سلام خانومای مهربون ایشالله حال دلتون خوب باشه میخوام یکم درد دل کنم شاید بهم کمک کردین نظر دادین امروز مارو عروسی همسایمون دعوت کرده بودن دیوار ب دیواریم صب اراز بردم دکتر سینش الرژی داره تا س ظهر اومدم خونه مادر شوهرم همش زنگ میزنه بیا بریم خلاصه نارهار نداشتیم یکم ملست خوردیم گفتم تو با مامانم برو منو داداشم بیاره اراز استراحت کنه ن بیا بیا اصلا ول کن نبود رفتم پامو گذاشتم تالار اراز یکسره اذیتم کرد تا ۱۲ منو مامانم ن شام خوردیم ن چیزی مادر شوهرم اصلا یه بار بگه بده بغل من یا من بگردم تو شامتو بخور اصلا ن محب میدونه ن چیزی اما بچه های دختراش بود خودشو میکشت رسید خونه شوهر زبون زهرم میگه خوش گذشت میگم اراز رسمن دهنمو سرویس کرد اینم جوابش نولار یعنی خب چی بشه اقا من ادم نیستم حیونم یکم درک یکم محب یکم احترام قهر میکنم ادم نمیشه مریض میشم هیچ زبون زهرمار از صب تا شب نیش بزنه فقط کل کل کنه بخدا خستم دارم دیونه میشم کسی نیس درد دا کنم کسی نیس بغلم کنه بگه باشه من کنارتم داداشم سربازه وگرنه حالا بغلم میکرد میگفت دردت بجون کنارتم درکت میکنم پیشت اروم باشه واقعا بریدم از این زنگی دلم میخواد دیار ب دیار برم کسی پیدام نکنه از ان مادرشوهرم شوهرم دور باشم شوهرم قبل پسرم اینطوری نبود وقتی میگفتم حوصلم سر رفت میگفت بیا یه دور بزنیم برات شام بگیرم یادمه یه بار پریود بود برد یه کیسه لاک خرید اما حالا حوصله نداره اسممو بیاره قبل کارش سخت بود از نظر مالی متوسط بودیم اقا من کارت پر نمیخوام من محبت میخوام احترام میخوام وقتی دهنمو باز میکنم نزنه مریض میشه مثل قبل نوازشم کنه واقعا کنارم باشه خواهرا شما راهنمایی کنید نمیدونم چکار کنم بخدا افسرده شدم

۴ پاسخ

همه مون اینطوریم خواهر همه مردا مثل همن سعی میکنیم فقد زندگی کنیم مریض هم میشم خودم سرپا میشم چون هیچکه نمیگه گشنه ای یا چیزی هر کسی فکر خودشه

عزیزم خیلی ناراحت شدم با خوندم پیامات تو خونه زیاد آرایش کن عطر بزن که خونه رو برداره بهش جانم جونم بگو اینم امتحان کن مادرشوهرت بسوزه

بعداز بچه دارشدن رفتارخودت مثل قبله؟میگم شاید یکم سردشدی شوهرتم ازرو اون سرد شده چون بعد بچه این اتفاقا میوفته

