یک سال تمام،
درگیر دکتر و درمان بودم…
به خاطر یک کیست تخمدان.
می‌گفتن با وجود کیست، بارداری سخته،
می‌گفتن ذخیره تخمدانت کمه و امید زیادی نیست.
آزمایش پشت آزمایش،
سونوگرافی پشت سونوگرافی،
خرج و حرف‌هایی که بیشتر از تن،
دل آدمو خسته می‌کرد.
دو ماه قرص خوردم تا کیست از بین بره،
اما نرفت.
کلی تقویتی تخمدان و آمپول و.....
یه روز رفتم سونو، دراز کشیده بودم،
خانمه گفت هیچ تغییری نکرده…
همون لحظه اذان مغرب توی مطب پخش شد:
«الله‌اکبر…»
و من زدم زیر گریه.
و امروز…
الان که اینو می‌نویسم،
دخترم نورا توی بغلمه.
همون معجزه‌ای که گفتن سخته،
همون امیدی که گفتن کمه.
خدایا شکرت،
برای وقتی که همه گفتن نمی‌شه،
و تو گفتی: «می‌شه».
پ ن : این استوری وقتی حالم بد بود گذاشتم تاریخ و نگاه کنید 🙂❤️🫂
خدایا مرسی ک هوامو داشتی خیلی دوست دارم خیلی
مراقب دخترم باش اون قلب منه نفس منه نزار اذیت بشه میدونم تو هواشو داری دوست دارم خدا جونم🫂🙂

تصویر
۷ پاسخ

خداروشکر عزیزم منم تو اوج ناامیدی وزخم زبون شنیدن پسرمو باردار شدم وشد نور زندگیم😍

زیر سایه امام زمان عاقبت بخیر بشه الهی❤️

خدارو هزاران مرتبه شکر🥹

خداروشکر

خدا حفظش کنه عزیزم منم دقیقن وسط ناامیدیه زندگیم خدا بهم پسرمودادم ک بشه دلخوشی برای ادامه دادن

الهی آمین عشقم 🥲🐿🤍

الهی دورت بگردم خدا گل دخترتو برات نگه داره❤️پسر منم معجزه زندگیمه با اومدنش توده رحمم از بین رفت

سوال های مرتبط

مامان نورا 🌸🎀 مامان نورا 🌸🎀 ۷ ماهگی
مامان حلما🎀 مامان حلما🎀 ۳ ماهگی
خیلی ازمامانااومدین وازم سوال کردین ونگران بودین.
برای همین من این تایپیک رومیزارم برای مامانایی ک جنین هاشون کیست کروئید پلکسوس(کیست کنارمغزجنین) دارن.
من دخترم توی سونوی آنومالی ک رفتم بهم گفتن ک کنازمغزدخترم یه کیست هست وقتی اومدم بیرون کلی گریه کردم و کل مسیر سونوگرافی تاخونه رواشک ریختم...
رفتم توی نت خودنم نوشته بودک اکثراجنین های پسراین کیست رودارن وبچه هایی ک این کیست رودارن خیلی باهوش ترازبقیه ن وهمش فکرای مزخرف توی سرم بود....
رفتم پیش دکترم واونجام کلی اشک ریختم و.....دکترخندیدوگفت ک عزیزم این چیزخاصی نیس و رفع میشه البته دکترسونوهم بهم گفت ک توهفته های ۲۵،۲۶رفع میشه و یه سونوبرو،توهفته ۲۶م بودم ک ب دکترم گفتم برام سونونمینویسی ک برم ببینم کیست سربچم رفع شده یانه گفت ک ن نیازی نیس عاباسونورشدبرات می‌نویسم توهفته ۳۰هم وبرو...
حتی برای این مشکل توی سونوتاکیدکرده بودن ک اکوی قلب جنین هم برم ورفتم ......
خلاصه من خیلی درگیرش بودوهرشب خواب نداشتم وهمش گریه میکردم وخیلی ناراحتش بودم و....
بعدزنگ زدم براسونونوبت بگیرم ک میشد ی ماه دیگ ب پذیرش سونوگرافی ک گفتم، گفت ک ن دیده نمیشه این کیست توسونورشد وشمابایدانومالی مجددبیای،خلاصه فرداش اومدم برم مطب دکترک بهش بگم اونومالی مجددبنویسه برام دکترگفت ک ن عزیزم نیازی نیس آنومالی بری گفتم ک ازسونوگرافی بهم اینطورگفتن گفت باشه من برات مینویسم ک بری....
تارفتم سونو دکترسونوبهم گفت ک نیازی نبوده ک انومالی مجددبیای توهمون سونورشد هم مشخص میشد....
مامان کوچولو🩷 مامان کوچولو🩷 ۵ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی

