۷ پاسخ

نری خودت بذار بیاد منت بکشه ب التماس بیفته بعد برو اگه بری خودت سبک کردی

والا بنظرم ماشین مهمتره این دوره زمونه بعدم اول دعوا همینه طلاق اصلا خوب نیست خواهرم رو دارم میبینم دیگه اون از گشنگی فرار کرد طلاق گرفت چند روز دیگه آروم شدید برگردید زندگی کنید همه چیز باز برمیگرده حتی احساسات تو همه زندگیا از این دعواها شده

ای بابا مرد جماعت همینه منم تو همین وضعم هرچی نخوری نپوشی رعایت کنی کنار بیای تشکر نمیکنه هیچی هارترم میشه اونوقت واسه ننه شون که اصن ادم حسابشون نمیکنه و کمکشونم نمیکنه دم تکون میدن زیاد غصه نخور و دفعه بعد که اشتی کردی زیاد مایه نذار فکر خودت باش یه جمله هست که میگه دلت نسوزه که بعدا **ونت میسوزه یکی مثل شوهر شمارو من دارم کاملا درک میکنم خونه مامانت اینا بگو بخند اهمیت نده ولی سخت برگرد به راحتی برنگرد که هی هر دفعه میخواد بیرون کنه بهش بگو اگه منو از خونه دفعه بعد بیرون کنی میرم کلانتری استشهاد جمع میکنم میبرم دادگاه شکایت میکنم مهریمم میگیرم چون که قانونا مرد این حق نداره

عزیزدلم انشاالله درست میشه ناراحت نشو بلاخره میاد دنبالت

پیش میاد عزیزم الان هردوتاتون عصبی هستین یکم که آروم شدی برو خونت طلاق که به این آسونی نیس میخوای زندگیتو ازهم بپاشونی

با خودش صحبت کن حرف بزن حل کنید مشکلاتتونو واقعا طلاق واسه اون آدمایی ‌که دیگه ناامیدن تو میگی دوازده ساله پای همه چیش وایستادم پس صحبت کن آرومش کن

