خیلی ناراحتم از دیروز مونده رو دلم سنگینی میکنه همسرم جمعه بود لباساشو پوشید بدون گفتن حرف و خوردن صبونه داشت میرفت منم از حرص گفتم ناهار خونه نیا هرجامیری ناهارم اونجا بهور برگشت خیلی وقیحانه بهم گف من میرم میام ببینم چه گوهی میخوری منم چون اولین بار بود بهم همچین حرفی میزد اعصاب زد سرم بهش برگشتم گفتم همون گوهو میکنم دهنت میرم از این خراب شده. بعد ناهار نیومد منم حوصلم سر رفت حاضر شدم رفتم خونه مامانم ، دید ناراحتم ولی بهش نگفتم که این جرفارو بهم زد، بعذ شب همسرم اومد خونه مامانم شام نخورد ساعت ۱۱ اومدم خونه ولی خیلی دلم شکست بابت حرفش از دیروز اصلا باهاش حرف نزدم جای زنگ هم نزدم صب بیدار میشم گوشیمو میزارم حالت پرواز که نتونه زنگم بزنه
منو تازگیا ول میکنه میره پیش همکارش که تازه اوکی شدن. چندین بار سر این دوس بازیاش قهر کردم بزرگترارو درجریان گذاشتم ولی میبینم فایده نداره آخرشم این شد که سر دوستش گوه خوروند بهم
خیلی خیلی ناراحتم نمیدونم از این بع بعد چجوری رفتار کنم
کلا تصمیم گرفتم دیگه پیگیرش نشم بیخیالشم اون بره براخودش منم برم براخودم وقت بگذرونم


اینارو مینویسم بیفته تو فرزندپروری
حاملگی
سزارین
باردارم
هفته ۲۷ بارداری
فرزندپروری
فرزندپروری
راستی سه روز پیشم رفتم سونو گف چهار کیلو وزن اضافه کردم ماه های قبل کلا استاپ وزن داشتم

۱۵ پاسخ

واقعا اینایی که میگن تقصیر تو بوده گفتی ناهار نیا رو درک نمیکنم یعنی الان اگه شوهر خودشون بود برمی‌گشتند بهش میگفتن برو عزیز دلم. منم از صبح تا شب میشینم خونه واست غذا میپزم که خوشگذرونیت تموم شد بیا بخور ؟؟
اگه قرار بوده همش با دوستاش باشه دیگه زن واسه چی گرفته ؟

یچیزی از من به تو
منم یه همچین حرفایی تو دعوا میزنم
یبار یه حرف زشت به خودم زدم اونم همون حرفو برگردوند از زبون خودش بهم گف ،،مامانم گف خودت حرف میکنی دهنش وقتی همچین نگی اونم جرعت نمیکنه چیزی بهت بگه
وقتی تو داری میگی نیا نهار اونم نمیاد
چون تو دیگه رضایتِ از خونه رفتنشو بهش دادی نباید انتظار نرفتن داشته باشی
عصبی شدی هیچوقت همچین حرفایی نزن
بیشتر سعی کن طلبکار باشی☺️

منم دیشب با شوهرم دعوا کردم یعنی همیشه ی خدا تو زندگی خانوادگی ما فضولی می‌کنه یا یه زنگ میزنم به مامان و ابحیم هی می‌پرسه حتی می‌پرسه چرا داداشت نمیره پیش زن عقذیش بعد دیشب رفت ور دل مادرشوعرم ازش پرسیدم الکی گفت مامانم خوابه منم دیگه قاطی کردم چون چند بار پرسیدم و گفتم نهار برو پیش مامانت الان پررو پررو زنگ زده نهار وی داریم کلا انگار شبها حافظه شون از بین می‌ره .........کلا من مادرشوهر مزخرفی دارم نمیدونم چرا ازش بدم میاد .اوایل بهتر بود ولی الان میبینم که دلش نمیخواد من پیش پسرش باشم یعنی وقتی نیستم خیلی خوشحال تر رفتار می‌کنه .انگار شوهر من رو فقط برا خودش میخواد

