۴ پاسخ

من فقط این میدونم یه مادر همیشه عذاب وجدان داره یه مادرهمیشه خستش. یه مادرهمیشه نگرانه‌ یه مادر استرس حال پریشونی داره یه مادر همیشه دغدغه بچشو داره .غیره.این مادر شدن چیه اخه من هنوز بعداز ۴سال قشنگ درکش نکردم.

والا فقط جدیدا به مادرا عذاب وجدان میدن قبل از مادر بودن ماهم انسانیم و نیاز طبیعی یوقتایی بخوای برا خودت وقت بزاری یا عصبی بشی همه ما همینیم هذاب وجدان نگیر الکی

عزیزم منم پسر هشت ساله ام خیلی اذیت میکنه بادختر چهارساله ام لج میکنه میزنتش منم کنترلم از دست میدم پسرم میزنم میگه کاشکی آبجی نبود شمابه خاطر اون منو میزنید ولی واقعا دیگه نمیدونم چیکار کنم همش عذاب وجدان دارم درمورد جای خوابشون هیچوقت به زور جداسون نکردم پسر هشت ساله ام هنوزم تنها نمیخوابه ولی دخترچهارساله ام خودش میره تو اتاق رو تخت تنها میخوابه

هیچ مادری کامل نیست عزیزم. خودت رو قضاوت نکن. همه کم و بیش اشتباه داریم. شما هم خسته بودی.