من توی ۳۶ هفته و ۶ روز خیلی احساس سنگینی و فشار مخصوصا رو مقعدم داشتم حتی وقتی می‌نشستم این سنگینی بیشتر بود خلاصه ک تا اورژانس مامایی رفتم و یه نوار قلب ازم گرفتن که گفتن انقباض داری و رفتم معاینم کردن گفتن یک سانت دهانه رحمم بازه و لگنمم خوبه ولی گفت مشکلی نیست این یک سانت تو همون لحظه دکتر سخدری اومد تو اورژانس مامایی و نوار قلب منو نشونش دادن و نامه بستری داد برای روز پنجشنبه ۳۰ بهمن ک میشدم ۳۷ و ۵ روز ...
خیلی ترسیده بودم از اینکه تو این هفته قراره بستری بشم و از اونجایی ک یکی از آشناهامون ماما بود تو بخش زایشگاه باهاش هماهنگ کردم و گفتم که اینجوری شده اونم گفت فکر میکنم یکم زود باشه فردا دوباره برو اورژانس ک چک بشی ببینم وضعیتت چجوریه
من سه شنبه ۲۸ بهمن که شدم ۳۷ و ۳ روز به توصیه ایشون رفتم اورژانس ک دوباره نوار قلب بگیرن و اینا اما اینبار نوار قلبم انقباض بیشتری نشون داد با اینکه من نه دردی داشتم و نه هیچی فقط بالای شکمم احساس می‌کردم یه کوچولو سفت میشه و اینکه حرکات بچه هم کم شده بود منو بردن سونو بیو فیزیکال توی سونو هم من ۴ از ۸ گرفتم ک گفتن اصلا خوب نیست و اینا و دوباره هم ک معاینه شدم یک و نیم سانت بودم بدون هیچ درد و علامتی
مامان امیر 💙 آراد 🩵 مامان امیر 💙 آراد 🩵 ۱۰ ماهگی
پارت سوم تجربه سزارین یهوی
از من nstگرفتند و اینکه به من گفتش که لباساتو در بیار می‌خوای معاینه کنیم بعد از اینکه معاینم کردم فهمیدن که دو سانت باز شده بوده رحمم
به خاطر کار زیادی که این چند وقت انجام داده بودم رحمم باز شده بود این دردهای خیلی شدیدتر که شده بود به خاطر همین
همراهمو صدا کردن همراه که اومد دیدم دستش لباس و این وسیله‌ها هستش بعد گفتم اینا مال چیه گفت خب گفتن که باید بستری بشی گفته بودم بستری بشم و سندمو وصل کردم و رفتم بالا
رفتم بالا که برم اتاق عمل بعد همش از من می‌پرسیدن تو به خاطر تاریخ رند اومدی تو به خاطر تاریخ رند اومدی همه این سوال از من می‌پرسیدن
این تاریخ رو دوست داشتم ولی چون دیگه دیر رسیده بودم می‌دونستم که به شیش شهریور نمیخوره
رفتم بالا و همه خیلی خوب بودن و خوش اخلاق بودن به جز یه خانومی که هیچ وقت نمی‌تونم از این رفتارش بگذرم منو دید برگشت گفت به خاطر تاریخ رند اومدی تو گفتم نه الان دیگه ساعت ۱۱:۳۰ ۱۲ تا من بخوام زایمان بکنم مطمئناً از ششم رد میشه
برگشت با یه لحن تحقیرآمیز من گفت بله از میکاپی که کردی از بوی عطر و ادکلنی که به خودت زدی از لباس‌های قشنگی که پوشیده بودی موهایی که بستی معلومه که اصلاً به خاطر همین تاریخ روند نیومدی
دلم خیلی شکست زدم زیر گریه زدم زیر گریه منو بردم تو اتاق از شدت استرسی که بهم وارد شده بود ضربان قلبم بیش از حد بالا بود چون تیروئید پرکارم داشتم برام خطرناک بود
و اینکه شروع کردم به زدن آمپول به کمرم خیلی ترسم از این آمپول بود ولی خداروشکر خیلی راحت بود دست اون دکتر واسم خیلی سبک بود آنچنان که بگید درد و اینکه مثلاً چیز بشه نداشتم