امیدوارم دوستش خانم نباشه

عزیزم غصه نخور شوهر من هم قبلا خیلی رفیق باز بود باید میرف تا 12شب پیششون یبار بیکارشد حدود 7ماه هیچکی حالشو نمیپرسید ما نامزد بودیم یک هزاری پول نداشت فقط بازم من کنارش بودم ک عروسی کردیم فهمید من حاملم بعدش خیلی عوض شد بالاخره میفهمه اشتباهشو خودش و اینک تو هر شرایطی کی کنارشه صبرکن و ببین

منم همسرم ی بار بهم نگفت زفت با دوستاش اومدم خونه قیامت کردم انقد دادم زدم رفتم بیمارستان باهاش شرط گذاشتم یا دوستات من

وای ما تو حاملگی من انقد دعوا میکنیم نمی‌دونم من گوه اخلاق شدم یا اون

خودمون استرس داریم درست، ولی مرداهم روزای سختی رو میگذرونن عزیزم یکم کوتاه بیا
ماهم این سختیاو دعواهارو داریم بخدا

هر وقت گفت میرم با اونا بگو برو خوش بگذره شاید لج کرده باهات

الانم اینقدر فشار عصبی رو مردا زیاده بخوای بری رو مخ کلا خونه نمیاد جایی میره که بگو بخند داشته باشه عزیزم

خب شما چرا اول صب اینو میگی خیلی ملایم بکو کجا میری دیدی بد جواب داد اینجور برخورد کن

ای بابا هر کسی یجور مشکل داره منم مامانم اینجاست مثلا میخاست پیشم باشه تنها نباشم سنشم بالاست شوهرم هی میگه چرا کمکت نمیکنه میگم نمیتونه حالا هم لج کرده قشنگ میفهمم که دوست نداره مامانم خونم باشه حتی حرف میزنه با لج نگاهش میکنه بمنم میپره الکی داد میزنه رومم نمیشه به مامانم بگم برو

مردا بعضی اوقات خیلی بچه میشن و بی درک
حق داری عزیزم ،

اینجوری که قهر باشی بهتر که نمیشه بدترم میشه اینایی که باهاشون اوکی شده چجور ادمایی هستن ؟