سوال های مرتبط

مامان آژوان مامان آژوان ۴ سالگی
خانما شماهایی که دو یا سه تا بچه دارین اینجور مواقع چیکار میکنید چه رفتاری دارید من پسر بزرگم قبل از به دنیا اومدن برادرش لجباز بود بد قلقی میکرد اما الان که داداشم هست خییییلی خیلی بدتر شده یعنی کدوم کار بد و اعصاب خورد کنه اونو انجام میده تا حالا چندین بار کارایی کرده که پسر کوچیکم گریه های شذید کنه مثلا محکم ماچش میکنه خیلی حرصی اینکارو میکنه یا با کله میزنه به سرش نمیدونم هر چی دم دستشه پرت میکنه تا حالا چندبار اسباب بازیاش خورده به شکم و سر بچه هر چقدرم بهش میگم جواب نمیده میدونم حسادت داره قشنگ از چشاش میفهمم وقتی یکی به داداشش محبت میکنه یا قربون صدقش میره اون تموم تغییر میکنه چهره ش حتی خیییلی به شدت بد غذا هم شده تنها چیزی که میخوره فقط برنج خالی اونم حتما باید سفید باشه یا تخم مرغ یعنی این دوماه انقدر حرص خوردم که فشار خون گرفتم الان تو این سن باید با قرص و کوفت و زهرمار فشارمو پایین نگه دارم دلم خیلی به حالش میسوزه که فک میکنه برادرش جاشو تنگ کرده یا دیگه کسی دوسش نداره ولی بخدا اونجوری نیست هر چقدرم میگم این کوچیکتره احتیاج به مراقبت بیشتر داره مدام میبینم بخاطر جلب توجه بیشتر همش داره یا داد میزنه یا کارای خطرناک میکنه موندم واقعا چیکار کنم یعنی ممکنه درست شن
مامان فندوق مامان فندوق ۴ سالگی
سلام . حالم گرفتس . ی کاری کردم بدونه منظور بخدا . فقط ترس داشتم نوزادم مریضی نگیره . ولی باعث شد خالم از دستم ناراحت بشع و گریه کنه . روز زایمان خالم همراهم بود تو بیمارستان . پسرم هم سه سالشه با بچهای خالم پیش مامانم بودن تا من مرخص بشم . خلاصه ما مرخص شدیم با نوزاد بعد دو روز متوجه شدم پسرم بیماری دست و پا و دهن از بچهاش گرفته. منم بردمش دکتر از دکتر هم پرسیدم امکان داره نوزاد تازه متولد شده هم بگیره ک گفت بله منم بچه رو گذاشتم تو اتاق جدا و هر کسی ک میدونستم ارتباطی با این بیماری داره رو نزاشتم زیاد نزدیک نوزاد بشه . حتی شوهر و پسرمو هم دو هفته نزاشتم بچه رو بگیرن . خب حق دازم نوزاد چند روزه خدایی نکرده میگرفت چ خاکی تو سرم میکردم مخصوصا با حال پسرمو ک میدیدم تو حلقش هم افت زده بود و از درد فقط گریه میکرد . خلاصه خالم اومد ک بغلش کنه منم با حالت شوخی و اینا گفتم ک ن نمیدم بغلت و هر چی هم اسرار کرد بهش ندادم . الان خواهرم زنگ زد گفت خالع خیلی گریه کزده میگه این همه تو بیمارستان بالا سرش بوذم حالا بچه رو بهم نداده😞
#پوشک
#فرزند پروری
مامان آندیا مامان آندیا ۴ سالگی
نوبت واکسن چهارماهگی رسید نگم براتون چه روز سختی بود وقتی داشتن سوزن میزدن تو بغل باباش بود من پشت در زار میزدم واقعا گریه نه عربده میزدم تو مرکز بهداشت همه نگاه میکردند و میگفتند چه دل نازکی ولی گریه من به خاطر چیز دیگری بود(واکسن های بدو تولد و دو ماهگی دخترم من نبودم بغلش کنم یعنی بچه ام تنها بود 😌😌😌😌
اومدم خونه من وهمسرم گریه میکردیم مامانم اومد و گفت اینطور که شما از پا د.ر میایید ،آندیا فقط مارو نگاه میکرد بچه ام
شب که تب کرد دوباره فکرهای منفی اومد سراغم که سری قبل مادر یار یا پرستارهای مراقبش بودند وقتی تب میکرد؟؟؟
از لذت هاش هم بگم
دخترکم یادگرفته بود غلت بزنه و شبها بعد از شیرخوردن میزاشتم بادگلو بزنه سرشو میزاشت رو سینم و خوابش میبرد و منم میرفتم فضا
روزها به توصیه روانشناس لخت میکردم و ماساژ میدادم و تو زیاد بغلش میکردم و میبوسیدمش
و یکروز هم تماس داشتیم از بهزیستی اومدن دیدنش
(یک مورد دیگه که یادم اومد قبل معرفی دخترم هم از بهزیستی اومدن خونمون بازدید و کلی سوال کردند و یک نگاه اجمالی هم به اتاق ها کردند )
مامان حسین مامان حسین ۵ سالگی
واقعا از وقتی ازدواج کردم و به خصوص وقتی مادر شدم تازه فهمیدم مادرم چقدر فرشته است...واقعا حقه که بهشت زیر پای مادرها باشه، هر چی بیشتر میرم جلو بیشتر به این نتیجه میرسم، دو هفته پیش خیلی بد سرما خوردم رفتم دکتر اومدم به سختی وایسادم پای گاز غذا پختم که شام داشته باشیم و بعدش هم کارای حسین و شستشو ظرف ها و کارای خونه هیچ کس حتی یه لیوان آب دستم نداد چقدر دلم پر کشید برای خونه مامانم که وقتی مریض میشدم نمیزاشت آب تو دلم تکون بخوره...
حالا از دیشب که حسین مریض شد همسرم خوابید و من تا صبح بیدار موندم از صبح هم خودم درگیر دکتر و سونوگرافی بودم حسین پیش مامانم بود، غروب همسرم اومد خونه دیدم اونم مریض شده اونم بد مریض افتاده یه گوشه نه حرف میزنه نه هیچی حتی غذا نمیخوره لقمه گرفتم دادم بهش خورده خودم دارم از پا میفتم سرگیجه دارم از بی خوابی ولی باید حسین رو هم نگا دارم نره سمت باباش که اون استراحت کنه...
دلم میخواست حداقل منم وقتی مریض میشم همسرم بگه برو یه ساعت تو خلوت خودت استراحت کن من پیش بچه هستم