۱۷ پاسخ

حق داری عزیزم منم مستاجرم دوتا بچه دارم. نگرانی اینکه فردا شیرخشک پیدا نکنم داره دیوونم میکنه چه برسه آیندشون. به همه معترضا هم میگن ت ر و ر ی س ت مس ل ح و میکشن هیچکی نمیگه دردتون چیه چرا اومدین حرفتون چییه

واقعا تنها دغدغمون این شده که بتونیم نیازهای اولیه تامین کنیم این چه زندگیه ؟ حرف هم بزنی میگن اغتشاش .خودشون برداشتن و بردن تو بهترین امکانات غرق هستن اونوقت مردم درحسرت اینکه بتونن شام وتاهار تامین کنن.جوونای بی دفاع رو میکشن به بهانه اغتشاش خدا فقط باید نجاتمون بده از شر اینا

خوبی شما این هست ک خونه از خودتون دارین و یه ماشین معمولی و امتیاز بزرگتون یه بچه هست
من چی بگم ک قشر ضعیف و دست تنها ک خانواده ای هم نداریم از سمت شوهری و حقوقی هم نداریم ک ماهانه بخواد بیاد باید شوهرم بره کار کنه بیاره و اینک منم دو بچه دختر دارم
خب دخترن و خواسته هایی دارن شرمنده از اینم ک بچم یه شب بهم گف مامان اونقدر پولدار نشدیم ک بتونیم چیپس و ماست موسیر بخوریم....جیگرم کباب شد و پاره شد بند بند دلم پاره شد
اما داشتیم یه اعتراض درست و حسابی ن اینجوری اتیش بپا کردن
اگر میذاشتن مثل یه اعتراض مسالمت آمیز پیش میرفت الان اوضاع این نبود حتما تغییری میکرد البته همون روز اول بخاطر چند ساعت تغییری کرد
اما امان از وقتی ک دشمن پاش رو گذاشت دیگ هیچی پایین نیومد هیچ گرون تر شد نایاب تر شد
بچه خواهرم شیرخشکی هستش نوزاد هستش داروخونه ها ندارن بچه بی شیر مونده جیگرمون کباب ،بازاریا از ترسشون نمیتونن کرکره بدن بالا جنس ها هم انبار مونده و گرون تر از قبل...

بخدا ماهم یه حداقل هایی رو داریم شکر خدا ،ولی اگر اوضاع اینحور پیش بره فقط در حد بخور نمیر میشه


اخه اینم زندگیه؟
نتونی یه دندون درست کنی ،نتونی یه قدم رو بجلو بری

خدایا مارو نجات بده ،بخاطر این بچه ها که بخواست ما اومدن تو این دنیا

ما هم مثل شمایین عزیزم خسته شدیم از زندگی خیلی فشار رومونه خسته شدیم دیگه🥺🥺😔😔

خداروشکر ی سقف بالا سرتون هست ماها ک خونه نداریم چی عزیزم

عزیزای دلم وقتی تمام پول ایران رفت واسه سوریه و لبنان خب معلومه دیگه چیزی واسه ماها نمیمونه البته وضع ما خیلی بدترم میشه مخصوصا بعد عید اوج گرانی و بدبختی تازه یکی دو ماه دیگه هست

ما خونه و ماشین داریم ولی قسط هامون واقعا کمرشکنه حقوق کامل یک نفرمون میره برای قسط ها
نمیگم وضعم بده ولی واقعا از شرایط ناراضی ام
اصلا نفهمیدیم جوونی چیه همش به درس و بعد کار و تلاش برای زندگی گذشت
هیچ تفریح و خوشحالی نصیبمون نشد
شادی یه موضوع دسته جمعی هست حتی اگه من پولدار باشم وقتی ۸۰٪ جامعه تو فشار و سختی هستن اصلا نمیشه از زندگی لذت برد
من میگم از نسل من گذشت ولی کاش برای بچه هامون وضع این نباشه

