من ۴سال ازدواج کردم دوسال اول اصلا ب خانواده شوهرم رو نمی‌دادم الآنم همین طوره اما با وجود بدنیا آمدن پسرم مجبور شدم یه سری رفتارامو کناربزارم ن اینکه باهاشون راحت باشم چون توی یه حیاط زندگی میکنیم در خونه ک باز میشه پسرم سریع می‌ره خونشون یا داخل حیاط پسرم نوزاد بود پدرشوهرگاوم همش میگفت قد شاهان کوتاه میشه غیر مستقیم میگفت بعد ک بزرگترشد دوباره گفت چند بار شوهرم بهش حرف زدم منم بهش گفتم اما گاو تا امروز سرپله مادرشوهرم نشسته بودم پسرم ۲۲ماهش دوچرخه داره اما هنوز پاش نمیرس ک رکاب بگیره من ب پسرم گفتم الان پات نمیرس ک بزنی یکم بزرگترشدی یاد میگیری دیدم پدرشوهرم میگه قدش کوتاه دیگه بتو رفته گفتم باید افتخار کن ک بمن بره شبیه من باش حداقل هرچیزی و باعقلم میسنجم بعد حرف میزنم قدمم خیلی کوتاه نیست ۱۵۹
خیلی از حرف زدنش بدم آمد همسرمم بود چیزی نگفت باید بشم همون آدم اولی ک تازه عروس بودم الان طوری شده هرچی دلشون می‌خوان میگن نفهم گاو قبلا یه سلامم ب زور بهشون میکردم خیلی براشون احترام قاعل بودم اما واقعا آدم بد باش خییلی عزیزتر تا اینکه نیمتو برای کسی بزاریو احترام بزاری

۴ پاسخ

عزیزم ببخشیدا ولی اخه این چه طرز حرف زدنه ادمه راجع به بزرگترش ؟ شما آیا واقعا دوس داری عروستون یا هر کس دیگه ای به پدرتون بگه گاو ؟
خب اونم نوه شه درسته نباید هر حرفی بزنه ولی شاید با گفتن کوتاهه اصلا منظور و هدفی نداشته واقعیت رو‌گفته بد اومدنی نداره به نظرم زیاد گنده ش میکنی
بعدشم هیچوقت فکر نکن ادم اگه بد بشه احترامش بیشتره
اونوقت اگه احترامم میبینی شک نکن واقعی نیست

من باهاش قطع رابطه کردم برن بمیرن کثافتا

حالا دلیل سر سنگینی نو عروسیت چی بوده ؟؟

دقیقا من از اول تو نظرشون کسی نبودم الآنم بهم اهمیت نمی‌دم ولی تصمیم گرفتم منم مثل اونها باشم بی اهمیتی بی ارزش حساب کنم انار🥹

سوال های مرتبط

مامان شاهین مامان شاهین ۹ ماهگی
مامان شاهین مامان شاهین ۹ ماهگی
خانما امشب مهمونی دعوت بودیم و همسرم اصلا راضی نبودک بریم دیگه ب اسرار من رفتیم پسرم بعدظهرا عادت داره ک بخوابه یه سر رفتیم خونه مادرم دیگه فقط یه ساعت بعدظهرپسرم خوابیدوبیدارشد با گریه بازم خوابش میومد داخل ماشین ک رفتیم یکم بعدش تا مقصد خوابیده بود بیدار شد بعد رفتیم داخل خونه و پذیرایی کردن پسرمم آلوچه دوتا خورد ازگیل دوسه تا خوردو خیارو بشیرینی هرکاریم میکردم ک نخوره باز می‌رفت بعدشام آوردن پسرم نخورد شامو فقط زیتون خورد زیتونشم عروسشون آب نزده بود همینجوری ببخشیدا مثل گاو آوردوسط پسرمم مدام میخورد بعد یک ساعت بعدش گفت شکمم درد می‌کنه یکم نبات دادم مشخص بود ک حال نداره داخل ماشین بالا آورد
آمدیم ک خونه یکم درازکشیده بود باز بالا آورد خیلی ترسیدم ک این ویروس نباش جاریم آمد با عروس خالم روبوسی کن گفت من سرما دارم بعد ک من داخل اتاق بودم دیدم جاریم میگه فلانی سرما داره بنظرتون فردا پسرمو دکترببرم خیلی میترسم دارم دیوونه میشم الان گرفته خوابیده
مامان آریا😍 مامان آریا😍 ۳ سالگی
مامان 🩵مهیار🩵 مامان 🩵مهیار🩵 ۲ سالگی
سلام میخواستم یکم درد و دل کنم و مشورتی ازتون بگیرم
ما شهر دور از خانواده هامون زندگی می‌کنیم فقط تنها مامانم اینجاست و چند کوچه بالاتر از ما خونشه الان سه هفته ست ک مامانم خونه ی منه بهونشم اینه ک همسایه نیست منم شبا تنهایی میترسم خواهشأ نیاین بگین مادرته و اینجور چیزا
کل بارداری استراحت مطلق بودم خداشاهده یک لیوان آب دستم نداد پسرم نارس ب دنیا اومد سه شب دستگاه از صبح ک میرفتم پیش پسرم بیمارستان تا شب مامانم باهامون میومد توی ماشین می‌نشست نمی‌گفت ک دخترم زایمان کرده بزار براش غذایی چیزی درست کنم باوجود اینکه هیچچچ تجربه ی از بچه داری نداشتم این بچه ی نارس و بزرگ کردم بخدا هیج جای بچه داری ب دردم نخورد، یه خواهر دارم با دوتا داداش هر وقت میره بازار ب بچه های اونا یا ب خواهرم و زن داداشم لباس و اینجور چیزا میگیره ک هر وقت رفت پیششون ببره ولی دریغ از یه جفت جوراب برای پسرم
مامانم میگرن داره تا سرش درد میگیره بابام بهم زنگ میزنه ک برو مامان تو بیار خونت اینارو گفتم ن بخاطر اینکه با خواهرم اینا حسودی داشته باشم فقط منظورم اینه چرا باید همه کارها یکطرفه باشه بخدا دلم ب شوهرم خیلی میسوزه توی خونه ی خودش راحت نیست حتی نمیتونه پاشو دراز کنه با خانواده م اصلا راحت نیست دیروز مامانم بهم میگه ک همسایه مون عیدم نمیاد منم شاید همینجا باشم اینورم شوهرم میگه بریم مسافرت، شهرما خداروشکر آرومه ب نظرتون چیکار کنم بخدا خیلی اذیتم
شیرخشک#پوشک#ببلاک#