۱۱ پاسخ

عزیزم درکت میکنم حالامامانتم شام نیاورده یکمم این عصبیت کرده بشین باشوهرت حرف بزن که تواین مواقع مثل واکسن یاخدایی نکرده مریضی بچه نیایدمهمون بیادحتما توضیح بدی درکت میکنه.قطره استامینوفن روبه وقتش بده حوله هم بزار تاثیرداره

متوجه حرفات هستم عزیزم منم روزی که زایمان کردم تا ده روز هر روز مادر شوهر و سه تا خواهر شوهر جاری همه میومدن خونه ام با بچه هاشون نه روزی یکبار روزی ۳ بار وقت و بی وقت ده نفر میریختن خونه ام سر و صدا یکی بچه رو برمی‌داشت یکی خونه مو میگشت یکی از خودش پذیرایی میکرد نه کمکی نه هیچی موندیم مامانم به من برسه یا به اینا فک کن تا ده روز وضعم همین بود دیگه کلافه شده بودم

خیلی تنهایی بده تمام حرفاتو میفهمم
اگه بچه ای آرومی داری فقط برای واکسنش که داره گریه میکنه خدا روشکر کن
من هم تنهام هم یه بچه بی قرار دارم
من از روزی که بچم به دنیا اومد تنهام حتی بلد نبودم پوشکشو عوض کنم

عزیزم بدون رودربایستی بگو قلق بچه مو من بهتر بلدم
برش دار ببر تو اتاق بچه تو با قطره با کمپرس سرد و گرم آروم کن
اونام پسر و مادر از خودشون پذیرایی کنن
بچه رو با هزار جور زحمت به دنیا بیار بعد اینجور آدمای دوزاری گریش رو در بیارن!؟

سلام مامان آوا جون حق داری عزیزم درک نمیکنم این آدما رو حالا که اومدی کمک حال باش وای که چقدر کفری میشم

مگه استا رو بهش نمیدی بخوره.؟ این خودش خاب آور هس بعد هم پاهاش رو قنداق کن که دردش نگیره بخابه

کمپرس سرد گذاشتی رو پاش
سرد ارومش میکنه
فردا گرم بزار

میگذره ....
ولی چ موقع دعوتیه الان؟؟
بعد این عرضه نداشت بچه رو ساکت کنه باید ابم نمیزاشتی جلوش نوکر باباش غلوم سیا

بگو من قلق بچم بهتر دارم
خبر مرگت پاشو بزد خودت چای بریز

چرا انقدر خودتون اذیت میکنین
والا وظیفه ای در قبال کسی ندارین ،اونم تو شرایطی ک حتا ۱دقیقه نمیتونی مال خودت باشی

عزیزم بدون رودر بایسی بچت بردار برو اتاقش درم ببند سعی کن اونو با استامینوفنی چیزی اروم‌کنی کمپرس سرد و گرم
خودتم بخاب بعدش اصلا نرو بیرون
چقد عنن بعضیا چقد نفهمن جدا از خستگی جسمی روح ادمو سوهان میکشن با رفتار و حرفای مسخرشون

الهی عزیزممممم
خسته نباشی
واقعا لازم بود که الان وقتی نوبت اولین واکسن بچه س مهمون بیاد🫤
بعدددد طرف ب جای اینک بگه تو بشین دستور میده...
خیلی بی ملاحضه ان🤦🤦

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۳ ماهگی
سلام خانوما دیشب که همسرم از سر کار آمد با خودش موز آورده بود به من گفت برام شیر موز درست کن شیر نداشتیم گفت من بچه رو نگه میدارم تو برو از مغازه شیر بیار که من خسته ام گفتم باشه بچم ساکت بود گذاشتم پیشش و رفتم وقتی برگشتم دم در رسیده بودم که صدای گریه بچه رو شنیدم زود رفتم داخل که دیدم همسرم نشسته گوشی هم دستش داره تو فیسبوک میگرده وپچمم رو مبل گذاشته بچه آنقدر گریه کرده بود که چشاش قرمز شده بود خیس عرق شده بود صداش گرفته بود زود بچم رو برداشتم بهش میگم چرا بچه آنقدر گریه کرده میگه هر کاری کردم ساکت نشد منم گذاشتم برا خودش گریه کنه تا ساکت شهر مگه بچه خودش هم آروم میشه منم عصبانی شدم بچه رو گرفتم رفتم اتاق ارومش کردم خوابوندم بعدم بالشت وپتوی همسرم آوردم براش گفتم همینجا بخواب شام هم براش ندادم خودمم نخوردم رفتم اتاق پیش بچم درو هم بستم بخدا تا صبح خوابم نبرد هر لحظه اون صحنه گریه بچم یادم میومد جیگرم کباب میشد براش مگه پدر هم این همه سنگ دل بوده