شمام مثل من نگران بچه هاتونین من خودم دیگه قید خواسته هامو زدم بی از چیزایی که قبلا دوست داشتم الان کلا بخاطر شرایط اقتصادی گذاشتم کنار الان تنها دغدغه ام شده دخترم قبل از این دوماه مهد فرستادمش خیلی روی روحیه اش تاثیر داشت ولی الان نمی فرستم خیلی حوصلش سر میره دلم براش میسوزه 😕حرفامم جنبه درد و دل داشت خواهری ندارم که پیشش راحت حرف بزنم حوصله بحث سیاسی با یه مشت ساندیس خور ندارم

ما هم خونه داریم هم ماشین خداروشکر شوهرم حقوق ثابت داره ولی الان یجوری شدیم که فقط به خورد و خوراک برسیم اونم میدونم اگر اینا نرفتن قید خوراک خوبم باید بزیم🙁نه میشه پیشرفت کرد نه امیدی به اینده داریم موندم یه عده از چی این اوضاع راضی هستن و نمیخوان چیزی تغییر کنه

منم بخدا یه فکرایی میکنم بهم میگن دیوونه شدی اینجوری فکر کنی ب هیچ‌جا نمیرسی ...شکر خدا مام ماشین داریم و خونه داریم ...ولی همش نگران و ناامیدم..حالا میخاستم بعد عید یه بچه بیارم دخترم همبازی داشته باشه ولی بااین وضعیت یه درصدم بهش فکر نمیکنم‌ باوجود اینکه دخترم عاشق همبازیه

بیا این اکانتم

درخواست دوستی دادم عزیزم

زندگی خیلی سخت شده

انشالله خدا خودش برا همه خوب بخواد وآس ماام همینطور خدا بدادمون میرسه انشالله انسان یا امید زندست

همون طور که ما بهتر مادر و پدرمون زندگی کردیم و اونام بهتر پدر و مادرشون و ..... بچه های ما هم بهتر از ما زندگی میکنند نگران نباش اصلا

خواهر با من چطوری که سه تا بچه دارم بخدا شبا فکر و خیال دیونم کرده کارم شده شبا
گریه خوابیدن 😭😭😭

