر بچه رو داره میبینه و بهم گفت که خیلی محکمتر باید زور بزنم تا بیاد بیرون منم موقعی که درد میومد همه توانم و جمع میکردم و زور میزدم و سعی می‌کردم اصلا جیغ نزنم وقتی که زور میزدم حس میکردم که درد رو کمتر میفهمم و این خیلی خوب بود به نظرم
مهشید مهشید قصد بارداری
تجربه ۳ زایمان طبیعی
تقریبا ساعت دو بود که سرم و آمپول فشارو زدن بعد نیم ساعت دو نیم سانت شدم گفت پیشرفتت خوبه یه آمپول زد عضلانی بود گفت برای اینکه دهانه رحمت باز شه و توپ آورد تا روش بالا پایین شم و چرخش لگن انجام بدم یکم بعد معاینه کرد هنوزم دو نیم بودم گفت اگه میخوای کمکت کنم و تحمل درد داری یه کاری میکنم گفتم اوکی ، گفت ولی درد داره ها گفتم اشکال نداره میتونم تحمل کنم ، اومد دستشو داخل کرد گفت تا میتونی زور بزن دستمو بیرون کن وقتی اینکارو کردم کیسه ابم پاره شد و بعد اون تازه دردای اصلیم شروع شدن طبیعتاً بعد بیشتر شدن دردا دهانه رحمم بیشتر باز میشد و پیشرفت میکرد بخاطر خوراکیایی که خورده بودم و ورزشا دهانه رحمم نرم شده بود بخاطر همین زود جلو میرفتم ،خاهرمم پیشم بود همش کمرمو ماساژ میداد حین دردا و تو ورزشایی که ماما میگفت کمکم میکرد
تا رسیدم ساعت یازده دردارو با نفس عمیق کشیدن رد میکردم وسط دردا موقع استراحت کلا بنظرم از حال میرفتم با اومدن درد چشام باز میشد، به هفت سانت رسیده بودم که ماما گفت بچه افت ضربان قلب پیدا کرده باید زودتر زایمان کنی هی معاینه میکرد و می‌گفت دستمو فشار بده بیرون یکم بعد دکتر و یه مامای دیگه رو صدا کرد چون دید نمیتونم درست حسابی زور بزنم اونا رو شکممو فشار میدادن تا کمکم کنن وقتی دیدم بچه بیرون نمیاد گفتم پارم کنین ماما گفت حیفه هیچوقت اینکارو نمیکنم چون ماساژ پرینه انجام دادی کاملا راحت میتونی بدون پارگی زایمان کنی مخصوصا که بچه هم کوچولوه
مامان رستاوفرهان
🧸 مامان رستاوفرهان 🧸 ۶ ماهگی
((تجربه زایمان طبیعی ))
چهل هفتم کامل بود رفتم بیمارستان معاینه شدم گفت دوسانتی بستری شو و ترشح زیادی هم داشتم تا لباس هامو عوض کردم رفتم داخل اتاقم اومدن دوباره معاینه کردن گفت سه سانتی خوب داری وپیش میری و کیسه اب رو زدن دکتر گفت یه ان اس تی ازت میگیرم بعد بیا پایین از تخت تا ورزش کنی ساعت شیش و نیم بود سرم رو بهم وصل کرد یه آمپول هم زد توش و من شروع کردم به ورزش بازم یکم دردم شروع شدبرام توپ آوردن گفتم روی اینم ورزش کن خلاصه دردای خفیفی داشتم اومدن معاینه کرد گفتن چهار سانتی گفتن دردات شدیده گفتم نه هی یه چیزایی میریختن توی سرمم بهم گفتن برو روی تخت حالت سجده برو خیلی بهت کمک میکنه یک ساعت و نیم گذشت معاینه کردن هفت سانت بودم از تخت اومدم پایین احساس فشار داشتم توی معقدم و یکم درد داشتم ناخودآگاه زور زدم و سر بچه اومد پایین و دکتر رو صدا کردم وقتی دیدن سربچه رو با عجله اومدن بالاسرم برش زدن و با سه تا زور پسرم بدنیا اومد کلا دوساعت طول کشید زایمانم
فکر کنم چون با زایمان قبلیم فاصله کمی بود ۱۷ماه پیش بود زایمانم آسون بود سره دخترم ولی اذیت شدم پنج ساعت درد کشیدم ولی بعدش خونریزی کردم و معاینه ها و ماساژ ها اذیتم کرد