عزیزم ناراحت نمیشی یه تجربه ای بهت بگم ؟

سوال های مرتبط

مامان مهیار مامان مهیار ۳ سالگی
مامان دلسا😍 مامان دلسا😍 ۴ سالگی
من خیییییلی خستم از بچه داری
دخترم اصلاااااا و ابدا حرف گوش نمیده، اصلا توضیح حالیش نمیشه
اصلا از حرفش کوتاه نمیاد
جزء به جزء زندگیمون هرمرحله اش شده یه مصیبت. غذا خوردن، دست شستن، لباس پوشیدن، دستشویی رفتن و ....
بخدا دیگه کم اوردم‌ واقعا نمیتونم از پسش بر بیام هیچ جوره
فقط تو همین هفته دوتا دعوای اساسی کردیم باهم. یکیش همین یک ساعت پیش بود.
خیلی دوست داره ببرمش خونه مامانم. از مهد برگشتنی گفت بریم گفتم باشه. قبل رفتن باهاش حرف زدم که مامان حرفمو گوش بده وگرنه مجبور میشیم برگردیم. رفتیم بالا انگار با یه موجود دیگه طرفم. منم بعد کلی داد و بیداد برداشتم اوردمش خونه. گریه کنان اومد
حالا از همه بدتر مامانمه که میکشیدش میگفت ولش کن تو بچه داری بلد نیستی برو خونتون این پیش من مبمونه😔😔😔😔 انگار من دشمنشم
بخدا داغونم. اصلا بچه داری اونی نبود که تصور میکردم. بمیرمم دیگه بچه نمیارم
بخدا از همه بدتر اینه که اصلا توضیح حالیش نمیشه. گوش نمیده اصن ببینه چی میگی
حالا الان هم ناراحتم که این چه مدل بچه داریه، هم از عذاب وجدان دارم میمیرم که چه مامان به درد نخور و بدیم، هم هزار حس بد دیگه😭😭😭
مامان آیهان مامان آیهان ۴ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...
مامان فندق مامان فندق ۴ سالگی
سلام خانما یک نظر خواهی می‌خوام ازتون
من یک پسر ن دیک چهارسال دارم که خیلی شیطونه و جدا از شر و شیطون بودنش خیلی هم دست به زن داره بعد اینکه هروقت میریم مهمونی بچه ها بی که هستن اونجا رو میزنه همه ناراحتن از دستش هرچقدم باهاش صحبت میکنم اصلا متوجه نمیشه میگه ببخشید ولی دوباره به کارش ادامه میده وقتی هم جلوشو میگیرم خودمو میزنه این چند روز همش عید دیدنی رفتیم وچون دیگه خیلی اذیت کرد گفتم دیگه جایی نمیرم تا مادرشوهرش دیشب اصرار کرد بیا چرا بچه رو قایم میکنی بچه گناه داره منم گفتم پس دیر میام واسه افطار نمیام دیشب رفتم خونه خاله شوهرم و اینکه پسرم با توپ زد تو چشم یک از بچه های فامیل بعد اون بچه هم زد تو کمر پسرم منم گفتم باشه مشکی نیست زده خورده دوباره آخر شب دست یکی دیگه از بچه های فامیل رو کرد لای در و گاز گرفت ماهم وقتی داشتیم می رفتیم گفتم مامان برو بوسش کن عذر خواهی کن ازش بچه منم رفت جلو بوسش کنه اون بچه هم زد تو گوشش منم دوباره گفتم باشه مشکلی نیست نمیشه همش بچه من بزنه باید بفهمه که وقتی میزنی پس میزنن و اینکه از اون طرف باید عذر خواهی یاد بگیره حالا مادرشوهر م میگه چرا گذاشته بره معذرت خواهی کنه گور باباش که کتک خورده به درک چرا نوه من رو زدن بنظر شما من دارم اشتباه میکنم یا مادرشوهرم
مامان ریحانه خانوم مامان ریحانه خانوم ۳ سالگی
دیگه دارم دیوونه میشم
دلم میخواد چندروز بیهوش بشم برم تو کما
میدونم ناشکریه ولی دارم با گریه مینویسم
بچم خیلی اذیت میکنه
جدیدا هرررررچی میگیم میگه نه
بخواب: نه
بیدار شو: نه
بریم بیرون: نه
برگردیم خونه: نه
و همه این نه گفتنا با جیغ های وحشتناکه
هررررجا میریم آبرومون میره
چه خونه فامیل چه غریبه ها تو خیابون
اصلا دلم نمیخواد دیگه جایی باهاش برم
از طرفی هیچ کمکی هم ندارم تو زندگی
خودم هم شاغلم هم کارای خونه رو تنهایی میکنم هم کارای بچه
کلا همسرم حتی یه لیوان بلد نیس جابجا کنه منم دیگه به کمک نکردنای اون عادت کردم ولی اخلاقای بچم واقعا غیرقابل تحمل شده
از طرفی هنوز شبا تو خواب پوشک میشه
هنوووووز حتی یک بار هم توی دستشویی پی پی نکرده
و حتما میگه باید پوشکم کنی تا پی پی کنم
اگه نکنم توی شلوارش میکنه
جایزه دادیم داد زدیم کتک زدیم
هرکار کردیم بی فایده بود
فقط روزا که بیداره جیششو میگه ولی پی پی رو هرگز توی دستشویی نمیکنه
قبلا چندین بار با مشاور هم صحبت کردم ولی کلا صحبتای مشاور نه تنها به درد نخورد بلکه نتیجه عکس داد و نتیجه این شد که الان بچه من بشدددت پرخاشگر و وحشی شده
امیدی ندارم کسی بتونه راهنماییم کنه
فقط رو حساب دردودل اینارو نوشتم
چون هیچکسم ندارم ک بتونم اینارو بهش بگم
مامان آیهان مامان آیهان ۴ سالگی
بگین من مقصرم یا همسرم
بخاطر تاخیر کلامی پسرم ( در حد جملات پنج شش کلمه ای میگه ) و اینکه توجه نداره نمیشینه یه جا و ...بردمش گفتار درمانی ، گفتار درمان گفت توجه اش خیلی پایینه خودشو میخارونه ببر ش کاردرمانگر حسی ببینتش ، کاردرمانگر حسی که بردمش اتاقش مثل باشگاه بود پسرم فک میکرد باشگاه ست اومد به من گفت بدوئم ؟ گفتم بدو شروع کرد به دوییدن دیگه هیج توجهی به کاردرمانگر نمیکرد اینم هی میگفت دستور پذیریش پایینه و ...خلاصه امروز به من گفت پسرتون علائم اوتیسم داره خیلی عقبه و ....ببین من مرگو جلو چشمم دیدم گفتم زمین به آسمون برسه همین امروز باید ببرمش متخصص ببینتش ، مثل ابربهار گریه میکردم شوهرم هی داد و بیداد که تو همه پولای منو بگاه میدی زنگ زد تک تک خونواده اش به خونواده من زنگ زد وقت دکتر گرفتم اونجا هی باهام دعوا میکرد که تو منو دیوونه کردی تو راه برگشتم منو کلی کتک زد ، واقعا شما جای من بودین چکار میکردین ، میگفتین ولش کن پسر من که مشکلی نداره میرفتین دنبال زندگیتون ؟ یا مثل من میبردین دکتر ، دکترم براش رسپریدون نوشت گفت نیاز داره به کلاس و ...ولی اوتیسم نیست از شوهرم نفرت دارم به معنی واقعی کلمه