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۷۵
جهـــــــــان
_نه میگه شاید بعد ها بره...
همینطور که موهای فلورو نوازش می کردم بهش گفتم اشکال نداره دخترم تقدیر اینه،شاید یه روز دیگه یه جای دیگه همو دیدین شایدم یکنفر بهتر جاشو برات گرفت...
مامی من نمیخوام پیتر بره ...من نمیخوام از پیتر دور باشم... نمی تونم...
هق هق فلور دلمو به درد اورد دوباره یاد خودم افتادم .. همین سن و سال بودم وقتی از علی جدا شدم ...چقدر لحظه های بدی رو سپری کردم... کاش میتونستم برای فلور کاری بکنم...بدون فکر و کاملا احساساتی گفتم فلور اگر بخوای میتونی تو هم بری یعنی اونجا، باهم برید ... برای دانشگاهی تو شهرنیس پذیرش بگیر.
فلور از بغلم خارج شد با چشم های اشکی زل زد بهم و گفت مامی تو بهترینی... یعنی میشه من برم اونجا ...
_با پدرت صحبت می کنم ..
شادی فلور اون لحظه توصیف ناپذیر بود ...
نیم ساعت بعد تازه به خودم اومدم چی کار کرده بودم ،بی فکر فقط از روی احساس به دخترم قولی داده بودم که الان حتی فکر کردن بهش برام سخت بود...
صبح موقع خوردن صبحانه پابلو بهم گفت:
امروز زودتر میاد تا بریم اداره پلیس... میخواستم راجع به فلور بگم اما ترجیح دادم بزارم برای بعد...
ظهر که رفتیم اداره پلیس برخلاف انتظارم خیلی خوب باهامون برخورد کردن ... فکر می کردم الان قضیه هجده سال پیشو که مطرح کنم باهام برخورد بدی بشه...
بهمون گفتن درخواستمونو بنویسیم و هفته اینده برای پیگیری بیایم تا پرونده از بایگانی خارج بشه و دوباره بازخوانی بشه...
تو راه برگشت موضوع رفتن فلور رو به پابلو گفتم ... مثل همیشه اروم و منطقی گفت:مشکلی با این موضوع نداره... احساس کردم صداش لرزید .. دخترش بود یکی یه دونه اش.. معلومه که سخت بود... اما پابلوی عزیزم مثل همیشه منطقی رفتار می کرد ..
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۷۶
جهـــــــــان
بهش گفتم شاید اشتباه باشه راستش دیشب که بیشتر فکر کردم دیدم پیتر اگر فلورو واقعا دوست داشت حاضر نمی شد بخاطر کار ترکش کنه... میترسم اشتباه کنیم و تجربه تلخی برای فلور بشه..._جهان عزیزم ما مجبوریم تن به خواسته های بچه هامون بدیم، زمانی که به سن قانونی رسیدن اختیارشون دیگه دست ما نیست .. بزار خودش تجربه کنه حتی اگر بد... اینجوری هیچوقت ته دلش چیزی نمی مونه ... در غیر این صورت تا ابد فکر می کنه میتونسته خوشبخت بشه و نشده...
⊰🌸⊱
در ضمن پیتر پسر خوبیه خانواده خوبی هم داره شاید هم با هم خوشبخت ترین بشن...
انشاالهی گفتم و ساکت شدم...
یکهفته ای که گذشت دل تو دلم نبود بفهمم ماجرای برادرم چی بوده .. شب قبلش تا صبح خواب باباجانمو دیدم یه گوشه باغ شمرون نشسته بود و چای می خورد ... بهم حس خوبی منتقل می کرد انگار ارامش داشت...
افسر پرونده تمام مشاهداتی که داخل پرونده بود و توضیح داد، دقیقا مثل همون توضیحاتی که لوزا داده بود، اما نکته ع.جیب که کسی بهش توجه نکرده بود این بود که سم داخل لیوان نوشیدنی بود ... یعنی با نوشیدنی مخلوط شده بود .. اگر جهانگیر میخواست خ.ودکشی کنه چرا بریزه داخل نوشیدنی...؟
البته افسر پرونده گفت خیلی از موارد برای اینکه طعم سم‌ رو راحت تر بشه تحمل کرد داخل نوشیدنی میریزن... ولی من قبول نداشتم
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۶۵
جهــــــان
ژینوس و سعید هم در حال برنامه ریزی بودن تا از ایران خارج بشن دوست داشتم حداقل بیان پاریس ،اما سعید گفت که تصمیم دارن برن امریکا چرا که برادر بزرگش تقریبا پانزده سالی بود امریکا بودو داشت کارهای رفتن اونا رو اوکی می کرد...فکر می کردم جاوید مخ.الف رفتن ژینوس باشه ،اما وقتی باهاش صحبت کردم بهم گفت به نظرم خودخواهیه بخوام ژینوسو اینجا نگه دارم... دوست داره بره امریکا و تخصصشو بگیره و پیشرفت کنه من نباید جلوشو بگیرم بخاطر دل خودم... تاثیرات ثریا روی رفتار عاقلانه جاوید بی تاثیر نبود... ثریا فرشته نجات زندگی جاوید شده بود ...
سیروس هم که حالا کلاس دوم دبستان بود انچنان به جاوید وابسته بود که اگر کسی نمی دونست فکر می کرد پسر واقعیه جاویده...یه بابا می گفت صدتا از کنارش سبز می شد...خانوم جانم مثل نوه واقعی خودش بهش محبت می کرد و دوسش داشت...