خوب چکارش داشتی. رفتار تو بد بود ک گفتی ناهار نیا 🙃🙃🙃

سوال های مرتبط

مامان رادمهر_و_پریمهر مامان رادمهر_و_پریمهر ۵ ماهگی
امروز از ساعت یک‌ من دکتر و سونو و اینا بودم پسرم پیشه همسرم بود ... بعد که اومدم رادمهر سر یک چیز بیخود هییییی گریه کرد و داااد میزد و جیغ میکشید، ینی جییییغ و داده شدید میکرد هرچی حواسشو پرت کردیم هرچی همسرم بغلش کرد بردش حیاط ، اصصصلا این آروم‌نشد حرف مسخرشو تکرار میکرد و گریه میکرد و داد میزد، بعد منم عصبی شدم گفتم بیا برو اناقت میخای گریه کنی بکن تموم شد بیا بازم این بچه تموم نکرد دیگه مغزم داشت منفجر میشد، در اینجا همسرم آتیشی شد یهو ‌و دااااد میزد سر بچه که چیکاااار کنم دیگهههه خفهههه شو‌ووو خفهههه شو‌ووو😶‍🌫️ تازه رادمهرم محکم هول داد ر‌و مبل باز همچنان خودشو میکشید سمتش من هرچی بهش میگم محمد اون بچست اصلا به جنون رسیده بودا😵‍💫 منو ام زد کنار باز بره سمت رادمهر و‌همچنان اون خیره تموم نمیکرد 😶‍🌫️ ز‌ود بغلش کردم دور کردم از داستان 😵‍💫 ولی خیلی دلم شکست انقدر گریه کردم 😓 خیلی ترسید 🥺هنوزم دارم گریه میکنم😅
مامان آنیسا 
آیسام🩵 مامان آنیسا آیسام🩵 ۳ ماهگی
خانوما بیان بگین چجوری فهمیدین باردارین 🥺😍
من خودم ۶ماه بود که زایمان کردم چون شوهرم کارش کرج بود من خونه مامانم بودم تو این تایم یع بار اومد بهمون سر زد ناگفته نماند 🍑🔞داشتیم ولی جلوگیری هم طبیعی داشتیم فکر نمی‌کردم باردار بشم باز شوهرم برگشت سر کارش منم خونه مامانم بودم تو این تایم هم‌من مریض شدم سرما خوردم کلی دارو آمپول سرم زدم رقصیدم نمیدونستم باردارم هیچی نشد اینم بگم ( من پریود هم نمی‌شدم) بعد این سرما خوردگیم یادمه ماه رمضون بود من روزه هم‌میگرفتم یه روز بعد افطار ناجور حالم بد شد روز بعدش نگرفتم از اون روز منو حالت تهوع گرفت بد جور تخمگ‌هام درد میکرد اومدم داخل گهواره گفتم مامانا بهم گفتن برو‌ تست بده مثبتی منم با اون تهوع و هوای بارونی بدو بدو رفتم تست گرفتم و دادم یهو شوکه شدم دیدم باردارم و گریه کردم کلی سترس داشتم به هیچ‌چی‌نگفتم روز بعدش به شوهرم زنگ زدم گفتم اونم استرسی هست کلا هنگ کرد یه وعضی بود منم چون خیلی تهوع داشتم و اینا گفتم یه سنو بدم ببینم قلبش تشکیل شده یا نه دخترم اون موقع شیش ماهش بود رفتن سنو گرافی دیدم بله یه جوجه تو شکمت هست که قلبشم تشکیل شده من و میگی خوشحال شدم نمی‌دونستم چجوری جلو خندم بگیرم زنگ زدم به شوهرم گفتم شوهرم هم فوری گفت بچه چیه گفتم معلوم نیست 🤣🤣 بعد یه هفته به مامانم گفتم مامانم میگی با ملاقه دنبالم کرد که زوده سنت کمه آنی کوچیکه خانواده شوهرم هم خیلی خوشحال شدن از روز میگذره و الا پسر مامان خدارو هزار مرتبه شکر ۷ماهه تو‌شکمم هست انشالله دوماه دیگ میاد بغلم الهی همه چشم‌انتظار ها باردار بشن باردار ها هم فارغ بشن بسلامتی 🥺🩵💖🩷
مامان 🍭 دوورنا مامان 🍭 دوورنا هفته سی‌ویکم بارداری
مامانا به کارما اعتقاد دارین؟🙃 زنعموی همسرم که مادر جاریمم هم هست خیلی بهم بدی کرده بود تو دوران نامزدیم. مادرشوهرم اصلا زبون نداره و خیلی با آدم راه میاد ،زنعموی همسرم اختیار منو میخاست بگیره دستش و به نوعی بشه مادرشوهرم ،از لباس خریدنم تا کفش عروس همشو دخالت میکرد چون دختر خودش هم عروس خونه بود ،میخاست چشمش رو ما باشه گه یه وقت برا من هزینه اضافه نکنن، خیلی اذیت میکرد باعث میشد من با همسرم دعوا کنم ،  اصلا نمیزاشتم حرفش راه بره ولی خب دخالت میکرد تو هر جایی که به ذهنتون میرسه. دوتا عروس داره یکیش شش سالع یکیشم چهارسال میشه عروسی کردن ولی بچه ندارن، من یکونیم سال بعد عروسیم گذاشتم حامله شم، موقعی که فهمیدن من حامله ام هم خودش هم جاریم به مادرشوهرم گفته بودن عروستو پیش کدوم ذکتر فرستادی برا درمان که زود بچه دارشد،اونم گفته بود عروسو پسرم سالمه سالمن، خدا بهشون نعمتشو داده هیچ دکتری نرفته عروسم، برگشته بود گفته..

ادامه کامنت👇👇👇

فرزندپروری
سزارین.
فرزندپروری
حاملگی
باردارم
بازم اینو مینویسم😂😂 این ماه رفتم سونو گف چهار کیلو اضافه کردم ماه های قبل کلا استاپ وزن داشتم