عه زندگی من🙂
بعد امدن پسرم منو همسرمم مثل شما شدیم

سوال های مرتبط

مامان پناه مامان پناه ۲ سالگی
روز اول از شیر گرفتن گذشت صبح ساعت 11 بیدار شدیم رفتم داروخونه تلخک گرفتم زدم سینه م مهمون داشتیم هم ناهار هم شام دیگه تا عصری ک اصلا نخورد عصر به بعد چند بار خواست همون میزاشت دهنش میکشید کنار چند بار اینجور شد دیگه بعد ظهر هم نخوابید تا 10 به بعد تنها شدیم 10 تلاش کردم تا 12 خوابید دوساعت تلاس میکردم هی بهانه میکرد حتی می‌گفتم بیا ممه بخور نمی‌خورد گوشی میدادم نگاه میکرد بعد پرت میکرد غر میزد دیگه ساعت 12 گفتم نون پنیر میخوری گفت اره یکم نون پنیر با آبمیوه دادم خورد بهش شربت خواب آور دادم گذاشتم رو تاب ریلکسی خوابید الان خوابه دیگه نمی‌دونم چی بشه بعد هر چی میگفتم می‌گفت ن لج میکرد ن بغلم ن کنارم میخوابید باز دورمون شلوغ بود حالا فردا معلوم میشه البته با مادر شوهرم به ساختمانیم نهایت میبرم اونجا بعد جاریمم اینجا پیش ما زندگی میکنه پسرش پنج ماه کوچیک اره میترسم اون شیر بده این بخواد راستی پناه از اون بچه هاش ک تاصبح صدبار شیر میخواد حالا نمی‌دونم شب چی بشه
مامان شاهین مامان شاهین ۲ ماهگی
من ۴سال ازدواج کردم دوسال اول اصلا ب خانواده شوهرم رو نمی‌دادم الآنم همین طوره اما با وجود بدنیا آمدن پسرم مجبور شدم یه سری رفتارامو کناربزارم ن اینکه باهاشون راحت باشم چون توی یه حیاط زندگی میکنیم در خونه ک باز میشه پسرم سریع می‌ره خونشون یا داخل حیاط پسرم نوزاد بود پدرشوهرگاوم همش میگفت قد شاهان کوتاه میشه غیر مستقیم میگفت بعد ک بزرگترشد دوباره گفت چند بار شوهرم بهش حرف زدم منم بهش گفتم اما گاو تا امروز سرپله مادرشوهرم نشسته بودم پسرم ۲۲ماهش دوچرخه داره اما هنوز پاش نمیرس ک رکاب بگیره من ب پسرم گفتم الان پات نمیرس ک بزنی یکم بزرگترشدی یاد میگیری دیدم پدرشوهرم میگه قدش کوتاه دیگه بتو رفته گفتم باید افتخار کن ک بمن بره شبیه من باش حداقل هرچیزی و باعقلم میسنجم بعد حرف میزنم قدمم خیلی کوتاه نیست ۱۵۹
خیلی از حرف زدنش بدم آمد همسرمم بود چیزی نگفت باید بشم همون آدم اولی ک تازه عروس بودم الان طوری شده هرچی دلشون می‌خوان میگن نفهم گاو قبلا یه سلامم ب زور بهشون میکردم خیلی براشون احترام قاعل بودم اما واقعا آدم بد باش خییلی عزیزتر تا اینکه نیمتو برای کسی بزاریو احترام بزاری
مامان 🧸مامان فندق 🧸 مامان 🧸مامان فندق 🧸 ۲ سالگی
درددل 🫂🫂🫶🫂
امروز حوصلم سررفته بود آماده شدم تا برم خونه مامانم ،بماند که پسر چقدر غر زد کو صبحانه گفتم پسرم من آمادم تا خواهرت آماده میکنم ی نایلون زباله کوچبک‌ که فقط چندتا پوست تخم مرغ بود ببر بزار سرکوچه ، هرچی گفتم گوش نکرد ...منم عصبی شدم از دستش تا رسیدیم خونه مامانم داداشم مهمون ش بود بعد داداشم بهم میگه چرا ب پسرت یاد نمیدی سلام کنه ،مامانم شربت آورد بدون اینکه کسی بخوره پسرم زود برداشت باز داداشم غر زد . بعد دم دقیقه می‌گفت گوشی بهش میدادم تا فقط اروم بشینه موقع ناهار شد همش پسرم داد میزد کو برنج برای منم. ناهارش خورد رفتم اتاق دراز کشیدم دخترم خاب کنم. ینی اصلا نزاشت بخابم دم دقیقه می‌گفت پاشو حوصلم سررفته از اون ور مامانم عصبی کرده بود. بابام خاب بود اونا رو بیدار کرده بود. دیگه خواهرم بچه‌اش اومد. پسرم همش باهاش کشتی می‌گرفت. اونم ب پسرم گفت وحشی باهات بازی نیمکنم باز پسرم می‌رفت میگفت بیا کشتی. یا یهو می‌پرید تو بغل بچه خواهرم خواهرم ی داد زد از دست پسرم. موقع شام شد گفت عق چ غذایی. متنفرم آبگوشت بود. یهو دیدم پسر خواهرم که شش سالشه و پسر خودم شش سالش بچم بردا تو انباری یقه بچم گرفته گفت ببین اذیت کنی همچین میزنمت بچم داشت میگفت باشه غلط کردم غلط کردم اینم گذشت. دیدم پسرم دخترم از مبل انداخت. وای اونقدر پسرم دعوا کردم ،نمیفهکم چجوری تربیتش کنم تا بحرف باشه