بلاخره بعد از یک ماه دلتنگی برای بچه هام منو مجبور به بازگشت به پاریس کرد...اون مدت ایران موندنم وضعیت خانوم جانم بهتر شده بود، دلم میخواست با خودم می بردمش اما دوست نداشت همراهم بیاد ...بناچار دوباره با خداحافظی سخت ایرانو ترک کردم... پابلو و بچه ها هم حسابی دلتنگم شده بودن ... آخه تابح.ال سابقه نداشت یکماه از هم دور باشیم...
گاهی شبا با پابلو می نشستیم به رسم اونا از خاطرات خوش باباجانم صحبت می کردیم و یادش بودیم پابلو معت.قد بود اینجوری حتما باباجانم خوشحال میشه...
انقلاب ایران هنوز نوپا بود که
مامان آسناو آرتین مامان آسناو آرتین ۵ سالگی
دلم خیلی گرفته. مدتهاست که من از ته دل نمیخندم. من یه دختر خیلی شوخ و شیطون وتقریبا بی غم بودم. اما من الان با منه 5 سال پیشم خیلی فرق داره. روز به روز که دخترم بزرگتر میشه من بیشتر نامید و ناراحت میشم. دیگه به این نتیجه میرسم قرار نیس دیگه دخترم خوب بشه. الان پنج سالشه اما ارتباطش خیلی ضعیفه گفتارش هنوز ضعیفه. هنوزم من بهش یادآوری نکنم خودشو خیس میکنه. خلاصه که مشکلاتش انقد زیاده که قابل بیان نیس هر ماه حدود 20 تومن خرج درمانشه. فقط به امید اینکه دخترم خوب بشه. کاردرمانی
ذهنی. کاردرمانی جسمی. گفتار درمانی. هر روز به جز جمعه این کلاسارو می‌بریم. امپولای سیتی کولین که هر روز یکی داره. آمپول سربرولایزین که هر فته یکی داره البته این ماه دکتر براش ننوشت بهش استراحت داد و خیلی از داروهای دیگه که نگم براتون چه قیمتایی بالایی دارن اما اصلا جنبه ی مالیش مهم نیس من فقط میخوام دخترم بهتر بشه اما اونجوری که باید نیس قلبم براش تیکه تیکست. و قتی فک میکنم سال دیگه دختر من نمیتونه با این شرایط مدرسه بره نفسم بالا نمیاد. آخ خدایا من با چه امتحان سختی آزمایش کردی من که این امتحان سربلند نمیشم. منی که هیچ دردی نداشتم بزرگترین درد نصیبم شد. بمیرم برا مادرای جیگر سوخته خدا به دلشون صبر قوت بده اما خدا منو بکشه که گاهی فک میکنم درد این که بچت، مریض باشه اونم ذهنی. خیلی بدتر از در ازدست دادنشون. همش خودمو به بیخیالی میزنم که یادم بره دخترم مشکل داره اما هر چند وقت یه بار اینجوری غصش همه ی وجودمو میگیره. فقط خدا میدونه چه دردی تو دل منه حس میکنم کسی نمیتونه درک کنه که ایکاش هیچ وقت هیچ مادری درکی از این درد نداشته باشه چون بد دردیه.
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۵۵
گلزار
گفتم : منو نبخش ولی بهم حق بده ...
به طرف پایین رفتم و با پشت دست اشکهامو پاک کردم‌...پایین پله ها که رسیدم ...زنعمو منتظرم بود ...مدام اینور و اونور میرفت ...کت و دامن تنش و روسری روی سرش ...اروم سلام‌کردم و با اخم روبروم ایستاد و گفت: از جون پسرم چی میخوای ؟
برو دست از سرش بردار ‌...اون روزی که اون نامه رو براش فرستادی و فرار کردی به امروزتم فکر کردی ؟حالا که شوهرتم طلاقت داده ،فکر کردی من میزارم پسرم باز خام تو بشه ...بخاطر مال و منال اومدی ...میدم بهت، خودم بهت مال میدم ،ولی نمیزارم کنار پسرم باشی ...من دیدم من حس کردم چطور زجه میزد ...
سرمو پایین انداختم و گفتم‌: هنوزم دوستش دارم‌...همون موقع هم دوستش داشتم ...
ابروشو بالا داد و گفت : دوستش داشتی پس چرا بچه داری ؟اونوقتا به فکر الانت نبودی ...جلو اومد زیر بازومو گرفت و با خشم گفت: اگه میتونستم هزار تیکه ات میکردم‌...
از پسرم فاصله بگیر ...
سرمو بلند کردم تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم :من پسرت و دوست دارم ...یبار از دست دادمش ...یبار محبور شدم دور باشم، ولی دیگه نه.....
دستشو بالا برد که زیر گوشم بزنه که ماهیه جیغ زد و زنعمو با حرص دندوناشو بهم فشرد و گفت : نمیشه دیگه سالار خامت نمیشه ...
از روبروم گذشت و من مثل کوه یه فرو ریختم ‌‌‌...دیگه مثل قدیم پر قدرت نبودم ...
اشکم میریخت و چقدر دلم اون لحظه گرفته بود ...صدای دردهامو هیچ کسی نمیشنید و هیچ کسی نمیدونست چی دارم میکشم ...